نیرا و مریدان

وقتشه!

وقتش رسیده !!

وقت سی پی آر !

پ.ن: احتیاج به تنفس مصنوعی ندارم.... خودم دوباره نفس می کشم...

پ.ن: می ترسیدم دیگه چنین روزی رو در خودم نبینم. ولی حالا باور دارم که نود درصد چیزهایی که می ترسیم اتفاق بی افتن... اصلا رخ نمی دن !

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:52  توسط nira  | 

سلام

یکی از تجربیاتی که در این هفته کسب کردم این بود که نگرش حاکم یک شهر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مهمه. اگر حاکم شهری به این فکر کنه که شهرش به لحاظ پیشرفت و شکوفایی و تمدن و مدرن بودن باید در دنیا اولین باشه..مطمئنا این نگرش در دراز مدت شهر رو واقعا تبدیل به بهترین جای دنیا می کنه. چنین حاکمی می تونه از بیشعورترین و بی فرهنگ ترین ادمهای تحت سلطه خودش مردمانی متمدن و باشعور بسازه و اونها با نظم و قانون تبدیل به شهروندانی قانونمند بکنه. و این نشون دهنده میزان قدرت و اختیارات یه حاکمه. یعنی تا کجا روی مخ و زندگی ما نفوذ می کنه. حالا وای به روزی که حاکم جایی خودش تعطیل باشه و واضحه که مردمانش رو هم مثل خودش می کنه.

یک تجربه دیگه ام این بود که فهمیدم خیلی چیزها متولد نمی شه بلکه ساخته می شه. اگر من نوعی فکر می کنم 2500 سال تمدن دارم و الان متمدن هستم..در واقع اشتباه می کنم. من 2500 سال تاریخ تمدن و شهر نشینی در سرزمینم ثبت شده ولی دلیل بر این نیست که حتما الان خیلی درست رفتار می کنم و فرهنگ دارم. این اشتباهه. من باید تمدن امروزمو خودم بسازم.

- نوشتن و گفتن تلخ ترین حقیقت ها واقعا لازمه. نه واسه شمای خواننده بلکه واسه خودم. من دلم نمی خواد مثل خیلی ها در توهم باشم. شاید اونها راحتتر باشند.. احساس کنن که در گل و بلبل به سر می برند...یا مشکلی ندارند .... ولی این برای من جالب نیست.

خوابم میاد...شب بخیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:1  توسط nira  | 

خانواد زرد و مقوایی !

بعد از چند ساعت توی تاریکی نشستن و سریال دیدن و سر درد خیلی شدید....از اتاقم اومدم بیرون و نشستم جلوی تلویزیون و میوه می خوردم...دیدم کانال دو داره سریال خانواده سبز (برای هزار و شونصدمین بار) می ده. قسمت اولش بود!!!

با خودم فکر می کردم چقدر دید ادم فرق می کنه وقتی یه سریالی رو توی دوران نوجوانیش با دوران جوانیش می بینه. توی  این سریال خب تبلیغ نهاد خانواده است. یه چیز دیگه که به چشم می خورد ازدواج زود هنگام همه اعضای این خانواده است که همه اشون توی 17 سالگی ازدواج می کنند و پسره الان 18 سالشه و دارن واسش زن می گیرن و دیره. حالا همه ی اینا به کنار نشون میده مراسم خواستگاری هستش و بزرگترا اتاق رو ترک می کنند که رامبد جوان و اتنه فقیه نصیری در مورد ازدواج حرف بزنن و به تفاهم برسن..بعد سوال اول رو رامبد جوان می پرسه که شما برای چی می خوای زن من بشی..انته ففیه نصیری می گه: نمی دونم !!! بعد عین همین سوال رو اون از رامبد می پرسه و اون هم جواب می ده نمی دونم!!!! بعد یکم جلوتر می گه خب ما الان به 5 تا نمی دونم رسیدیم. عجب تفاهمی !!! در عرض 5 دقیقه..به تفاهم رسیدن!!!

و من الان حس می کنم چرا اینقدر همه چیز ما هر دم بیل و یلخیه! بیسیک ترین چیزو وقتی تبلیغ می کنند آب می بندن بهش و تحویل خلق می دن. یکی بگه کدوم یابویی با نمی دونم تونسته زندگیشو بسازه! با دانسته هاش نمی تونه ..چطور با نمی دونم هاش می تونه؟

وقتی با نمی دونم بخوای زندگیتو شروع کنی از هر 10 تا ازدواج 9 تاش طلاقه !!!

- بعضی روزا چند بار از خودم می پرسم هنوز وقتش نشده؟! و نمی تونم جوابشو بدم.

- بچه ها من بعضی وقتا واقعا ادم کثیفی می شم.. از یه پلیتیکایی استفاده می کنم که چیزی رو که می خوام توی مخ دیگران بشونم و اونجوری که من دلم می خواد در موردم فکر کنن...نمی دونم چرا گاهی واسم مهم میشه...شاید از فرط سایکو بودن یا روان پریشی یا به خاطر تنوع و ازاد کردن مخم انجام می دم...انگار نشستم بازی استراتژیک انجام می دم... حتی گاهی به اینجا هم این ختم می شه. انگار که از قبل بدونم اکثریت اینجا چی فکر می کنن و سعی می کنم یه قدم جلوتر پیش برم...یکی بگه اخه بیمار یه دامین مفتی و چارتا خواننده  میمون بازی داره؟

- هنوز وقت خوابم نشده ولی فکر می کنم برم بهتر باشه واسه خودم! :))

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:44  توسط nira  | 

هوییییییییینجوری

بیشتر وقتها من پستها رو زیر دوش حموم یا توی تاکسی می نویسم..... اصلا جای دیگه ادم نمی تونه پستها رو توی ذهنش بنویسه....اون روز توی تاکسی به اون شعره فکر می کردم ..که می گه دو پادشاه در دو اقلیم نگنجند دو درویش در گلیمی بخسبند !!! (توی همین مایه هاست!!!) حالا داشتم فکر می کردم باید الان اینو اینجوری بگن....دو مرد با زنی در وانت پرایدی نگنجند چهار مرد در رنویی بخسبند! وااااااالا

روزها همچنان شلوغن....بیش از حد !

کلی هم توی این دو روز دعوا کردم.... یه عباس اقا مونده بود که نزدمش.

همین دیگه حرف دیگه ای ندارم

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:43  توسط nira  | 

گلکسی و تهران و سیاره زحل. زنونه مردونه

یکی از مسائلی که عمدتا جزو افتخارات تعدادی از خانومها محسوب می شه تهران شناسیه. عموما تهران شناسی پدیده ای مذکر هستش و اگه یه خانوم تهران رو مثل کف دستش بلد باشه هم حس باحال بودن می کنه و هم اینکه یه حالت مردانه ای به خودش می گیره. شاید شما باهاش مواجه نشده باشید ولی من خیلی اینو دیدم. وقتی بخوایم با یه عده خانوم مثلا از منتها علیه شمال تهران بخوایم بریم منتها علیه غرب تهران! شناختن کلیه اتوبانها و خروجیهاش خودش یک مهارت عظیم حساب می شه و یه حالت پیروزمندانه مذکرواری با یه جفت سیبیل قیتونی هم معمولا این سبک خانومها به خودشون می گیرن. انگار که مثلا دارن به یه سفینه فضایی وسط منظومه شمسی ادرس می دن..قمر اول رو با راویه 89 درجه خورشیدی رد که کردی می رسی به ستاره های رو به انفنجار از اونجا با اختلاف درجه منفی یک در جهت گلکسی 245 صعود می کنی بعد با سرعت نور از کنار زحل زد می شی...تا میرسی به سیاره ایکس دی 14.....(الان فهمیدین کجاس اینجا؟)

من خودم ادمی هستم که بسیار تهران شناسی ضعیفی دارم و فکر کنم این یه مورد حداقل طبیعی تر باشه. مثلا شمایی که با نطام آباد یا کامرانیه کار نداری چرا باید بدونی چطوری اونجا می رن؟! وقتی بخوام جایی برم که بلد نیستم تلفن می زنم به یکی از آشنایان....اون هم مثلا می گه برو اینجا و سوار تاکسی شو و اینا...بعد که ادرسو داد سوال بعدیم ازش همیشه اینه: خب حالا من چطوری از اونجا برگردم؟! یعنی در این حد تعظیلم جایی برم ممکنه نتونم برگردم.....ولی عوضش چون هوشم خیلی بالاست !!؟!؟!!؟!؟!؟ جهتها رو راحت پیدا می کنم. (شمال- جنوب و عرب و شرق) گاهی وقتا شده با دوستم مثلا توی میدون ولیعصر قرار دارم. بعد می گه بیا سمت هفت تیر. من می گم من اونجوری نمی فهمم بگو کدوم سمت میدونه غربی؟ شرقی؟ شمالی؟ جنوبی؟! دوستم می گه شمال...بعد می گم غربی یا شرقی؟ (به نظر میاد از وقت خوابم گذشته باشه..دارم حرفای خفن می زنم..فکر کنم یعنی ! )

- نکته: همه خانوما اینطوری نیستن مدلای معمولی هم پیدا می شه..نیاین اینجا مزخرف بنویسید....

- یکی از بزرگترین نقصهای ما خانوما امروز اینکه رفتارهای مردانه رو داشتن خیلی جاها افتخار می دونیم. یعنی خودمون عامل اصلی ایجاد این ذهنیتیم. رفتار مردانه سوپریرر و رفتار زنانه اینفریر محسوب می شه. در حالی که رفتارهای مردانه مزیت یا برتری نسبت به رفتار زنانه ندارند. هر دو با هم برابرند و خیلی رفتارا اصلا جنسیت نداره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:7  توسط nira  | 

سیییییییییییس

توی پست قبل نوشتم کافر همه را به کیش خود پندارد یاد یه موضوعی افتادم.

5 شنبه پیش صبح زود از خواب پاشدم و کلی کار داشتم و این ور و اون ور رفتم که دو موردش هم ناکام موند. ساعت 12 ظهر شد خیلی خسته بودم و لباسام هم خیس شده بود. باید واسه خونه نون می گرفتم. سر راهم رفتم نونوایی و سه تا سنگک گرفتم. ولی اینقدر خسته و کلافه بودم که حوصله نداشتم صبر کنم نونا خنک بشه و بعد بذارمشون توی کیسه نایلونی. نونها رو گذاشتم توی کیسه و از توی کوچه پس کوچه هامی رفتم. نایلون رو دو دستی گرفته بودم  که باز بمونه و هر از گاهی باز و بسته اش می کردم که داخلش هوا  بره و نونها خمیر نشه و همین حرکت باعث می شد نایلونه صدا بده. داخل یکی از کوچه ها یه پسره که قیافه خوبی هم داشت وفک کنم از منم کوچیک تر بود...جلوم داشت می رفت..همچنان که با نایلون نونها دست به یقه بودم و صدای نایلونه بلند شد دیدم پسره برگشت منو نگاه کرد و بعد به یه لحظه سرعتشو زیاد کرد و اخرم رفت اون دست خیابون!

متوجه شدم که فکر می کنه عمدا دارم صدای نایلونو درمیارم...که توجه اعلیحضرت رو به خودم جلب کنم. یادم میاد قدیما مردا واسه جلب توجه یه خانوم از به هم زدن جاسوئیچی ..سوت و دست و سیس و سوس و ساس استفاده می کردن! و اونجا بود که به این نتیجه رسیدم کافر همه را به کیش خود پندارد.

- هر چند تقصیر طرف نبود..تقصیر این دختراست که با سیریش شدن و نخ دادن و چراغ دادن و کلی اطوار دیگه موجودات ذکور رو شرطی کردن....فکر می کنن چه خبره دیگه !

- اینقد مطلب واضحه که هیچ صحبتی نمی خواد...

- شب بخیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:39  توسط nira  | 

تصادف نامه

گاهی وقتا حوصله ادما رو نداری...و دقیقا در همین حال و هوا که هستی همه یادشون می افته یا مهمونی بگیرن یا یه قرار دوستانه بذارند...و نمی تونی بگی اقا من حوصله ندارم بیام...می فهمی؟ حوصله ندارم. حرفی واسه گفتم هم ندارم و از طرف دیگه به شدت کار داری. اینقدر زیاد که رو به انفجاری  و این مهمونی ها و تجمع ها چیزی جز هدر دادن وقت نیست. بدبختی اینه که نمی تونی مثلا لپ تاپی کتابی چیزی ببری کاراتو بکنی. زشته..عیبه...!

مخصوصا مهمونی روز 5 شنبه که خدایی نمی دونم چی کارش کنم. با یه سری دخترای دوستای مامان طرفم که به شدت روی اعصابم هستن. یه چیز بی مزه می گن خودشون یه ربع بهش می خندن و تو اصلا اونجاست که عمق بی محتوا بودن ذات بشر پی می بری! .. دو تاشون هم هنر خوندن همیشه یه طبع هنری دارن که تا طبعشونو توی ماتحت مابقی غیر هنری ها نکنن ول نمی کنن.

- ادمیم که همیشه به حق انتخاب اعتقاد دارم...ولی این مورد نمی دونم چرا حق انتخاب توش نیست...کاملا یک پدیده ی اجباریه بنا به خیلی دلایل که نمی تونم بنویسم.

- یکی  از موجودات موذی که در نظام خلقت وجود دارد استاتیدی هستند که دانشجو را برای یک کنفرانس 6 دقیقه ای می توانند حسابی اذیت کنند و خودشون عمدتا درس خاصی نمی دهند و دانشجو باید زحمت خواندن..درس دادن و....سایر امور را بر عهده بگیرد. حالا باید هر هفته کنفرانس بدیم..اونم باید پاور پوینت درست کنیم و با اسلاید توضیح بدیم...یغنی الان اگه جا داشت  دست می انداختم دهن منو جز می دادم. واسه 6 دقیقه کنفرانس باید 5 تا دونه اسلاید درست کنیم...بعد یه لپ تاپ سنگین رو بذاریم روی دوشمون و ببریم بیاریم. و من واقعا کمرم به حمل و نقل یک عدد لپ تاپ جوابگو نیست....سنگینه ...می فهمی؟ سنگین!

- اهان الان یادم افتاد من اصلا بلد نیستم با پاور پونت کار کنم...باید توی گوگل بشینم بخونم...ببینم چطوریه!!!

- قرار دیگه با دوستای دبیرستانمه...با یکیشون صمیمی ام..می گم یه فست فود قرار بذاریم ..تموم شه بره. می گه نه بابا یه جا باشه بعدش قلیون بزنیم. گفتم نه بابا اینا خیلی پاستوریزن....(حالا من خودم قلیون نمی کشم خوشم نمی اد - کافر همه را به کیش خود پندارد) دوستم گفت حالا بذار توی گروه بگم. اونم گفت و همه گفتن اره میایم و خیلی خوبه و ....همه پایه بودن و من تنها ادمی بودم که سفره خونه رفتن رو دوست نداشتم و دودی نیستم!! بعد اون لحظه فهمیدم من واقعا مثل اینکه خیلی عقبم از دنیا..... هر چند مخالفت نکردم...وقتی 10 نفر می گن خوبه ...یه نفر اون وسط چی بگه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:52  توسط nira  | 

یوفو !

یه دونه اس ام اس تبلیغاتی اومده نوشته : جادو جمبل..خرافاته! اگه می خوای دل همسرت تا ابد گرفتارت باشه، زودتر 345 رو به 2050 بفرست. هر پیام 50 تومان

داشتم با خودم فکر می کردم ببخشید اگه بخوای تا ابد از این گرفتاری خلاص بشیم چی ؟!؟!؟ :))) هر چی باشه من حاضر پولش بدم!!!
- یه مدل جدید دزدی مد شده به نظر من خیلی باحاله. فکر کن توی خونه نشستی در می زنند. بعد یکی می گه سلام ما از طرف اداره پست برای اقای فلان (همسایه واحد بالا یا پایین یا رو به رو) یه بسته آوردم. از خارج اومده. ممکنه بیاین تحویل بگیرین؟ شما می رید دم در و بعد یه کی در هیبت پست چی اومده و برای همسایه اتون بسته اورده.  به شما می گه اینجا رو امضا بکن و بسته رو تحویل بگیر و هزیته اش هم 80 تومته !!!
پول رو که مجبورید بدید. بعد همسایه میاد و شما می رید و بسته رو بهش میدید....همسایه می گه وااا ما همچین کسی رو نداریم و اخرش بسته رو که باز می کنین می بینین دو تا آجر رو پیچیدن لای کاغذ و روزنامه و بسته بندیش کردن.

-   هر چی از طریق پست ارسال بشه فرستنده پرداخت کرده هزینه اشو..گیرنده پول نمی ده که !

- خب حالا ایا همسایه باید اون 80 تومن رو پرداخت کنه به کسی که بسته رو تحویل گرفته یا نه؟!

- یه ادم فضاییه هست 400 سال روی زمین زندگی کرده. بعد می گفت این ادما که اینقدر زود می میرن واسه چی این همه دست و پا می زنن؟ به طوری که انگار قرار نیست بمیرند! یعنی واسه چی اینقدر تلاش می کنیم؟

اخرش طرف به این نتیجه رسید که باید هر دقیقه  رو طوری زندگی  و استفاده کنی که ارزشش برابر با حداقل یک سال باشه....می دونی این یعنی اینکه کیفیت گذروندن دقایق زندگی خیلی مهمه...اون وقت عمر فیزیکیمون مثلا 70 ساله...ولی اگه کیفیتشو درست کنیم شاید بیشتر از 400 سال عمر کرده باشیم. اگه کیفیتشو درست کنیم..می فهمی؟ اگه !!! و این در نهایت در روند پیرشدن بدن هم اثر داره. زمان و پیری فقط روی کره زمین معنی داره. اگه شما خارج از زمین زندگی کنی زمان وجود نداره و فرایند پیریت کندتره. یعنی زمان توی ذهن ما با زمان فیزیکی بیرونی کاملا متفاوتند و زمان ذهنی اثر زیادی بر زمان فیزیکی و جسم ما داره.

- چه خبره این وبلاگ؟  تازگیا موضوعات شده جن و پری و علوم ماورا طبیعه و جفر و ادم فضایی و یوفو!؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:28  توسط nira  | 

خواب زده

بعضی شبا که تا یک دوی شب بیدارم....یه صدای عجیبی میاد. یکی انگار می پره روی پشت بوم. پشت بوم راه دسترسی برای گربه نداره و از طرفی جایی که می پره خیلی با لبه ی پشت بوم فاصله داره حتی گربه نمی تونه از پشت بوم خونه ی کناری بپره روی پشت بوم خونه ما. از اون عجیب تر اینکه وقتی می پره رو پشت بوم اونجا قدم می زنه. یعنی دقیقا صدای پاهاش که اهسته و شمرده قدم ور می داره شنیده می شه و اینجوری تاپ...تاپ...تاپ...وقتی راه می ره نه خیلی کند راه می ره نه خیلی تند. پاهاش ظریف نیست. چون گامهاش سنگینه. مثل اینه که با یه کفش شماره 46 یا 47 قدم برداری. در حالی که گربه خیلی بی صدا حرکت می کنه. اصلا صدای پاش نمی آد. فقط صدای پرشش قابل شنیدنه. بعد چند قدم راه می ره...شاید ده قدم و صدا یه باره قطع می شه.....انگار یه دفعه محو می شه. می تونم بگم تا حالا بیشتر از 10 بار شنیده باشم این صدا رو....و اخب خیلی می ترسم نصف شب برم روی پشت بوم و ببینم یه موجود قد بلند پشمالوی هیکلی چهارشونه با چشمای قرمز بهم زل زده باشه....

- خواب می بینم کنار یه جاده ماشینو نگه داشتیم. یه طرف جاده یه جنگل خیلی عجیبه. سرتاسر کف جنگل پوشیده شده از چمن سبز روشن مخملی. مثل رنگ سبز برگای تازه جوونه زده شده توی فصل بهار و با درختای خیلی قشنگ و میناتوری. بعد می بینم همه جای جنگل رو حصار کشیدن. کسی نمی تونه بره داخل و ادما فقط تا کنارش می تونن برن....یکم جلوتر می بینم دو تا در هست. یه در که وارد یه سالن می شه و داخل سالن در دوم هست که به سمت جنگله باز می شه. داخل سالن پر از حیوونای عجیبه که به شدت جیغ می کشیدن و سر و صدا می کردن. مثلا یه فیل...اورانگوتان...می فهمم که مثلا اون یه فیله ..ولی فیله خیلی قدش کوتاه بود...بعد چشمای قرمز خیلی وحشتناکی داشت..یا اورانگوتانه قدش خیلی بلند بود بسیار زشت و وحشتناک بود...داخل سالنه یه پسره نگهبان اونجا بود.....من همه ی اینا رو از جلوی در اول می دیدم...بهش گفتم ..اقا اینجا راه دیگه نداره..گفتش نه..باید از همین جا رد شی.. ولی اون حیوونا اینقد ترسناک بودن که حاضر نبودم وارد سالنه بشم.....بهش گفتم نمی شه این حیونا رو کنار بزنی من رد شم...و نامرد نکرد این کارو.....

- خیلی دلم می خواست بنویسم الکی مثلا منم خواب باحال می بینم..یا الکی مثلا منم مطلب ترسناک تغریف می کنم....ولی کلا تمام چیزای غیر واقعی اینجا به اسم فانتزی نوشته میشه.

- یه مدته فکر می کنم اختلالات دو قطبی پیدا کردم.....اسکیزوفرن که بودم...الان دو قطبی شدم. می شه اینا رو با هم گرفت؟!

- اصلا حواسم نبود بگم اگه شبه...نخونید این پست رو !!! :)))))))

پ.ن: اخرین مرحله در هنگام فقدان یا از دست دادن کسی پذیرش اون موضوع هست. چرا اینقدر طول می کشه تا اون فقدان رو بپذیریم؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:29  توسط nira  | 

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق

به شدت وسط یک مبحث خفن فلسفی درگیرم ...سعی می کنم ازش سر دربیارم . توی اتاق نشستم و در اتاق بازه...صدای تلویزیون از اون ور میاد...و طبق معمول همیشه بلنده !

وسط مبحث هستی شناختی صدا میاد...تق تق ...تق تق تق تق ...تق تق ..تق ..تق ...تق تق تق ....تق تق...تق تق تق ..تق تق......حواسمو پرت می کنه. انگار یکی روی مخم داره می کوبتش!!!

داد می زنم: ا ون چه صدایه...

جواب میاد: چوبه ی دار دارن درست می کنن !

- حرفی واسه گفتن ندارم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:56  توسط nira  | 

مطالب قدیمی‌تر