نوشته ها

سوال

ببخشید یه نفر می تونه به من توضیح بده این وبلاگ دقیقا چه خبره؟

بغد از نزدیک 7-8 ماه که من این وبلاگ رو دوباره راه انداختم و مثلا سعی کردم داستان بنویسم...سر و جمع 6 نفر بازدید داشت...باورتون نمی شه!

حالا امروز می بینم 30 نفر اینجا رو باز کردن.....من به خوشی و عاصی و سوخته به زور کامنت می دم..باجی و ایبک و انا اریان و قلعه رو هم خاموش می خونم..

یکی بگه این ملت از کجا اومدن؟ جالبه خلاصه....

اهاا اصل کاری رو یادم رفت. بچه ها من امروز برای اولین بار در زندگیم زیرآب یه نفرو زدم....باورتون می شه؟

این همونی بود که چند تا پست پایین تر گفتم خیلی ازش بدم میاد مجبورم ریختشو ببینم....

دو سه روز پیشم خیلی عصبانیم کرد..

امروز به تلافی اون زیرآبشو پیش رئیسش زدم و خوب در نهایت ...به کلی و تا حد خیلی زیادی از دستش خلاص شدم......خیلی متاسفم..

امیدوارم دیگه این اتفاق واسم نیوفته و مجبور به این اقدامات نشم!

حالا دارم فکر می کنم اگه نفرین می کرد بهتر بود یا زیرآّب زدن بهتره. البته خدایی مصلحت خودشم در این بود که زیرآبش زده بشه..به جون دو تا بچه هام

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 0:28  توسط nira  | 

اس چی !

من همیشه فکر می کنم هر ادمی باید استحقاق یا لیاقتشو داشته باشه....تا صاحب چیزی بشه.....

یا حتی باید اگه یه کسی یه کاری براش می کنه باید سپاسگذار باشه..نباید فکر کنه کسی داره از روی وظیفه کاری براش انجام می ده . این فقط لطف شماست و لاغیر !!!!!!

و وای از اون لحظه که طرف شروع کنه میمون بازی دراوردن....یا چه می دونم ایراد گرفتن...از کار کسی که داره بهش لطف می کنه.......

ترکها یه کلمه مهجور و قدیمی دارند به نام Aschi yu an

اس چی یو آن ....در زمانها دور که در شهر تبریز حمام و اب لوله کشی و چه می دونم سیستم بهداشتی به شکل امروز نبود....و وقتی که ملت بچه دار می شدند چیزی به نام پوشک هم وجود نداشت..یه سری پارچه و کهنه بود. که به بچه ها می بستند.....و فکر کنید یه ادمی به نام اس چی یو آن می اومده دم در خونه ها و این بسته لباسهای پی پی شده نوزادان رو از هر خونه جمع می کرده و می برذه لب چشمه می شسته!!! به اون کسی که این کارو می کرده می گفتن اس چی یو آن !

حالا شما خودتون ربط دو تا پاراگراف رو پیدا کنین..من کار دارم باید برم...

- وای نمی دونین از فرط عصبانیت پریروز کلا این معده ما اسپاسم شدید بود و مثل یه تیکه سنگ شده بود...دولا راه می رفتم........ حالمو گرفته بودن شدیییییییییییییییییییییییید !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:27  توسط nira  | 

سه مورد

1.

تازگی ها یکی از جملات اثرگذاری که به کار می برم اینه:

تو خجالت نمی کشی؟

باورتون نمی شه با یه غلظتی اینو می گم که طرف دو متر عقب می ره و حس جنایت و گناهکاری بهش دست می ده....و خیلی اثر گذار هستش. یعنی از هر فحش خواهر و مادری که فکر می کنین اثر عمیق تر و ماندگارتری به جا می ذاره...

2.خیلی اتفاقی چند وقت پیش به یکی حرف زدم. این موجود (انسان نیست) به خاطر جای خواب..خونه یک زن بیوه زندگی می کرد و  فاحشه ی اون خانوم بود و در نهایت اعتماد به نفس دنبال جی اف بود......یادم نمی اومد تا این حد کسی تونسته باشه منو در حد سگ عصبانی کنه ... و بهش گفتم من خیلی ها رو می شناسم با پسر همخونه هستند و با یه اعتماد به نفس کاذبی گفت: اخه اونا شهرستانی هستند...چقد تو سنتی و عفب مونده فکر می کنی!!!!

خدایی یکی بیاد نمدن و مدرن بودن و به روز شدن رو تعریف کنه......و یکی از اون مواردی بود که علاوه بر اینکه گفتم مرتیکه تو خجالت نمی کشی..خیلی حرفای زیبایی بهش زدم....و  چیزی که هست رو به روش اوردم....

خیلی کم پیش میاد که من دهن باز کنم و فحش نامربوطی بدم..ولی خدایی خیلی دلم خنک شد!!!!

3. یادتون باشه واژه ها زنونه و مردونه ندارند. هیچ دلیلی نداره که لغت فاحشه فقط مختص به یک خانوم باشه....به هر حال هر جا که جای فاعل و مفعول عوض بشه. می شه کلمات هم به تناسب اون برای یک مرد یا یک زن به کار بره! دیگه بقیه اش +18 هست....من نمی نویسم..

وااااای مامانم اینا واسه یه خانوم زشته از این چیزا بگه. میزان پیلیش به هم میریزه!!!!!! یعنی اگه بدونین چند در صد از این ملت حال منو به هم می زنن باورتون نمی شه.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 21:27  توسط nira  | 

واسه امشب

همه ما ادمها فکر می کنیم برای همه کاری وقت داریم و هر وقت بخوایم می تونیم خیلی چیزها رو جبران کنیم. ولی حقیقت اینه که یه سری مسائل هستند که دیگه قابل برگشت یا قبل جبران نیستند. اگه دیر به فکر بی افتید چیزی رو نمی تونین جبران کنین...یه بنده خدایی رو امروز دیدم...از اقوام ما بود. بعد از چند سال اومده بود خونمون...می دونین هر چی بهش نگاه کردم..دیدم اصلا زنده اش و مرده اش واسم فرقی نمی کنه. چقدر برام غریبه است.....هیچ نوع ارتباطی باهاش نمی تونم برقرار کنم.

بچه ها شاید شما 20 سال دیگه به فکر بی افتید که برید مهندس و دکتر و نقاش و پیانیست و رمان نویس بشید....ولی نمی تونین 20 سال بعد برید به کسی محبت کنین و بعد توقع داشته باشید که اوضاع درست بشه. نه هرگز چنین چیزی رخ نمی ده....

امشب از اون شبایی بود که دلم می خواست حرف بزنم....حرفمو می اومد......!! :)))

هرکس توی ذهنمه......سرش به کاری یا کسی گرمه...وقت نداره!!!

رابین ویلیامز خدابیامرز یه چی می گه خیلی قشنگه

می گه تنهایی این نیست که شما دور و برتون کسی نباشه یا کسی رو نداشته باشید..تنهایی یعنی شما وسط ادمهایی باشید که به شما احساس تنها بدن!

خدایا واسه امشبتم شکر......

- جز خیر و خوبی برای کسی چیزی نخواید حتی اگه خیلی از دستش عصبانی و ناراحت شدید....مواظب کلامتون باشید..چه بسا که خودتون رو هم گرفتار بکنید....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 1:13  توسط nira  | 

مشق

داستان نویس!

غزل اهسته از کوچه می گذشت. کاغذی کوچک چروکیده ای در دستش بود و به خانه ها نگاه می کرد. در مقابل خانه ای ایستاد و به پلاکش نگاه کرد. به کاغذ دوباره نگاهی انداخت و زنگ زد.

در با زشد و غزل وارد آپارتمان شد. در طبقه اول باز بود و دختر جوانی ایستاده بود.

عزل  لبخندی زد و نفسی کشید و سلام داد.

-سلام...

- سلام بفرمایید داخل.

به دختر جوان نگاه کرد و دست داد. کفشهایش را در آورد داخل خانه شد. نگاهی به اطراف انداخت.....و مکث کرد...

دختر جوان گفت: از این طرف بفرمایید....

 بر روی یکی از مبلها نشست و کیفش را کنار پایش بر روی زمین گذاشت...

دختر جوان گفت: چیزی میل دارید؟

غزل: اگه می شه یه لیوان آب...

دختر جوان: حتما.....و به سمت آشپزخانه رفت.

به دیوارها و مبلها نگاه کرد...چند توپ و یک ادم اهنی گوشه ای از حال افتاده بود...

دختر جوان با لبخند لیوان را به عزل داد و بر روی مبل کناری نشست...

مقداری اب نوشید و لیوان را بر روی میز مقابلش گذاشت.

دختر جوان به ساعتش نگاه کرد و گفت: خب مشکلتون چیه؟ بفرمایید؟

غزل به انگشترش نگاهی کرد...انگشتانش را به هم گره زد. نفس عمیقی کشید و گفت..اممم راستش من ....من...می خوام که کمکم کنین..

دختر با ارامش: با شوهرتون مشکلی دارید؟

زن: اممم بله....یعنی نه با خودش...یعنی بله داریم ولی دلیلش کس دیگه است

دختر: خب کیه؟

زن: مادرش..مادرش یکم...می دونین ....اخه طبقه بالای ما زندگی می کنه....ولی همش...همش ..دخالت می کنه توی همه چیز...

دختر: خوب؟ پس می خواین کمتر دخالت کنه؟

زن: فکر نمی کنم مشکل با کمتر دخالت کردن حل بشه...

دختر: پس از اونجا بره؟

زن: نه...هر جا بره باز بیخ ریش ماست...میخوام...یه جورایی؟

دختر: می خواین از دستش راحت بشین؟

غزل در حالی که  پیشانیش عرق کرده بود..کمی جابه جا شد..امم اگه می شه...یه چی بنویسید که مریض بشه و بمیره

دختر در حالی که قیافه اش در هم رفته بود...گفت: عزیزم من دعانویس و رمال نیستم.. داستان می نویسم.

زن: بله ..درسته.....ولی اخه..

دختر: اخه نداره. من یه چیزی می نویسم و اتفاق می افته.....بگذریم. ولی باید بگم که مورد شما با مریضی حل نمی شه....

زن: خب پس چی بشه؟

دختر: نمی دونم. مرگ رو ضمانت نمی کنم. ایده ای که به ذهنم بیاد رو بهتون اطلاع می دم. بخشی از پول رو به عنوان پیش پرداخت می گیرم. بخشی از اون رو بعد از اتفاق!

زن: امممم باشه...چقدر احتمال داره که اتفاق بی افته...

دختر: صد در صد..اما مرگ رو قطعی نمی تونم بگم....

زن کمی فکر کرد....باشه...از هیچی که بهتره...

دختر پس من یه طرح کلی براتون می گم اگه موافق بودید پیش پرداخت رو واریز کنید

زن: خیلی خوبه.....زن کیفش را برداشت ..انگار که میخ واست از آنجا فرار کند و به این معذبی پایان دهد.

به سمت در خروجی راه افتاد. وقتی می خواست داشت کفشهایش را می پوشید گفت: آهان یه نکته ای...

این ..این مادر شوهرم یه گربه داره که خیلی ازش بدم میاد..یه فکری هم برای اون بکن

دختر خندید و گفت باشه. چشم...بهت تا فردا زنگ می زنم.

غزل به سرعت از پله ها پایین رفت و از در خانه بیرون زد.

دو روز بعد غزل در اشپزخانه ایستاده بود..به ساعت دیواری نگاهی انداخت...حوالی ده صبح بود...مقداری شیر را روی گاز گذاشت تا گرم شود....صدای زنگ در بلند شد... لبخندی زد ... همچنان صدای زنگ تکرار می شد.. در را بازکرد..

با لبخند و آرامش گفت: سلام مادر جون..

و پیرزن بدون انکه جوابی دهد وارد خانه شد. و به زیر مبلها نگاهی کرد...و بعد گفت: ملوسکمو ندیدی؟

زن گفت: نه ندیدمش...گمش کردین؟

پیرزن به اشپزخانه هم نگاهی کرد...به شیر در حال گرم شدن...

اره از صبح نیستش..... نگاه تندی به غزل  کرد و به سمت اتاقها رفت و بدون اینکخ حرف دیگری بزند  از در بیرون رفت و آن را محکم بست و غرل که همچنان کنار در ایستاده بود خندید و به سمت اشپزخانه رفت.

پیرزن از در خانه  خارج شد..در حالی که زیر لب می گفت...پس این گربه کجا رفته اخه.

غزل شیر را از روی گاز برداشت و داخل ان نسکافه ریخت و به هم زد و با فنجانش مقابل پنجره مشرف به خیابان ایستاد....پیرزن.ناگهان چشمش به گربه افتاد که زیر ماشین پارک شده رفته بود... با دیدن گربه گفت: ملوسکم پس تو اینجایی..نمی دونی چقد دنبالت گشتم. نفس نفس زنان به سمت ماشین رفت و بدن خمیده اش را اهسته و خشک خم تر کرد. بیاهه بیااااه بیرون..بریم بهت غذا بدم..ناگهان گربه جست و زد و از زیر ماشین بیرون امد و به سمت خیابان رفت...ماشینی شتابان داخل خیابان حرکت می کرد ..ولی انگار گربه را ندیده بود چون از سرعتش کم نکرد و به گربه برخورد کرد و عبور کرد..گربه چند قدم ان طرف تر به کناری افتاد..ولی از جایش بلند شد..غزل فنجان را دوباره هم زد و شیرنسکافه اش را مزه مزه کرد. در حالی که خیابان را نگاه می کرد..کمی جابه جا شد...با هیجان فنجان را در دستانش گرفت و لبخند بزرگی روی لبانش بود..گربه.لنگ لنگان به سمت پیرزن می خواست بیاید..پیرزن که بهت زده و نگران بودو..جیغی کشید و به سمت گربه رفت...تا او را بردارد که ماشین سیاه رنگ دیگری به سمت زن حمله کرد و او را در زیر چرخ خود له کرد...

غزل فنجان نسکافه را به نصف رسانده بود ....در حالی که نفس نفس می زد پنجره را باز کرد....از ان اویزان شد. همسایه ها جمع شده بودند و راننده از ماشین پیاده شده بود سرش را در دستانش نگه داشته بود... غزل سعی داشت از بین صداها کلمات  را تفکیک کند...چیزی دیده نمی شد...

نه نفس می کشه...زنده است....خدا رحم کرد...چیزیش نشده...انگار پاش فقط شکسته غزل از بین جمعیت صورت پیرزن را دید که انگار به او خیره شده است و پوزخند می زند ...یکی از صداها گفت زنگ بزنین عروسش بیاد پایین باهاش بره بیمارستان.....!!!!

توضیح: این موضوع داستان نویس رو قبلا هم استفاده کردم...ولی راستش خیلی باهاش حال می کنم..

شما بی زحمت گیر ندید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 21:19  توسط nira  | 

آخیش!

بله دوستان...

اوضاع نا به سامان این مملکت هر روز داره بدتر می شه. راستش من خیلی خوشحال می شم که تهران ابش تموم بشه....ببینم همین جماعت گشنه و تشنه چه حالی بهش دست می ده. چطور می خواد دووم بیاره....ما واقعا احتیاح به تلنگر داریم تا شاید به اون ماهیت انسانیمون برگردیم.

یکی از اقدامات خیلی متنوع این هفته ام این بود که رفتم انباری خونه و وسایل نقاشیمو درآوردم و  یه قوطی رنگ سفید رو برداشتم و یکی از بومها رو سفید رنگ زدم و بعد روش با رنگهای خیلی کهنه نقاشی کشیدم ..چون می دونستم که رنگها ختما روی این رنگ سفید ترک می خوره. بعد اوردمش پایین و روی بوم سشوار گرفتم و بعضی جاها رو رد انداختم. حالا یه لایه دیگه رنگ می خوام بزنم. البته طرح خاصی نداره. کلا یه تابلوی چیدمان می خوام درش بیارم....بعدم بزنمش توی اتاقم.

اقا یه سوالی شما از یه نفر بدتون بیاد چی کار می کنین؟ یه نفریه. من مجبورم باهاش کار کنم و بهش سی دی بدم و سی دی بگیرم و واقعا از این ادم خیلی بدم میاد. هر بار که می بینمش چندشم می شه. نمی دونم باید باهاش چی کار کنم...حالا دیروز می گه رفتی مسافرت و برگشتی...می خوام زنگ بزنم باهام زبان کار کنی...دلم میخواد بهش بگم من از تو خیلی بدم میاد. حالمو به هم میزنی...می شه واقعا یه لطفی بکنی یکی دیگه از طرف موسسه بیاد و در مورد کارا با من صحبت کنه؟ جون مادرت؟!؟!

یعنی بد وضیه...به شدت کلافه ام می کنه....به حدی که می خوام بزنم لهش کنم با اون همه اعتماد به نفس کاذبش. خلاصه مجبورم در اینده نه چندان نزدیک مورد لطف و عنایت خودم قرارش بدم.

و فهمیدم مردم خیلی بی جنبه شدن. یعنی اگر با یکی گرم و صمیمانه حرف بزنی و با لبخند بگی خواهش می کنم مزاحم نیستی ...طرف به خودش می گیره و یابو برش میداره که این دختره عاشقم شده....داره نخ می ده. طناب می گیره...مگه ادم حتما باید مثل سگ پاچه بگیره تا به خودتون نگیرید؟ یکم خجالت بکشید!

یه دعایی بکنید این داستانی که نوشتیم رو برسیم ادیت کنیم و بذاریمش اینجا یکم فیض ببرید! :)

این پستهای اخر همش غرغر و فحشه هاااا !!! :)))

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 15:41  توسط nira  | 

تذکر

امروز سوار تاکسی شدم کلی بار و بندیل داشتم. راننده هه می گه می خوایم صندلی جلو رو 500 تومن گرون کنیم. ای حرص خوردم..یعنی این ملت هرچی سرش بیاد حقشه ها. وقتی اوضاع بی ابی تهران در حد شمال افریقاست...با این سیستم فکری که از جیب هم بزنیم و بدزدیم وضعمون ااز این بهتر نمی شه.

شما اینو داشته باش تا من بعدا بیام پست بنویسم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 22:38  توسط nira  | 

یک روز در کلاس با من

همیشه یه صدایی توی گوشم هست که بهم می گه این کارو بکنم یا اون کارو نکنم. همیشه هم نکبت درست می گه. دیروز کلی مهمون داشتیم و منم دو سه هفته است داستانی ننوشتم و خیلی خسته بودم. ولی صبح صداهه بهم گفت که پاشو برو کلاس واست خوبه !!! دیگه منم رفتم.

امروز دو تا اقا که مال کلاس ما نبودند...اومده بودند و داستاناشونو خوندن! داستانی که اقاهه خوند یک داستان اروتیک ضایع راجع به یک زن برهنه بود که جلوی اینه وایساده بود و دوست پسرش ترکش کرده بود و ...و خب کلی تداعی معانی و برگشت به عقب به صحنه های سکشوال خودش و بی اف ش بود!! خدا سلامت کنه این رفیق ما ریحانو...میگه در این مواقع باید به طرف باید گفت آقا شما مثل اینکه.....زیاد می زنی!!! (خانواده رد می شه ولش کن!) حالا ما هم که کلا توی در و دیوار بودیم..استاد محترم هم به روی خودش نیاورد!

داستانی که اون یکی اقاهه خوند در مورد پسری بود که با یه خانوم 50 ساله دوست و عاشقش می شه یعنی کرکتر داستان 30 سالش بود. بعد بیشتر داستان کلی صحنه های عاشقانه لوس آبگوشتی اعم از فوت کردن دسته گل قاصدک و اب بازی وسط پارک آب و آتش بود. بغد توی یه صحنه پسره به خانومه که جای ننه اش بود می گه که  تو  منو یاد مادرم و مادربزرگ می اندازی و من دوستت دارم!! :))  یعنی به حدی این صحنه های عاشقانه زیر درخت و گل و شل که باور کن من فکر کردم نویسنده داستان دختره! بعد عجیب اینکه راوی داستان می گه که دنبال یک ارتباط هدفمنده و چون خانوم ریجکتش می کنه میاد باهاش کات کنه. بعد می بینه که خانومه بهش خیانت کرده و با ماشین زیرش می گیره! (یعنی اگه تا الان یکی از خواستگارا و موردای من تا این حد هدفمند بودااا شوهر می کردم!!! باور کنین)

بعد فکر کن اینور کلاس مثلا من میام از جک و جونور و جن و شیطان و داستانای ترسناک می نویسم یا طرف توی داستان  آتیش می گیره و یا چه می دونم آب میاد می برتش! یه نفرم کنارم می شینه امروز داستان خون آشام نوشته بود! :))) یعنی باور کن اونا اینقدر دخترونه می نویسند که من فکر می کنم مبحث نوشتار زنانه هلن سیکسو و کریست ایوا در مورد اینا صدق می کنه. توی نوشتار زنانه هلن سیکسو در مقاله خنده مدوسا معتقده که زنها باید سبک نوشتاری خودشونو داشته باشنو خودشونو از زبان مردانه و فالوسنتریزم رها کنن و برای این کار اول از همه باید بدن خودشونو کشف کنن (بقیه اش +18) هستش! در نتیجه من دارم فکر می کنم اون دو تا اقا کلا بدن خودشونو خوب کشف کرده بودند:"))))) و به یک ماهیت زنانه از خودشون رسیده بودند احتمالا!

شرمنده من  یکم رک حرف می زنم!

و در نهایت این کلاس امروز باعث شد کلی بخندیم و ذوق ادبی کور شده امون به حالت عادیش برگشت و یکم هم بهتر از قبل کار می کنه. اینارو دیدم انگیزه گرفتم. به جون دو تا بچه ام! و خوشحالم که رفتم

-غزل  کجا واست کامنت بدم؟!!؟!؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 23:31  توسط nira  | 

تیریپ یک تجربه

امروز تیریپ خانوم یک تجربه گرفتم به خودم!

می دونین تجربه ثابت کرده که با دو گروه از طبقات اجتماعی چه خانوم چه آقا طرح رفاقت ابدا نریزید!!

اولا بگم که استثنا قطعا وجود داره و در مورد همه صدق نمی کنه ولی خب بد نیست ادم بهش توجه کنه.

اون دو طبقه یکی فقیرترین قشر جامعه که در متنهی الیه جنوب تهران زندگی می کنند و دوم قشر خیلی ثروتممند جامعه که در متنهی الیه شمال تهران زندگی می کنند. می دونید علت هم داره این حرف. اونهایی که خیلی فقیرند و بعد از تحمل یک دوره فقر طبقه اجتماعیشون رو ارتقا می دن....خیلیهاشون افشار پاره می کنند. و فکر می کنند که حقشون بیش از اینها بوده. مثلا زنی که ازدواج کرده و اوضاعشون خوب می شه و جراحی زیبایی می کنه و شوهره به چشمش نمیاد و یا مردی که زن داره و زنش به چمشم نمیاد و فکر می کنه باید یه زن خوشگل و امروزی داشته باشه!!! جالبه بدونید چقدر داستان هست  که در این مورد نوشته شده...ادمهایی که حس می کنند استحقاق بیشتری داشتند!!!

حالا گروه دوم از گروه اول اوضاع وخیم تری داره!! این گروه منتهی الیه شمالی..دیگه مثل متنهی الیه جنوبی دغدغه مالی نداره ولی همون پول زیاد منجر به نابه سامانی های خانوادگی زیاد می شه!! تا دلتون بخواد من این مورد نابه سامانی رو دیدم و جنگ اعصاب زیادی رو تحمل می کنند...اونا دیگه احساس نمی کنن استحقاق دارند یا ندارند..کلا تعطیلند در اکثر مواقع!! چون سعی می کنن اون ذهن تعطیل شده رو به متدهای مدرن درمان کنند و بسیار اتوکشیده ظاهر می شند..ولی از درون تهی هستند!!

حالا بهترین گروه در کجا ساکنند؟  حقیقت اینه که تقریبا گروه مناسب یه چی بین ایناست! نه خیلی فقیره...نه خیلی ثروتمند..در حد خودشون دارند ولی انچنانی نیست....یه چی مشابه طبقه متوسط رو به بالا! که البته به لطف تدابیر اقتصادی گل و بلبل این طبقه یا داره به سمت بالا صعود می کنه یا به سمت پایین نزول می کنه..و داره از بین میره !!! اگه از اینا گیر آوردین دو دستی بچسبین بهش !!

 

حوصله زر زر ندارم...تاکید می کنم حتما همه اینطوری نیستند..و در مورد همه صدق نمی کنه!!..بیخودی چرت و پرت واسم ننویسید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 21:19  توسط nira  | 

مو و پی پی

رفتم آرایشگاه موهامو زدم.....بعدش آرایشگره می گه..خانوم من موهای پسرمو از این بلندتر می زنم!!!! و خب کلی با یه مشتری دیگه بهم خندیدن!!! هنوزم اونطوری که می خواستم کوتاه نکرد ولی خب ترسیدم خونه راهم ندن!! و جالب اینکه امروز متوجه شدم مردم کلا موی کوتاه ندیدن!! نمی دونن چیه!!! اینقدر که بهم نگاه کردن پشیمون شدم به کل !!!

و البته یه سری اتفاقات حاشیه ای رو هم برام به همراه داره که به دلیل عبور خانواده از گفتنش اساسا معذورم.

ولی با همه اینا باید بگم من برای راحتی خودم اینکارو کردم. حرف و نگاه مردم اهمیتی نداره. این همه وقت موهام بلند بود مگه چی شد؟ در کل نظام بشری چقدر اثرگذار بود؟ وااالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !

پارسال یه جا سر کار می رفتم....بعدش مدیر اونجا یه خانومی بود که یه پسر بچه چهار ساله داشت. مامانش یه ساعت رفت بیرون و بچه رو گذاشت پیش من و یکی دو تا از همکارا....

یه ربع نشده بود که یه دفغه بلند گفت: جیش دارم. یکی از همکارا که یه خانوم میانسال بود گفت..بیا من ببرمت.

بچه هه گفت: نه !! خاله تو ببر!! به من اشاره کرد !

بعد من هم که تا حالا از این کارا نکرده بودم گفتم باشه... و اونها هم کلی خندیدن...بچه رو بردم دستشویی...

وسط دست شویی یه دفعه گفت: خاله..شماره 2 هم دارم!!! و صداش بیرون می رفت و اونها می خندیدن..

گفتم چی؟!؟!؟! گفت: شماره 2 دیگه !! پی پی دارم/

بنده هم که تا حالا ما تحت بچه نشسته بودم در دستشویی رو باز کردم گفتم این پی پی داره یکی بیاد کمک!!
دیگه اون خانوم میانسال اومد کمک و ما هم ار محل جرم متواری شدیم.

ملت اینا منو تا چند روز سوژه کرده بودن..باید بگم خیلی روزای بدی رو اونجا گذروندم ولی این خاطره قشنگ ترین اتفاق اونجا بود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 14:23  توسط nira  | 

مطالب قدیمی‌تر