نیرا و مریدان

دنگ دنگ

دو هفته از تنبیهم گذشت..و خیلی آسون نگذشت.

دو هفت دیگه هم مونده. یعنی امیدوارم. ...

باید یه داستانی بنویسیم از شنیده شدن صدای جیغ زنی در نیمه شب .. نمیدونم چی کارش کنم. می خواستم ربطش بدم به داستان مسخ کافکا و بگم همسایه طبقه بالا شوهرش سوسک شده..ولی یه جوریه. می خوام یه چیز روزمره تر بنویسم. و نمی دونم چی کارش کنم. ایده هم نمی پذیریم چون باید خودم بنویسم.

برم به کارام برسم. نه می خوام از اسید پاشی  و شوخی جماعت بیشعور باهاش حرف بزنم. نه می خوام از شروع شدن صدای گوش خراش طبل ! دیگه خسته شدم. چقد تکرار کنیم اقا اینا خرافاته.....این کارناوالا بی فاییده است.

اخرش دیدم من هدفون روی گوشم می ذارم...بذار حرومزاده ها طبلای گوش خراشو بیارن بیرون و هی بکوبن روی مخ ملت..دنگ..دنگ...دنگ...دنگ دنگ !

یه تاکسی نوشتم دارم: نشسته بودم عقب دو تا پسر هم کنارم عقب نشسته بود....بعد من خیلی اتفاقی در حد تماس کتم با کت اقا بهش اصابت کردم و اصلا عمدی نبود. دیدم یه نگاهی بهم کرد و بعد سریع گوشیشو درآورد و به دوست دخترش زنگ زد !! که من با کسی هم هااا.....حالا خنده ام هم گرفته بود...واقعا ما یا از این ور می افتیم یا از اون ور.....

یه تاکسی نوشت دیگه هم دارم. اونم خیلی باحاله. دیدین توی وایبر و این ور و اون ور از دخترا جوک می سازن؟ که تمام محتواش اینه که ایکیوشون پایینه یا چه می دونم کلا یه جورین!؟ خب حق دارند ! نشستم سوار تاکسی عقب...بین دو تا خانوم..این دختر سمت راستی که هم سن منم بود هدفون گذاشته بود. صدای اهنگو تا ته زیاد کرده بود. اول دیدم صدای دیس دیسه ...ولی دوبس دوبس نداره ( مثل بقیه اهنگایی که دیدم پسرا گوش می دن و کمی از دخترا) بعد با دقت گوش دیدم اهنگش 6..8 هستش...اونم با صدای بلند. یه چی تو مایه های ساسی مانکن ....یا مثلا ریتمی مانند این:دیش دارا داران..ناناای نای دیس دیس! خوب عزیزم تو 8:30 صبح با این اهنگ اخه ...!!! ..برم دنبال کارم !

پ.ن: واقعا این پست موزیکال شده هاااااااااااااااااا بعد بگین اینجا بدجاییه !! این همه تنوع موسیقایی رو جایی گیر میارید خدایی؟

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 16:52  توسط nira  | 

من ازااااااااااادم یوهاهاهاهااااااااااااااااااااااااااااا

امروز تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم!!! هیچ کار

به حدی هفته شلوغی رو داشتم که شبا از خستگی نمی تونستم بخوابم....و حجم کارایی که می کردم به حدی بود که هر روز صبح یه دونه لیست می نوشتم ...... که تا شب باید چی کار کنم.

هفته های بعدم وضع به همین منواله....

راستی داستان ابگوشته رو داده بودم به استادم بخونه. البته برای بار چندم ویرایشش کردم. روز سه شنبه یه دفعه گفت این داستانتو بلند بخون بقیه هم گوش بدن.....خب من راستش اون داستان رو ننوشته بودم که خودم بلند بخونمش... خیلی لحظات سختی بود. با کلی لرزش صدا و دست و پا و قیافه قرمز داستانو خوندم! اصلا من زیاد ادم گفتگو نیستم. ادم نوشتارم و  به حدی معذب بودم که حد نداشت. شاید باورتون نشه تا قبل خوندن داستان همه منو شبیه یه جوجه دانشجوی کودک وار ابله تخس خجسته ای می دونستن که اومده نشسته سر کلاس و اعتماد به نفسشم خیلی بالاست!!! ....ولی بعد از خوندن اون داستان چیز دیگه ای توی نگاهشون بود.

نمی تونم دقیقا دیفاین کنم که چی بود....ولی دیگه منو اون جوری نمی دیدن.....و استاد محترم هم گیر داد که از این به بعد داستاناتو بلند سر کلاس بخون!!!!

یک عدد مجلس ختم هم باید برم و برگردم. باز هم در خدمتتون هستیم ما !

بابای محمد  سه شنبه پیش مرد. پیرمرد فوق العاده مهربان و محترمی بود. چن سال سرطان داشت...و خیلی مریض بود.. و خبر فوتشو خیلی ناگهانی دادن. حالا امروز با یکی از دوستان دیگه میریم ختمش. خیلی بچه ها عجیبه. اصلا اینکه یه ادمی  چند ساعت پیش بود و حالا نیست واقعا درکش بیش از حد سخته....خدایش بیامرزد. آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 13:30  توسط nira  | 

فیضی که به مریدان رسید

اون کلاس ادبیاتمون بود که چند تا پست قبلتر ازش حرفیدم یادتونه؟ همون پسره که اسمش دانیال بود؟! امروز ما همچنان سر اون شعر دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند بودیم...

بعد این پسره دانیال با دوستش و یه دختره ردیف جلوی ما نشسته بودن و با هم می حرفیدن و دختره هم با موبایلش بازی می کرد. استاد گفت: دخترم چرا گوشیت همش دستته؟ دختره گفت: استاد دارم دنبال این شعره توی اینترنت می گردم.....استاد یه چند دقیقه بعد پرسید شعر رو پیدا کردی؟

دختره گفت نه هنوز استاد...بعد این دانیاله گفت...با دوش سرچ کن.....تو دوشو بزن پیدا می شه !!!! حالا دوشو زدی؟!

یعنی ماها مرده بودیم از خنده...بعد  لازمه بهتون بگم...که دوش در انگلیسی هم یه فحشه خیلی رکیکه!!! یعنی فحشیه که شما توی فیلما و محاورات عادی خیلی خیلی کم می شنوید مثل کلمه فا/ک نیست از اون خیلی بدتره.....می خواستم بگم مثل فحشهای چیز دار و خواهر مادر ما که به هم نمی دیدیم..ولی دیدم خب واسه ما فحشهای چیزدار مثل نقل و نبات می مونه. طرف توی خیابون فریاد می زنه!!!!تقریبا واسه خیلیا عادیه گفتنش! اقا شما چیکار دارید به اینش.....

حالا اینکه دوش (douche)  یا  (douche bag) چه معنی ای می ده ..من اینجا نمی نویسم....شما خودتون برید تحقیق کنید ببینید یعنی چی!!!  واقعا نمیشه معنیشو نوشت !! :))))) فقط می تونم بگم اصل کلمه به معنی یه وسیله خاصه !!! خودتون برید بقیه اشو گیر بیارید.

اخ راستی بارون سیل آسای امروز خیلی خوب بود. فقط من خواهشم از کائنات اینکه این بارونای خفن شبا بیاد وقتی ما خونه ایم و اینا...دلیلش هم اینکه خب خیلی ها لباساشون کثیفه و نمی شورن..بعد وقتی بارون بهش می خوره و خیس می شه این لباس بوی سگ خیس شده رو می ده. حالا اگه توی یه کلاس خفه  دو ساعت بشینی که این بو ازش بیاد خیلی سخته خیلی ! ! :)

پ.ن بعضا دیده شده که لباسهای مذکور بوی گربه مرده...قرمه سبزی مونده و عرق ترکیب شده با عطر و گوشت گوسفندی کپک زده...می ده !!!

من برم ....واقعا حسابی ملتو به فیض معنوی و اطلاعات عمومی رسوندم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 22:44  توسط nira  | 

ترجمه لیریک

گاهی دلم می خواد متن آهنگایی که دوست دارم رو اینجا بذارم

مثل پست قبل

که مال کارتن مولان 2 هستش. وسطش سه تا شاهزاده با هم می خونن....

خلاصه اش اینکه می گه من می خوام مثل بقیه دخترا باشم......کج و کوله بشینم..احمقانه رفتار کنم.. هر چیزی که دلم می خواد باشم....بدون هیچ اصولی...قانونی....و .........بگذریم!
پ.ن چرا من اینقدر حس می کنم توی قفسم؟ چرا ؟!

اکثر اوقات حس خفقان دارم. فکر می کنم سیستم ما یا قانونای ما یا چه می دونم شرایطی که توش زندگی می کنیم. یا ادمای اطرافمون...جامعه امون...انگار دست و پامون رو بسته ان....خیلی دلم می خواد از این مملکت برم....برم وسط یه ممکلت دیگه....فقط خودم باشم و ادمای غریبه....دستامو از هم باز کنم و داد بزنم...من ازادم...و هر جوری که دلم می خواد زندگی کنم....یه خونه کوچیک واسه خودم داشته باشم.....وایسم پشت پنجره و با آرامش ادمای توی خیابونو نگاه کنم....فکرم درگیر چیزای دست و پا گیر اینجا نباشه.........................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:53  توسط nira  | 

i wanna be......

I wanna be like other girls Climb up a tree like other girls can (Mei&Su)

Just to be free like other girls Get to be (Ting-ting) [Mei! Su!]

(Mei) To slouch when I sit (Su) To eat a whole cake (Mei) Feel the sun on my feet

(Su) Get dirty (Mei) Act silly (Mei&Su) Be anything I want to be (Mei) dance around (Su) In my underwear

(Mei&Su) To run really fast (Mei) To get rid of this fan (Su) To eat a whole cake (Mei) Get crazy (Su) With frosting

(Mei) No escorts (Su) No manners (Mei) No nursemaids (Mei&Su) No worries No hands folded perfect, Like holding a lily

(Ting-Ting) No pinchy shoes?

(Mei,Su,Ting-Ting) I wanna be like other girls Scrape up my knee like other girls can Just to be free, Like other girls Get to be

(Mei) To speak for myself (Su) To sing way off-key (Mei, Su, Ting-ting) Marry someone I've met, Who loves me for me

(Ting-ting) No escorts No manners (Mei, Ting-ting) No nursemaids No worries (Mei, Su, Ting-ting) No hands folded perfect, Like holding a lily No pinchy shoes

(Mei,Su,Ting Ting) I wanna be like other girls Climb up a tree like other girls can Just to be free like other girls Get to Be

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:47  توسط nira  | 

نیرا نوشت

روز جمعه بود دیدم شبکه نمایش داره یه فیلم از ساندرا بولاک می ده.  موضوع فیلم تکراری بود ولی سبکش رمنتیک کامدی بود. از اینا که یه دختر و پسر صوری با هم ازدواج می کنند بعد عاشق هم می شن و اخرش با هم واقعا ازدواج می کنند. یه ریتم ملایم و رمانتیک باصحنه های خنده دار کمدی!

با مامان که فیلمو می دیدیم تهش مامان گفت خب چرا پسره رفت دنبالش؟! گفتم خب چون عاشق دختره شده بود و مامان جواب داد اخه زیاد معلوم نبود !!! و حقم داشت چون فیلم خیلی سانسور شده بود. اصلا این سانسورای شدید تلویزیون ادمو وادار می کنه بره اصل فیلمو گیر بیاره. ادمو کنجکاو می کنه. خلاصه رفتم روی نت و سرچ کردم و اصلشو دانلود کردم.

می دونین من خیلی با کرکترای فیلما همزاد پنداری دارم و می تونم بگم واقعا ممکنه بشینم زار زار واسه شخصیت اصلی اشک بریزم و آبغوره بگیرم یا براش خیلی خوشحالم بشم. ولی اگه کسی بیاد واسم یه ماجرای عشقی بگه...اونقدر متاثر نمی شم. چون خیلی جاها خود شخص رو مقصر میبینیم....

شبکه ام بی سی وسط تیزراش یه مدت یه جمله ای می نوشت. می گفت وقتی در دنیای واقعی یک مرد می گه دوستت دارم فقط 20  درصد (یا فک کنم کمتر) اختمال داره که واقعا طرفو دوست داشته باشه ولی توی فیلم اگه یه مرد بگه دوستت دارم 95 درصد واقعا طرف رو دوست داره و به همین دلیله که فیلم از دنیای واقعی مثلا بهتره!

یه چیز باحال دیگه اینه که کرکتر فیلم رو خیلی به خودم شبیه می بینم....ولی نسبت به ادمای واقعی خیلی احساس فاصله می کنم. نسبت 99 درصدشون.....وجوه مشترک رو خیلی به سختی پیدا می کنم.

پ.ن: سعی می کنیم خوب باشیم ! از تلاش که ادم ضرر نمی کنه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 14:30  توسط nira  | 

این پست عنوان نمی خواد

گاهی وقتا می خوام خودخواه نباشم و این خیلی بهم فشار میاره !!!‌

کلا خیلی وقتا در یک جنگ پارتیزانی هستم. اقا زد و خوردی اتفاق می افته که بیاااا و ببین !‌

همیشه خوبی و بدی درونم با هم درگیرند ..... ولی امروز خودخواهی بهم فشار اورد و حرفای ناجوری زدم...

دیروز یه دونه پلو مکه دعوت بودیم. حاجی رو هم من مجبور شدم ماچ کنم. خدایا جون مادرت ابولا و کرونا نگیریم؟!‌

دیگه همین دیگه.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 9:24  توسط nira  | 

پنشمبه !!!

امروز دلم واسه بافتن موهام تنگ شد! تا چند وقت پیش که موهام بلند بود..جلوی موهامو می بافتم...مثل یه تل سر...علاوه بر اینکه خیلی راحت بود موهام زیر مقنعه یا شال مرتب و خوب دیده می شد....و همیشه عادت داشتم به این بافتن....و الان دلم تنگ شد.....اصلا روز جمعه بعد از ظهر پاییزی بارونی ابری....حس رمانتیکم عود کرده....اگه اینو میگم به این دلیله که انرژیمو صرف این حسا نمی کنم و احساس می کنم واقعیت زندگی اینا نیست. حتی فکر می کنم ما به خودمونم دروغ می گیم....احساس ما به دیگری هر چی که باشه گذراست. یعنی در طی چند سال محو می شه . دوستم سحر حرف خوبی می زنه میگه ما از بس ذهنمون درگیر شده که کسیو داشته باشیم و عاشقش باشیم..یادمون رفته که زندگی جنبه های دیگه هم داره واسه لذت بردن ...این هم یکی از اون لذتها محسوب می شه ولی فقط همین نیست....اینطوری فکر کنید...اگه این موضوع نباشه شما به غیر این به دنبال چی میرید؟

هیچ می دونستید..اگه داستانای عاشقانه نوشته نمی شد ادمها تعریفی از عشق پیدا نمی کردن و هیچ وقت ماجراهای عاشقانه براشون درست نمی شد؟ مثلا زمان قدیم که دخترا و پسرا که ندیده با هم ازدواج می کردن...ادما وقتی تحت فشارند و ناراحتند و افسرده اند یا احساس تنهایی بهشون فشار میاره به عشق روی میارند....یکی رو می خوان گیر بیارن....و همون پنشمبه ی کارگر که پست قبل گفتم هم به نظرشون خوب میاد.......مواظب باشید خودتونو گرفتار  نکنید......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 19:46  توسط nira  | 

پیمانکار محترم

بشر...یه دونه مزایده می خوندم. شرایط شرکت در مزایده واسه طراحی و ساخت یه مرکز سلامت توی کشور لیتوانی !!!‌یعنی دهنت وا می مونه. شهرداری مدارکی که خواسته از کسایی که شرکت کننده هستن....واقعا جالبه

می گم اونا هم ادمن ...پیمانکارای شهرداری ما هم ادمند....البته اونا ادمن اینا دزد !‌ طرف چقد باید مدارک و چه می دونم سند بده که واسه این کار واجد شرایطه !!‌ مثلا مدارکی که بگه مدیریت زیست محیطی می کنند. از متخصص در حیطه های مختلف استفاده می کنند.....و خیلی چیز دیگه.

اون وقت مال ما عباس آقا بقال یه دونه گاراژو می کنه شرکت...بعد می ره با کلی رشوه و چرب کردن ریش دلالا و کارمندای شهرداری  یه دونه پروژه می گیره. هزینه و قیمت پروژه می شه 5 میلیون...اقا از شهرداری 200 میلیون می گیره.

بعد خودشو..مش ممد و اوس میتی و آق تقی و جعفر گور کن و شاگرد افعانش پنشمبه ( pashambah) جمع می شن. 6 تایی میان جدولارو با چس و تف دهن بازسازی می کنند.

اونم پیمانکاریه. اینم پیمانکاریه !!‌

 پ.ن: این وسط اره و اوره و شمسی کوره که دیدن مامان میان کجای دلم بذارم آخه !!!‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 21:46  توسط nira  | 

توجه

پل‌های عابر پیاده بعضی‌هاشون درست از نزدیکی پنجره یه سری از آپارتمانها می گذره. خیلی وقتا پیش میاد می بینم مثلا کسی پشت پنجره وایساده یا اومده توی بالکن وایساده.

امروز داشتم از یه پل عابر پیاده رد می شدم. دیدم یه پسره پشت پنجره است و داره سیگار می کشه. یه رکابی سفیدی تنش بود. شکم برآمده ای داشت و یه پرده توری سفید کنارش بود.(حالا چطور من بهش دقت می کردم خودش مسئله است. ) اون متوجه من نبود ولی من داشتم نگاهش می کردم. خلاصه یه چند پک به سیگارش زد و بعد یه پرده  کنارش دست انداخت بینیشو باهاش پاک کرد!!!

تذکر:‌ آقایون عزیز.. من مکانهای بسیاری دیدم که شما کار دستی رو از بینی در میارید و زیر میز و مبل و فرش می چسبونید...ولی خدایی پشت پرده خیلی زور داره. الان شما فک کن آب دماغش چسبیده به پرده. باور کن هیچ ماشین لباسشویی با آب مذاب هم چنین چیزیو پاک نمی کنه. خواهشا ملاحظه بیشتری بکنید!

- یادم رفت: می خوام داستان خودمو شکسپیر عاشقو بنویسم. امیدوارم وقت کنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 21:46  توسط nira  | 

مطالب قدیمی‌تر