نوشته ها

مشق

داستان نویس!

غزل اهسته از کوچه می گذشت. کاغذی کوچک چروکیده ای در دستش بود و به خانه ها نگاه می کرد. در مقابل خانه ای ایستاد و به پلاکش نگاه کرد. به کاغذ دوباره نگاهی انداخت و زنگ زد.

در با زشد و غزل وارد آپارتمان شد. در طبقه اول باز بود و دختر جوانی ایستاده بود.

عزل  لبخندی زد و نفسی کشید و سلام داد.

-سلام...

- سلام بفرمایید داخل.

به دختر جوان نگاه کرد و دست داد. کفشهایش را در آورد داخل خانه شد. نگاهی به اطراف انداخت.....و مکث کرد...

دختر جوان گفت: از این طرف بفرمایید....

 بر روی یکی از مبلها نشست و کیفش را کنار پایش بر روی زمین گذاشت...

دختر جوان گفت: چیزی میل دارید؟

غزل: اگه می شه یه لیوان آب...

دختر جوان: حتما.....و به سمت آشپزخانه رفت.

به دیوارها و مبلها نگاه کرد...چند توپ و یک ادم اهنی گوشه ای از حال افتاده بود...

دختر جوان با لبخند لیوان را به عزل داد و بر روی مبل کناری نشست...

مقداری اب نوشید و لیوان را بر روی میز مقابلش گذاشت.

دختر جوان به ساعتش نگاه کرد و گفت: خب مشکلتون چیه؟ بفرمایید؟

غزل به انگشترش نگاهی کرد...انگشتانش را به هم گره زد. نفس عمیقی کشید و گفت..اممم راستش من ....من...می خوام که کمکم کنین..

دختر با ارامش: با شوهرتون مشکلی دارید؟

زن: اممم بله....یعنی نه با خودش...یعنی بله داریم ولی دلیلش کس دیگه است

دختر: خب کیه؟

زن: مادرش..مادرش یکم...می دونین ....اخه طبقه بالای ما زندگی می کنه....ولی همش...همش ..دخالت می کنه توی همه چیز...

دختر: خوب؟ پس می خواین کمتر دخالت کنه؟

زن: فکر نمی کنم مشکل با کمتر دخالت کردن حل بشه...

دختر: پس از اونجا بره؟

زن: نه...هر جا بره باز بیخ ریش ماست...میخوام...یه جورایی؟

دختر: می خواین از دستش راحت بشین؟

غزل در حالی که  پیشانیش عرق کرده بود..کمی جابه جا شد..امم اگه می شه...یه چی بنویسید که مریض بشه و بمیره

دختر در حالی که قیافه اش در هم رفته بود...گفت: عزیزم من دعانویس و رمال نیستم.. داستان می نویسم.

زن: بله ..درسته.....ولی اخه..

دختر: اخه نداره. من یه چیزی می نویسم و اتفاق می افته.....بگذریم. ولی باید بگم که مورد شما با مریضی حل نمی شه....

زن: خب پس چی بشه؟

دختر: نمی دونم. مرگ رو ضمانت نمی کنم. ایده ای که به ذهنم بیاد رو بهتون اطلاع می دم. بخشی از پول رو به عنوان پیش پرداخت می گیرم. بخشی از اون رو بعد از اتفاق!

زن: امممم باشه...چقدر احتمال داره که اتفاق بی افته...

دختر: صد در صد..اما مرگ رو قطعی نمی تونم بگم....

زن کمی فکر کرد....باشه...از هیچی که بهتره...

دختر پس من یه طرح کلی براتون می گم اگه موافق بودید پیش پرداخت رو واریز کنید

زن: خیلی خوبه.....زن کیفش را برداشت ..انگار که میخ واست از آنجا فرار کند و به این معذبی پایان دهد.

به سمت در خروجی راه افتاد. وقتی می خواست داشت کفشهایش را می پوشید گفت: آهان یه نکته ای...

این ..این مادر شوهرم یه گربه داره که خیلی ازش بدم میاد..یه فکری هم برای اون بکن

دختر خندید و گفت باشه. چشم...بهت تا فردا زنگ می زنم.

غزل به سرعت از پله ها پایین رفت و از در خانه بیرون زد.

دو روز بعد غزل در اشپزخانه ایستاده بود..به ساعت دیواری نگاهی انداخت...حوالی ده صبح بود...مقداری شیر را روی گاز گذاشت تا گرم شود....صدای زنگ در بلند شد... لبخندی زد ... همچنان صدای زنگ تکرار می شد.. در را بازکرد..

با لبخند و آرامش گفت: سلام مادر جون..

و پیرزن بدون انکه جوابی دهد وارد خانه شد. و به زیر مبلها نگاهی کرد...و بعد گفت: ملوسکمو ندیدی؟

زن گفت: نه ندیدمش...گمش کردین؟

پیرزن به اشپزخانه هم نگاهی کرد...به شیر در حال گرم شدن...

اره از صبح نیستش..... نگاه تندی به غزل  کرد و به سمت اتاقها رفت و بدون اینکخ حرف دیگری بزند  از در بیرون رفت و آن را محکم بست و غرل که همچنان کنار در ایستاده بود خندید و به سمت اشپزخانه رفت.

پیرزن از در خانه  خارج شد..در حالی که زیر لب می گفت...پس این گربه کجا رفته اخه.

غزل شیر را از روی گاز برداشت و داخل ان نسکافه ریخت و به هم زد و با فنجانش مقابل پنجره مشرف به خیابان ایستاد....پیرزن.ناگهان چشمش به گربه افتاد که زیر ماشین پارک شده رفته بود... با دیدن گربه گفت: ملوسکم پس تو اینجایی..نمی دونی چقد دنبالت گشتم. نفس نفس زنان به سمت ماشین رفت و بدن خمیده اش را اهسته و خشک خم تر کرد. بیاهه بیااااه بیرون..بریم بهت غذا بدم..ناگهان گربه جست و زد و از زیر ماشین بیرون امد و به سمت خیابان رفت...ماشینی شتابان داخل خیابان حرکت می کرد ..ولی انگار گربه را ندیده بود چون از سرعتش کم نکرد و به گربه برخورد کرد و عبور کرد..گربه چند قدم ان طرف تر به کناری افتاد..ولی از جایش بلند شد..غزل فنجان را دوباره هم زد و شیرنسکافه اش را مزه مزه کرد. در حالی که خیابان را نگاه می کرد..کمی جابه جا شد...با هیجان فنجان را در دستانش گرفت و لبخند بزرگی روی لبانش بود..گربه.لنگ لنگان به سمت پیرزن می خواست بیاید..پیرزن که بهت زده و نگران بودو..جیغی کشید و به سمت گربه رفت...تا او را بردارد که ماشین سیاه رنگ دیگری به سمت زن حمله کرد و او را در زیر چرخ خود له کرد...

غزل فنجان نسکافه را به نصف رسانده بود ....در حالی که نفس نفس می زد پنجره را باز کرد....از ان اویزان شد. همسایه ها جمع شده بودند و راننده از ماشین پیاده شده بود سرش را در دستانش نگه داشته بود... غزل سعی داشت از بین صداها کلمات  را تفکیک کند...چیزی دیده نمی شد...

نه نفس می کشه...زنده است....خدا رحم کرد...چیزیش نشده...انگار پاش فقط شکسته غزل از بین جمعیت صورت پیرزن را دید که انگار به او خیره شده است و پوزخند می زند ...یکی از صداها گفت زنگ بزنین عروسش بیاد پایین باهاش بره بیمارستان.....!!!!

توضیح: این موضوع داستان نویس رو قبلا هم استفاده کردم...ولی راستش خیلی باهاش حال می کنم..

شما بی زحمت گیر ندید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 21:19  توسط nira  | 

آخیش!

بله دوستان...

اوضاع نا به سامان این مملکت هر روز داره بدتر می شه. راستش من خیلی خوشحال می شم که تهران ابش تموم بشه....ببینم همین جماعت گشنه و تشنه چه حالی بهش دست می ده. چطور می خواد دووم بیاره....ما واقعا احتیاح به تلنگر داریم تا شاید به اون ماهیت انسانیمون برگردیم.

یکی از اقدامات خیلی متنوع این هفته ام این بود که رفتم انباری خونه و وسایل نقاشیمو درآوردم و  یه قوطی رنگ سفید رو برداشتم و یکی از بومها رو سفید رنگ زدم و بعد روش با رنگهای خیلی کهنه نقاشی کشیدم ..چون می دونستم که رنگها ختما روی این رنگ سفید ترک می خوره. بعد اوردمش پایین و روی بوم سشوار گرفتم و بعضی جاها رو رد انداختم. حالا یه لایه دیگه رنگ می خوام بزنم. البته طرح خاصی نداره. کلا یه تابلوی چیدمان می خوام درش بیارم....بعدم بزنمش توی اتاقم.

اقا یه سوالی شما از یه نفر بدتون بیاد چی کار می کنین؟ یه نفریه. من مجبورم باهاش کار کنم و بهش سی دی بدم و سی دی بگیرم و واقعا از این ادم خیلی بدم میاد. هر بار که می بینمش چندشم می شه. نمی دونم باید باهاش چی کار کنم...حالا دیروز می گه رفتی مسافرت و برگشتی...می خوام زنگ بزنم باهام زبان کار کنی...دلم میخواد بهش بگم من از تو خیلی بدم میاد. حالمو به هم میزنی...می شه واقعا یه لطفی بکنی یکی دیگه از طرف موسسه بیاد و در مورد کارا با من صحبت کنه؟ جون مادرت؟!؟!

یعنی بد وضیه...به شدت کلافه ام می کنه....به حدی که می خوام بزنم لهش کنم با اون همه اعتماد به نفس کاذبش. خلاصه مجبورم در اینده نه چندان نزدیک مورد لطف و عنایت خودم قرارش بدم.

و فهمیدم مردم خیلی بی جنبه شدن. یعنی اگر با یکی گرم و صمیمانه حرف بزنی و با لبخند بگی خواهش می کنم مزاحم نیستی ...طرف به خودش می گیره و یابو برش میداره که این دختره عاشقم شده....داره نخ می ده. طناب می گیره...مگه ادم حتما باید مثل سگ پاچه بگیره تا به خودتون نگیرید؟ یکم خجالت بکشید!

یه دعایی بکنید این داستانی که نوشتیم رو برسیم ادیت کنیم و بذاریمش اینجا یکم فیض ببرید! :)

این پستهای اخر همش غرغر و فحشه هاااا !!! :)))

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 15:41  توسط nira  | 

تذکر

امروز سوار تاکسی شدم کلی بار و بندیل داشتم. راننده هه می گه می خوایم صندلی جلو رو 500 تومن گرون کنیم. ای حرص خوردم..یعنی این ملت هرچی سرش بیاد حقشه ها. وقتی اوضاع بی ابی تهران در حد شمال افریقاست...با این سیستم فکری که از جیب هم بزنیم و بدزدیم وضعمون ااز این بهتر نمی شه.

شما اینو داشته باش تا من بعدا بیام پست بنویسم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 22:38  توسط nira  | 

یک روز در کلاس با من

همیشه یه صدایی توی گوشم هست که بهم می گه این کارو بکنم یا اون کارو نکنم. همیشه هم نکبت درست می گه. دیروز کلی مهمون داشتیم و منم دو سه هفته است داستانی ننوشتم و خیلی خسته بودم. ولی صبح صداهه بهم گفت که پاشو برو کلاس واست خوبه !!! دیگه منم رفتم.

امروز دو تا اقا که مال کلاس ما نبودند...اومده بودند و داستاناشونو خوندن! داستانی که اقاهه خوند یک داستان اروتیک ضایع راجع به یک زن برهنه بود که جلوی اینه وایساده بود و دوست پسرش ترکش کرده بود و ...و خب کلی تداعی معانی و برگشت به عقب به صحنه های سکشوال خودش و بی اف ش بود!! خدا سلامت کنه این رفیق ما ریحانو...میگه در این مواقع باید به طرف باید گفت آقا شما مثل اینکه.....زیاد می زنی!!! (خانواده رد می شه ولش کن!) حالا ما هم که کلا توی در و دیوار بودیم..استاد محترم هم به روی خودش نیاورد!

داستانی که اون یکی اقاهه خوند در مورد پسری بود که با یه خانوم 50 ساله دوست و عاشقش می شه یعنی کرکتر داستان 30 سالش بود. بعد بیشتر داستان کلی صحنه های عاشقانه لوس آبگوشتی اعم از فوت کردن دسته گل قاصدک و اب بازی وسط پارک آب و آتش بود. بغد توی یه صحنه پسره به خانومه که جای ننه اش بود می گه که  تو  منو یاد مادرم و مادربزرگ می اندازی و من دوستت دارم!! :))  یعنی به حدی این صحنه های عاشقانه زیر درخت و گل و شل که باور کن من فکر کردم نویسنده داستان دختره! بعد عجیب اینکه راوی داستان می گه که دنبال یک ارتباط هدفمنده و چون خانوم ریجکتش می کنه میاد باهاش کات کنه. بعد می بینه که خانومه بهش خیانت کرده و با ماشین زیرش می گیره! (یعنی اگه تا الان یکی از خواستگارا و موردای من تا این حد هدفمند بودااا شوهر می کردم!!! باور کنین)

بعد فکر کن اینور کلاس مثلا من میام از جک و جونور و جن و شیطان و داستانای ترسناک می نویسم یا طرف توی داستان  آتیش می گیره و یا چه می دونم آب میاد می برتش! یه نفرم کنارم می شینه امروز داستان خون آشام نوشته بود! :))) یعنی باور کن اونا اینقدر دخترونه می نویسند که من فکر می کنم مبحث نوشتار زنانه هلن سیکسو و کریست ایوا در مورد اینا صدق می کنه. توی نوشتار زنانه هلن سیکسو در مقاله خنده مدوسا معتقده که زنها باید سبک نوشتاری خودشونو داشته باشنو خودشونو از زبان مردانه و فالوسنتریزم رها کنن و برای این کار اول از همه باید بدن خودشونو کشف کنن (بقیه اش +18) هستش! در نتیجه من دارم فکر می کنم اون دو تا اقا کلا بدن خودشونو خوب کشف کرده بودند:"))))) و به یک ماهیت زنانه از خودشون رسیده بودند احتمالا!

شرمنده من  یکم رک حرف می زنم!

و در نهایت این کلاس امروز باعث شد کلی بخندیم و ذوق ادبی کور شده امون به حالت عادیش برگشت و یکم هم بهتر از قبل کار می کنه. اینارو دیدم انگیزه گرفتم. به جون دو تا بچه ام! و خوشحالم که رفتم

-غزل  کجا واست کامنت بدم؟!!؟!؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 23:31  توسط nira  | 

تیریپ یک تجربه

امروز تیریپ خانوم یک تجربه گرفتم به خودم!

می دونین تجربه ثابت کرده که با دو گروه از طبقات اجتماعی چه خانوم چه آقا طرح رفاقت ابدا نریزید!!

اولا بگم که استثنا قطعا وجود داره و در مورد همه صدق نمی کنه ولی خب بد نیست ادم بهش توجه کنه.

اون دو طبقه یکی فقیرترین قشر جامعه که در متنهی الیه جنوب تهران زندگی می کنند و دوم قشر خیلی ثروتممند جامعه که در متنهی الیه شمال تهران زندگی می کنند. می دونید علت هم داره این حرف. اونهایی که خیلی فقیرند و بعد از تحمل یک دوره فقر طبقه اجتماعیشون رو ارتقا می دن....خیلیهاشون افشار پاره می کنند. و فکر می کنند که حقشون بیش از اینها بوده. مثلا زنی که ازدواج کرده و اوضاعشون خوب می شه و جراحی زیبایی می کنه و شوهره به چشمش نمیاد و یا مردی که زن داره و زنش به چمشم نمیاد و فکر می کنه باید یه زن خوشگل و امروزی داشته باشه!!! جالبه بدونید چقدر داستان هست  که در این مورد نوشته شده...ادمهایی که حس می کنند استحقاق بیشتری داشتند!!!

حالا گروه دوم از گروه اول اوضاع وخیم تری داره!! این گروه منتهی الیه شمالی..دیگه مثل متنهی الیه جنوبی دغدغه مالی نداره ولی همون پول زیاد منجر به نابه سامانی های خانوادگی زیاد می شه!! تا دلتون بخواد من این مورد نابه سامانی رو دیدم و جنگ اعصاب زیادی رو تحمل می کنند...اونا دیگه احساس نمی کنن استحقاق دارند یا ندارند..کلا تعطیلند در اکثر مواقع!! چون سعی می کنن اون ذهن تعطیل شده رو به متدهای مدرن درمان کنند و بسیار اتوکشیده ظاهر می شند..ولی از درون تهی هستند!!

حالا بهترین گروه در کجا ساکنند؟  حقیقت اینه که تقریبا گروه مناسب یه چی بین ایناست! نه خیلی فقیره...نه خیلی ثروتمند..در حد خودشون دارند ولی انچنانی نیست....یه چی مشابه طبقه متوسط رو به بالا! که البته به لطف تدابیر اقتصادی گل و بلبل این طبقه یا داره به سمت بالا صعود می کنه یا به سمت پایین نزول می کنه..و داره از بین میره !!! اگه از اینا گیر آوردین دو دستی بچسبین بهش !!

 

حوصله زر زر ندارم...تاکید می کنم حتما همه اینطوری نیستند..و در مورد همه صدق نمی کنه!!..بیخودی چرت و پرت واسم ننویسید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 21:19  توسط nira  | 

مو و پی پی

رفتم آرایشگاه موهامو زدم.....بعدش آرایشگره می گه..خانوم من موهای پسرمو از این بلندتر می زنم!!!! و خب کلی با یه مشتری دیگه بهم خندیدن!!! هنوزم اونطوری که می خواستم کوتاه نکرد ولی خب ترسیدم خونه راهم ندن!! و جالب اینکه امروز متوجه شدم مردم کلا موی کوتاه ندیدن!! نمی دونن چیه!!! اینقدر که بهم نگاه کردن پشیمون شدم به کل !!!

و البته یه سری اتفاقات حاشیه ای رو هم برام به همراه داره که به دلیل عبور خانواده از گفتنش اساسا معذورم.

ولی با همه اینا باید بگم من برای راحتی خودم اینکارو کردم. حرف و نگاه مردم اهمیتی نداره. این همه وقت موهام بلند بود مگه چی شد؟ در کل نظام بشری چقدر اثرگذار بود؟ وااالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !

پارسال یه جا سر کار می رفتم....بعدش مدیر اونجا یه خانومی بود که یه پسر بچه چهار ساله داشت. مامانش یه ساعت رفت بیرون و بچه رو گذاشت پیش من و یکی دو تا از همکارا....

یه ربع نشده بود که یه دفغه بلند گفت: جیش دارم. یکی از همکارا که یه خانوم میانسال بود گفت..بیا من ببرمت.

بچه هه گفت: نه !! خاله تو ببر!! به من اشاره کرد !

بعد من هم که تا حالا از این کارا نکرده بودم گفتم باشه... و اونها هم کلی خندیدن...بچه رو بردم دستشویی...

وسط دست شویی یه دفعه گفت: خاله..شماره 2 هم دارم!!! و صداش بیرون می رفت و اونها می خندیدن..

گفتم چی؟!؟!؟! گفت: شماره 2 دیگه !! پی پی دارم/

بنده هم که تا حالا ما تحت بچه نشسته بودم در دستشویی رو باز کردم گفتم این پی پی داره یکی بیاد کمک!!
دیگه اون خانوم میانسال اومد کمک و ما هم ار محل جرم متواری شدیم.

ملت اینا منو تا چند روز سوژه کرده بودن..باید بگم خیلی روزای بدی رو اونجا گذروندم ولی این خاطره قشنگ ترین اتفاق اونجا بود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 14:23  توسط nira  | 

عروسی چیست!؟

 روز چارشنبه گذشته یک عدد عروسی خسته کننده رفتیم.

و من چون خیلی اون روز کار و داشتم و خسته بودم گفتم. من اون پیراهن مشکی کوتاهمو می پوشم ولی اگر خیال کردین توی این گرما جوراب شلواری یا به قول خلق الله ساپورت می پوشم سخت در اشتباه به سر می برین. تالارا هم که گرمه!! عمرا بپوشم.....

مامان اینا هم گفتن هر کاری که می خوای بکن. گفتم چون میزهای تالارها معمولا رومیزی بلند داره و من هم قرار نیست برم وسط ...پاهامون می مونه زیر رومیزی و دامادم که یه دور می زنه و بغد سمت میز ما نمی خواد بیاد که!!
هیچی آقا...رفتیم عروسی و در نهایت تعجب دیدیم..میزها رومیزی نداره!! این لنگ و پاچه ما تا نزدیکی شرتمون در معرض دید نه تنها داماد بلکه سایر مدعوین کوفتی عروسیه!!!! دیگه نشستیم و فحش رو نثار اموات دکوراتور تالار کردیم و مداوم یک دستمون به این پایین لباس بود که کش می اومد و می اومد بالا.....!!!! فحش می دادم اااا و در نهایت ناباوری متوجه دمای زیر صفر و بسیار سرد تالار شدم. دیگه اون اخرا پاشدم مانتومو از فرط سرما تنم کردم!!!!

داماد و غروس که مشرف شدند و یک دور در سالن زدند درست از مقابل پاچه ها ما که روسری مامان رو غین لنگ بسته بودیم به خودمون عبور کردند و دیگه ملت اینقد به من خندیدن حد نداشت!! عین محمود لنگی بود قیافه ام!!!

بعد از اینکه داماد رفت دختر صاحب خونه ما رو به زور و کشون کشون برد وسط!!! دیگه شما خودت فکر کن چه شکلی می شده قیافه ام!!!!

ما هم کلا دیگه گفتیم گور بابای این مهمونای شیتان فیتان .... دیگه مقداری وسط بودیم و کل کشیدیم و رفتیم نشستیم...!!!

و این بود انشای من از یک عروسی!

کلاس هم نرفتم!! ذوق کور شدگیم یکم بهتره....شاید هفته دیگه رفتم کلاس مردک!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 17:30  توسط nira  | 

بی ذوقی

از اون دسته از آدما هستم که وقتی می رم سر بعضی کلاسا می شینم نه تنها اصلا شکوفا نمی شم. بلکه استاد محترم اساسا توی ذوق زن از آب درمیاد!!!

سر کلاس یک دختر 15 خجالت می کشید داستانشو  بخونه و بعد در حالی که من داشتم از کلاس بیرون می رفتم به من اشاره کرد  گفت این خانوم هم سنش کمه ولی داستانشو  می خونه همیشه!!!

و اساسا توی ذوقم می زنه...به طوری که دیگه دلم نمی خواد سر کلاس برم !!!

یعنی این بشر ذوق منو کور کرده.....دیگه داستانم نمی آد.... جالبه تمام نکاتی که می گه رو رعایت می کنم. کم می نویسم می گه کم نوشتی. یکم بیشتر می نویسم میگه از اتناب (اطناب؟ طناب؟ دمپایی؟) پرهیز کنید...

بعد من خیلی راحت ازش پرسیدم توی فلان صحنه که داشت دست ظرفو اره می کرد...ببره خونه و دوباره همون اره کنه همه اشو همونجا انجام می داد.....بعد احساس کردم خوشش نیومد از حرفم......

و جالبتر اینکه یه دختره هم پشت سرم می شینه...تقریبا با هر چی که می گم مخالفت می کنه!! بعد خودش هیچی نمی نویسه بیاره!!!

خلاصه ملت....ذوق منو اینا کور کردن !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 20:9  توسط nira  | 

بوم سوخته

با صدای مرتب زنگ خوردن تلفن از خواب بیدار شدم. چشم باز کردم دیدم ساعت 2 صبح است. یعنی کی بود توی این ساعت زنگ  زده بود و چی کار داشت؟

چشمانم را به سختی باز کردم. کورمال کورمال تلفن رو سعی کردم از کنار تخت بردارم. بعد از چند بارزنگ خوردن  تلفن روی پیغام گیر رفت ..صدای خش داری فریاد می زد..برو بیرون..بیرون...احساس خفقان عجیبی داشتم ..گوشی را پیدا کردم  و دکمه را زدم. ولی تلفن قطع شد.  از اتاق یاشار سر و صدای عجیبی می امد. انگار که داشت آوازی زمزمه می کرد...صدای شکستن چیزی را شنیدم و در اتاقش را باز کردم...گفتم: یاشار؟ ....اتاقش تاریک بود و چیزی دیده نمی شد.....گفت: اه اومدی. می خواستم اتفاقا بیدارت کنم. ک توی مراسم شرکت کنی... قدمی به جلو برداشتم که پایم به چیزی برخورد کرد ..به عقب برگشتم و چراغ را روشن کردم. در نهایت ناباوری دیدم که یاشار از تمامی بومهای نقاشی و لباسهایم تلی بزرگ درست کرده..با حیرت گفتم: اینا چیه؟ چی کار داری می کنی؟ به آرامی گفت: هیچی می خوام یه مراسم آیینی قشنگ برات درست کنم....گفتم: چی می گی؟ ..نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته. تل بزرگ بوم و لباس راه را سد کرده و نمی توانستم به یاشار نزدیک شوم.. او خیلی خونسرد گفت: نگران نباش اتفاق خاصی نیست. اروم باش. کلی می خندیم و کیف می کنیم. فقط همونجا وایسا و هر جا لازم بود با من بخون و دست بزن باشه...با وحشت گفتم: چت شده نصف شبی ..دست بردار. نمی خوای که همسایه ها بیدار شن..بس کن این بازیو از آزار من خسته نشدی. گفتش: متاسفم مثل اینکه هنوز نمی تونی موضوع رو جدی بگیری فکر می کنم اگه 15 سال پیش یه دختر فینگلی رو به فرزندی قبول می کردین اخرش جور دیگه ای می شد و حرف گوش کن تر از من از آب در می اومد. به ساعت دیواری اتاقش نگاه کرد. اه داره دیر می شه. باید شروع کنیم من خیلی وقت ندارم. اینا لحظه های آخرند. هم واسه من. هم واسه تو.  باز شروع کردی.تمومش کن...یک دفعه ظرف بزرگ تینر روغنی را که رنگها را با اون می شستم از زیر تل بیرون کشید و شروع کرد به اهستگی روی انها تینر ریختن....و زیر لب آوازی زمزمه می کرد...از فرط ترس و عصبانیت داد زدم: بس کن این بازیو. زود باش اینارو جمع کن و به سمت تل هجوم بردم که آنها را از هم جدا کنم.....یاشار خندید و گفت اوه چه دیر دست به کار شدی؟ دست بهشون نزن....خرابشون نکن...گفتم دست نزن ..داری دیگه مراسمو خراب می کنی......و ناگهان یکبار به سرعت کبریت را کشید و بر روی تل پرتاب کرد و اتش به سرعت زبانه کشید....حرارت ناگهانی صورت و موهایم را می سوزاند...یاشار...یاشار..نکن.... خواهش می کنم بس کن.. با قهقه فریاد زد..هورااا چه آتیشی.......حال کن....دارم آثار هنریتو می سوزونم...دوست دارم بدونم لحظه های اخر عمرت به چی فکر می کنی....چشمانش برقی داشتند که تا حالا در صورتش ندیده بودم....

اخ اخ راستی اون لباس مورد علاقه اتم داره می سوزه...یوهههههوووووووووووو چه آتیش محشری چقدر از حرارتش خوشم میاد....وای مثلا مامان من تابلوی سزانت سوخت...اتلو هم نصفش سوخته.....اتیش داشت به پردها سرایت می کرد...داد زدم:.یاشار بیا بیرون.... این دیگه بیش از حده. ازار و اذیت همسایه و مردم کم نبود؟...بیا بیرون...تورو خدا....اشک و ترس و وحشت و شوک امانم را بریده بود......صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد....نمی توانستم فکر کنم..پسرم زنده زنده داشت من و خودش را در اتاق می سوزاند.....این بار به این امید که کمک باشد تلفن رو برداشتم...الو ؟ الو؟ کمک......صدای خش داری از ان طرف فریاد زد: فقط برو از خونه بیرون. برو بیرون........نمی تونستم بفهمم کیه...صدای جیغهای کر کننده یاشار و اتیش و دود با هم قاطی شده بود...داد زدم:.چی می گی؟ پسرم زنده زنده داره می سوزه. -اون پسرت نیست..ادم نیست برو بیرون. با گریه گفتم: خواهش می کنم کمکم کن..کمک کن....زنگ بزن آتیش نشانی.....زنگ بزن.......گوشی رو قطع کردم و سراسیمه از اتاق اومدم بیرون..دستهام و صورتم به شدت سوخته بود...رفتم که وسیله ای پیدا کنم تا اتیش رو خاموش کنم......صدای خنده و آواز یاشار هنوز می آمد...هاااهاا اون تابلوی مونه هم جزغاله شده..باورت می شه....چقد این رنگای روغن وقتی می سوزن جالب می شن. اینو می گن اثر هنری!  شما ادما هر چیز آشغالیو اسمشو می ذارین هنر.این هنر واقعیه و داد می زد راستی آتیش چند درجه رو می تونی تحمل کن؟ توی چند درجه کباب می شی؟.و با صدای بلند قهقه میزد.....به سمت اتاق خواب رفتم و پتو رو برداشتم تا به سرعت خیسش کنم...در حمام را باز کردم ...احساس می کردم هوای خانه بسیار سنگین شده.....نمی توانستم تصمیم بگیرم...که باید همسایه ها را صدا بزنم یا پسرم را نجات بدم....احساس کردم زمان کافی ندارم....با پتوی خیس به سمت اتاقش رفتم...صدایش دیگه نمی شنیدم...تلفن همچنان زنگ می زد.....در نهایت ناباوری اتش به حال هم سرایت کرده بود....تلفن روی پیغام گیر رفت و فریادیو می شنیدم: برو بیرون....همین الان برو بیرون. خودتو نجات بده....دیگر نمی تونستم وارد اتاق یاشار شوم....کف پاهام هم روغنی شده بود...یاشار همه جای خانه تینر ریخته بود و اتش به سرعت در همه جا پخش شده بود...جیغ می کشیدم..یاشار..مامان بیا بیرون.......هنوز صدای پیغام گیر شنیده می شده...برو..بیرون.......پتو را روی زمین پرت کردم و به سمت در رفتم...در را باز کردم ....به سمت حیاط دویدم....داد زدم....کمک..کمک کنین....صدای همسایه ها رو می شنیدم. پشت در خانه بودند....خواستم در را باز کنم که صدای انفجار مهیبی بلند شد....و این اخرین چیزی بود که به خاطر دارم....وقتی در بیمارستان به هوش اومدم..از یاشار سوال کردم...و داد می زدم...ولی مادرم بالای سرم بود و می گفت که یاشار حالش خوبه.....نگران نباش..و من حس ششم می گفت که اینطور نیست.... بعد از چند روز گریه..و خواهش تمنا برای دیدن یاشار اخرش کسی به دیدنم اومد و گفت که هیچ جسدی از پسرم نیست.....و معلوم هم نشد که چه اتفاقی براش افتاده....چند هفته گذشته بود و من هنوز از شوک اتفاقی که برام افتاده بود بیرون نیومده بودم....با کلی اصرار به خانواده به خونه برگشتیم تا نگاهی بندازم.....هیچ کس جرات نمی کرد ازم چیزی بپرسه...وارد خونه شدم...تقریبا همه چیز سیاه و نابود شده بود....به اتاق یاشار رفتم.....هیچی نبود....انگار که اونجا زندگی نمی کرد. یا وجود خارجی نداشت....دیگه دلم نمی خواست توی این خونه قدیمی مزخرف زندگی کنم....وقتی که داشتم از در نیمه سوخته می رفتم بیرون...ناگهان چشمم افتاد به تلفن که تقریبا از بین رفته بود...و یک لحظه یادم افتاد که اون شب من تلفن رو از پریز کشیده بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 0:13  توسط nira  | 

از جایی که فکرشم نمی کنی میاد

می دونین یکی از قانونهای کائنات اینه که از جایی که فکرش نمی کنید اتفاق خوب یا بد براتون می افته. زمانی به عمق این قانون رسیدم که ظرفهای ماشین ظرفشویی رو جمع می کردم وقتی اخرین ظرف رو برداشتم متوجه شدم ته ماشین کنار فاضلابش یه سوسک مرده هست!! نفهمیدیم از کجا اومده چون فاضلابش حالت توری داره و عبور سوسک ممکن نیست. داشتم گلدونا رو آب می دادم...آب رو که توی یکی از گلدونا ریختم. دیدم یه چیزی حرکت کرد. در نهایت نا باوری متوجه شدم یه جفت سوسک گنده توی گلدونه!!! و واقعا بازم نفهمیدم این سوسکا از کجا اومدن و رفتن اون گلدون رو برای زندگی انتخاب کردن که در نهایت با یک ضرب دمپایی به هلاکت رسیدند!

این یعنی از جایی که انتظارشو نداری چیزها بهت می رسه. خوب یا بدشو کاری ندارم. فقط می دونم که همیشه اینطوریه. مثلا شما می خواین یه جا کار کنین....به صد نفر می سپارین صمیمی ترین دوستا و فک و فامیل و در و همسایه کاری ازشون برنمیاد..ولی در عوض می بینی دوست دوست یه نفر که تو اصلا نمی شناسی یه کاری برات سراغ داره....و همیشه دقیقه 90 یکی دکمه اکتیویتش رو می زنه...و همیشه از بهترین و مناسب ترین ورودی سراغت میاد...پس واقعا نگران نباشید...اگه از یه دری یه مصیبتی بهتون رسید دقیقه 90 یه در دیگه از جایی که فکرشم نمی کنید به روتون باز می شه

هر چند سال یکبار که دیگه از دست ملت به جنون می رسیدم در یک حرکت انتحاری و اعتراضی می رفتم موهامو می زدم. و اینطوری به خیالیا دهن کجی می کردم و می خندیدم به خودشون و احمق بودنشون و اون خشم و سرخوردگی فروخورده رو خالی می کردم....از قضای روزگار یه چتد روز دیگه می خوام برم کچل کنم. اما این بار جالبه که نه عصبانیم. نه ناراحتم. نه خشمگین. اینقد که توی داستانام از آدمای روانی و دوونه و بیمار نوشتم که کلا ذهنم رو شسته و متوازن کرده و الان به یه حالتی رسیدم که برام مهم نیس. ریلکسم.

و به حرف فروید رسیدم کسانی که می رن دنبال هنر و از هنر برای بیان احساسون استفاده می کنند از ادمهای معمولی نرمال ترند. چون تمام اون امیال و ارزوها و شهوات و خیلی چیزای دیگه رو از این کانال بیرون می ریزند و در نتیجه طبیعی ترند! البته بانمکیش اینجاست که آدمایی که از دید فروید طبیعی هستن از دید اکثریت غیرطبیعی هستند و ادم نمی دونه با این چه خاکی به سرش بریزه! 

یکی تعریف می کرد که همیشه از ادما یه مطلب اثرگذاری یادش می مونه. می گفت اخرین موضوع اثرگذاری که شنیده بود از دوست پسر سابقش بود که بعد از زیر و رو کردن فیس بوک دوستم بهش می گه: چرا در جواب یکی بهش گفتی عزیزم. حالا کی بهش گفته عزیزم؟ قبل از اینکه اصلا با این پسره آشنا بشه! و تا مدتها این سوژه ما بود. به هم کمتر عزیزم می گفتیم مبادا  در یک قرن بعدش  واسه کسی دردسر نشه!!! عزیزم! :))

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 1:31  توسط nira  | 

مطالب قدیمی‌تر