نوشته ها

بازی خوشی

من باز اومدم.....

اومدم بگم چند نفرو که همیشه سر می زنم رو لینک کردم!! در این حد الان ! ادرس یه نفرم هست که روی گوشی موبایلم دارم.  حسش نیست برم بیارم....ببینم چیه!

من وقتی مسافرت بودم خوشی منو به یه بازی دعوت کرده...اونم اینه که یه کتاب معرفی کنین!! برخلاف تصورتون من اصلا ادم فرهنگی و کتاب خونی نیستم...هر چی که می بینین می گم واحدای دانشگامونه که خوندم!! خب رشتم ادبیات خارجیکاست! جز اونم کتاب دیگه نمی خونم که بگم بهتون. اصلا کلا من با این معرفی کتاب به کل مشکل دارم. مطمئنم کسی نمی ره بخونه! یعنی خود من در طی سالیان سال هرگز نرفتم کتابی که کسی گفته قشنگه رو برم بخرم و بخونم. در این حد من اوضام تعطیله !!!!یه لحظه صب کنین فین کنم. آب دماغم اویزونه........

فییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

فییییییییییییییییییییییییییییین

فییییییییییییییییییییین

اهههم

خب داشتم می گفتم !! حالا من یه دو تا نمایشنامه توی سرمه...فکر می کنم برانون خوندنش خوب باشه..یکیشو که فکر میکنم اکثریت خوندن یا دیدن...اسمش هست گرگدن....وای خدا اینقد حالم بده اسم نویسنده اش از ذهنم پریده....اها اها اسمش یونسکوئه..

یه دونه هم هست....مال تنسی ویلیامزه......فارسیش فکر کنم بشه...تراموای شهری با نام هوس و ارزو ! (هاهاا چی ترجمه کردم!!!) یه دونه کرکتر داره اسمش بلانشه. عشق منه این ادم. بخونید....خیلی روی ادم اثر می کنه....

الان سرچیدم..فارسیش "تراموایی به نام هوس" ترجمه شده!

حالا یه دونه نمایشنامه دیگه هم هست واسه کسایی که مثلا می خوان قیافه چس مدرن (همون پست مدرنه)بگیرن و یه عینک گرد بزنن و قیافه بیان بپرسن در انتظار گودو خوندی؟ و تیریپ بکت بیان و لبی با فنجون قهوه فرانسه تر کنن و یاس فلسفی بگیرن.....نمایشنامه مردیخی می اید..از یوجین انیل رو بخونن!!به ادمای عادی توصیه نمی شه! 

خب حالا از عاصی و کنتور سوخته می خوام این بازیو بکنن !!

ای وای باز آب دماغم اومد ........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 23:2  توسط nira  | 

نتیجه نوشت

خب ما از مسافرت برگشتیم. صدای بنده را از تهران با فین فین  فراوان می شنوید.

باید بگم که به شدت سرما خورده ام با اینکه توی تبریز دکتر رفتم و کلی قرص و آمپول رو به اینجانب بست....

یکی از نکاتی که انسان در سفر یاد می گیره اینه که هیچی و هیچ کجا..خونه و حموم و دستشویی و چایی و ناهار و شام و...خونه خود آدم نمی شه. یعنی هیچ آدمایی مردم شهر خود آدم نمی شه. جدی می گم اینو..باور کنین تا یه جایی نرین نمی فهمین که فرهنگ شهرنشینی داشتن یا شعور شهروندی خودش یک نعمته! اگه یه جا این نباشه اعصاب و روانتون به هم میریزه. مثلا فکر کنین یه شهری برید..مردمش عادت دارند در همه چیز خودشونو بچپونن...و نوبت حالیشون نشه. از رانندگی بگیییر برووو تا یک خرید ساده. جایی برید و مردم بهتون تنه بزنن ولی هیچ کس یه عذرخواهی نکنه!!! اخرش اونجا مثل من قاطی می کنین و داد می زنین آهای مگه مریضی تنه می زنی! و ممکنه عین یک انسان غارنشین بهش حمله بکنین!!! :))))

فکر کنین جایی برین که زیر ذره بین باشید. اطرافیان مداوم شما و لباساتونو با دقت نگاه کنن. و مثل یه بیگانه ی قضایی چندش باشید که هیچ تطبیق یا شباهتی به اینا نداره...ذز حالی که با همین لباس در تهران راحتید! کسی نگاهتون نمی کنه.....

حالا کلی ماجرای دیگه واسه تعریف کردن داشتمااا ولی الان اینقدر حالم بده و سرم درد می کنه که ذهنم کار نمی کنه. میام می گم

اها راستی خوشی منو به یه بازی دعوت کرده..خوشی جان به جون دو تا بچه ام بازی یادمه..ولی هنوز به کتاب مورد نظر نرسیدم...کلی بهش فکر کردم..بذار یه دو روز دیگه که ویندوزم بالا اومد بازیو انجام می دم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 11:49  توسط nira  | 

پایان

خب ما بالاخره داریم بر می گردیم خونمون..،،،این چند روز بدجوری مریض شدم.....دکتر رفتم  و اونم امپول داد....خلاصه  که کم و بیش زنده ام،،،،،،، 

دلم واسه اتاقم تنگ شده......

حالا میام می تعریفم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 10:27  توسط nira  | 

نونوایی!

امروز صبح من رو فرستادن برم نون بگیرم،،،،اونم کجا توی شهر تبریز،،،،ادرس رو بهم دادن و منم رفتم اونجا، وقتی رسیدم دیدم مردم همینجوری پخش و پلا وایسادن....هر کس یه طرفه و هیچ صفی نیست...به ترکی پرسیدم نفر اخر کیه یه نفر گفت منم.....بعد دیدم هر کس از راه می رسه دقیقا همینو می پرسه ....کلی هم اینا متو نگاه کردن....نونا اماده شد و ملت همینجوری با همون ترتیب که از هم پرسیده بودن تفر اخر کیه وایسادن پشت سر هم..یه کم گذشت دیدم زنه به یکی دیگه می گه مگه تو نفر اخر نبودی؟ اونم نمی دونم چی جواب داد و این دوتا دعواشون شد،،،،،زنه گفت چرا اشتباه گفتی و اینا الان من نوبتم معلوم نیست،،،منم دقیقا بعد این زنه بودم....خلاصه اینا صب کردن تا یه تعدادی نون بگیره و اینا مثلا نوبتشون بشه....خب یکی نیست بگه اگه از اول یک صف تشکیل بدین مجبور نیستین همش بگین کی نفر اول اخره یا وسطه.....و جالب اینکه بیشتر نونواییاشون همینه سیستمش،،،،

وقتی برگشتم خونه و تعریف کردن گفتن چون اینا مردم مغروری هستن خوششون نمیاد زیاد توی صف باشن،،،،دیگه الله اعلم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 10:27  توسط nira  | 

جاده نوشت

به هر شهری می رسیم یه خوردنی معروفی داره....منطقه سبلان و اردبیل سرشیر و عسل معروفی داره یا سراب روعن حیوانیش معروفه ولی یه نکته جالبش اینه که جمله بعدی که گفته میشه اینه،،،،همش تقلبیه! دیگه مثل سابق نیست،،،،،،توی جاده کلی دکه هست که عسلای عجیب و رنگی با اسمهای مختلف می فروشند،،،مثل عسل سباه ملکه،،،عسل اویشن.،،چهل گیاه....بابونه،،،رنگ عسلا از ابی شروع میشه تا گل بهی و زرد! 

فک کن بهش رنگ و اسانس می زنن.....همچین مملکتی داریم ما

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 17:24  توسط nira  | 

سفرنامه فاز دوم

اقا ما اینجا بوخوری شدیم! این خونه های اطراف معمولا خونه هاشونو به مسافرا اجاره می دن....خیلی هاشون وقتی که میان مسافرت خود را با عرق و ورق و زرورق در کنار سایر فعالیتهای سیاحتی پر می کنند.  خونه کناری ما هم یه عده مسافر بودن..صبح یه چی می کشیدن عصر هم یه چیز دیگه.....یکی نیست بگه خودتو چرا خفه می کنی یابو!!!؟؟؟

خشکسالی در شمال بیداد می کنه،،،،وقتی به جنگلا نگاه می کنی کلی از درختا خشک شدن.........نصفشونم که توی اتیش سوزی سوخته....واقعا هر چیزی لیاقت می خواد! حتی داشتن جنگل

خب حالا فاز دوم مسافرت ما شروع شد،،،،داریم میریم تبریز....ار کل گیلان و بعد اردبیل عبور می کنیم....تبریز باحالیش به خوردنیاشه،،،،حالا میام می گم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9:7  توسط nira  | 

بازار محلی

اقا اینجا هر  شهری یک دو روز در هفته  بازار محلی داره.....توی این بازارا از میوه و سبزی و لبنیات محلی پیداااا میشه  تاااا لباس و کفش و کیف و ادویه جات و حبوبات....قیمت بعضی چیزا از تهران گرون تره...ولی قیمت بعضی چیزها هم ارزون تره،،،،،

خیلی از زنای محلی که توی روستاهاایی توی کوهها هستن میان ت ی این بازار و سبزی و رب الوچه و ماست توی کوزه میارن،،،توی بساتشون تمشک و ترب سفید و یه سری سبزی کوهی و سیب پیوندی با الو که خیلی ترشه هم پیدا میشه،،،،موقع بهار گل گاو زبون میارن. یه دونه پارچه یا چارقد به کمرشون همیشه می بندن که پولا رو می ذارن توش. اکثرن هم سن بالا هستن......خلاصه که دیدن دارند....

پ.ن...سفرنامه ما همچنان ادامه داره،،،،فردا وارد بخش دوم خواهیم شد :)))))) (ایکن مارکوپولوی توی قیافه رفته)

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 10:28  توسط nira  | 

!

یکی از نکات خیلی باحال اینه که فک کن توی تهران کلی درد و مرض داری، یعنی همه جات درد می کنه، خیلی میل به غذا نداری. اما اینجا از درد هیچ خبری نیست.....حسابی گشنه ات میشه،،،،دلت هله هوله می خواد!...یعنی تا از تهران بیرون نیای نمی فهمی وسط چه کثافت و الودگی زندگی می کنی.

کلا گذر زمان رو نمی فهمی،،،،،از هیچ نوع فشار و استرس خبری نیست،،،،انگار اومدی ناکجا اباد...هیچی و هیچ کس  یادت نمیاد و دلت نمی خواد از  اینجا بیای بیرون.....یه دست لباس کهنه می پوشی میری این ور اون ور.....راحت،،ازاد!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 9:49  توسط nira  | 

ساحل نوشت

یکی از موضوعات جالب مسافران عزیز در خطه شمالی کشورمون اینه که،،وقتی دوستان در سواحل گل الود و کثیف دریای خزر در حال شنا هستند،،اقایون اکثرشون یا با مایو مشاهده می شن یا نیمه برهنه یا با شلوارک،،،،اما خیلی هاشون یه ژست بانمکی دارند که خیلی انگار خوشتیپ و س،،ک،،،سی هستن،،،،،،،،با خیلیها دمپابا رو می گیرن دستشون و پا برهنه پا بر روی ماسه ها می ذارن و قدم می زنن،،،،اینا خدایی یه قیافه اروپایی دارن،،،،انگار در سواحل جنوب فرانسه هستند.......

البته اون قسمتهایی که مخصوص بانوانه....و ملت با مایو و لباس زیر و بیکینی مشاهده میشن از این قانون مستثنی نیستند،،،،،

یعنی 5 ساعت راه و کنار ساحل رسیدن و مایو  پوشیدن ادمارو از این رو  به اون رو می کنه،،،،،:)))

خدایا سواحل جنوب فرانسه و اسپانیا را نصیب این خلق بگردان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 23:59  توسط nira  | 

نیرا بانو در مسافرت

سلام

امروز صبح راه افتادیم اومدیم شمال، باید بگم که اینجا واقعا کم ابی رو لمس کردم. یکباره اب قطع شد و فهمیدیم که به دلیل خشکسالی سطح اب زیر رمینی خیلی اومده پایین و اب چاه طرف یک ساعت تموم شد،،،،،،اصن یه وعضی

یه خبر تا حدی بد هم بهم رسید که،،،،،،،،،،،،بماند،،،،،واقعا از این جماعت سر در نمیارم،،،،،،درکشون نمی کنم ......

حالا به صورت لحظه ای میام سفرنامه می نویسم،،،،،،

خدایا واسه اینم شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 18:28  توسط nira  | 

مطالب قدیمی‌تر