X
تبلیغات
نوشته ها

نوشته ها

نیم ساعت تا رودخانه

سوار مترو بود و به زنهای دور و برش نگاه می کرد. چندان شلوغ نبود. صدای دستفروش­های داخل مترو حواسش را پرت می کرد. خانوما کسی ازاین گوشواره ها نمی خواد؟ حراج کردماااا...می خوام شغلمو عوض کنم.

 -مگه دستفروشی هم شغله؟؟؟

 و  این سوالی بود که دو نفر از مسافرها از هم پرسیدند؟

-لابد شغله دیگه. همش درآمد خالصه. مالیاتم نداره.

دختر به کیف نارنجی یکی از مسافرین خیره شده بود...

-اصلا خوشم نمیاد وقتی رنگ نارنجی می پوشی...

-مگه چشه؟

-مرد هم مگه نارنجی می پوشه؟ باید سنگین و رنگین باشه...

-چه ربطی داره؟ این همه ادم می پوشن...

-خب وقتی با همیم نپوش !

-خیلی خب تو هم کشتی منو با این نظریات عجیب و غریبت !!
دختر دستش را به داخل گردنش برد و از زیر مانتو گردنبندش را لمس کرد. صدای تلفن زن کناری دختر را به خودش آورد...

- هادی مگه قرار نبود بریم خونه خاله اینا؟

- اره دیگه...

- یادت رفته؟

بازم که داری ایراد می گی.....این یکی دیگه مشکلش چی بود؟

-هیچی هی مامانم و خالم و عمم و داییم می کرد..مرد که نباید آویزون خانواده اش باشه

-چه اشکالی داره؟ خانواده دوسته دیگه !
- اصلا قبول ندارم. این همش توی فکر ایناس..چطوری می تونه به زن و زندگیش فکر کنه...

دختر از مترو پیاده شد و نگاهی به اطرافش کرد....از پله های برقی بالا رفت و مرد چاقی روبه رویش بود..

-ازش خوشم نیومد...اینقد که می خورد! فک کن مگه 100 کیلو کم وزنیه؟!

چی می گی؟

بابا ورزشکاره یارو مقام کشوری داره!
داره که داره....واسه خودش گرفته..نه واسه عمم که!

دختر بعد از رد شدن یک چهارراه وارد یکی از خیابانهای فرعی شد و اهسته اهسته قدم بر می داشت..

-میدونی چیه؟ اصلا من فک می کنم یه مشکلی هست..یه موجود غیرارگانیکی منو گرفته...نمی خواد من خوشبخت بشم..دلم می خواد برم پیش کسی که مشکلو حل کنه...

- مثلا چی کار کنه واست؟

- نمی  دونم یه دعایی چیزی بنویسه ....

- دیوونه ای؟ چه ربطی داره اخه؟

- ربط نداره به نظرت؟ یه دونه ادم درست و حسابی به تور م نخورد! همشون یا چاقن یا کورن یا کچلن یا دیوونه...روانی ان اصلا!

- نمی دونم چی بگم..باشه یکی هست بهش زنگ می زنم...

دختر داخل خیابان دیگری پیچید....

- حالا بعد از اینکه همه این کارارو کردی این کاغذ می بری ول می کنی توی یه آب روون...اینطوری به امید خدا مشکلت حل می شه!

-تو می دونی توی تهران رودخونه کجا پیدا میشه؟

- قبرستون تموم شد حالا رسیدی به رودخونه؟

-خب چی کار کنم مجبورم چیزی که طرف گفته رو مو به مو اجرا کنم دیگه...

- باشه...برو خیابون شریعتی بعد از ایستگاه مترو یه دونه خیابونه بپیچ به چپ...یکم که بری می رسی به یه رودخونه!

- می شه کنار آب هم رفت؟

- مگه می خوای بری پیکنیک..نه بابا اطرافش حصار و گارد ریل اینا داره....

- مطمئنی رودخونه است دیگه؟ فاضلاب نباشه؟

- والا من کارشناس محیط زیست نیستم ولی فکر کنم فاضلابم قاطیش باشه...

- رودخونه اش پر آبه؟

- نمی دونم شاید لابد توی فصل بهار پر آبه و زمستون و پاییز کم آب...چه سوالایی می پرسی ازم

- اخه طرف گفته باید یه آب روون پیدا کنم. می خوام ببینم آبش روونه یا نه !!!

- یعنی خاک بر سرت. بعد از اینهمه ادا و اصول همین یه کارت مونده بود....

دختر به رودخانه رسید....که بسیار پایین تر از سطح قرار داشت. نگاهی به نرده های سبز رنگ کرد ...

به اطرافش نگاه کرد و خودش را از نرده ها بالا کشید...و روی فضای هره مانند کنار نرده ایستاد....

گردنبند را از گردنش بیرون آورد و کاغذی را از کیفش....

از روی کاغذ چیزهایی را خواند ..بوی فاضلاب رودخانه مشام را آزار می داد...باد خنکی به صورتش می خورد....

می خواست گردنبند را داخل رودخانه بی اندازد که ناگهان صدایی از پشت سرش گفت:
خانوم چیکار می کنین؟ حالتون خوبه؟
دختر مکثی کرد و با خنده برگشت...که چشمش به مرد جوانی افتاد که با کله کاملا طاس و چهره ای نه چندان دلچسب به او خیره شده بود...دختر آهی کشید و گفت بله خوبم...

-مطمئنین؟ مشکلی نیست؟
-نخیر..بفرمایید خواهش می کنم.....و با اخم پشتش را به مرد جوان طاس کرد....

پسر چند لحظه به او نگاه کرد...تنهایش گذاشت ...

دختر با ناراحتی دوباره از روی کاغذ می خواند تا گردنبند را در آب رها کند...

بوی فاضلاب رودخانه همچنان مشام را آزار می داد....باد خنکی به صورتش می خورد....

پ.ن: تاخیر منو ببخشید....مقداری مشغله بود که مرتفع شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 14:23  توسط nira  | 

یک روز آرام

هوای دل انگیز بهاریه و منم نشستم دارم داستان می نویسم. هی می نویسم هی پاک می کنم...دارم تیکه های پازل رو کنار هم می چسبونم و شدیدا ذهنم در گیره...در اتاق رو می زنند...

-بیا تو!!!
- سلااااااااااااااااااااااااااااااام....

- به به سلللام فرشته جان..چطوری ؟ کی اومدی؟

- خوبم..تازه رسیدم....تو خوبی؟

- اره خوبم..کارامو کردم نشستم داستان امروزمو بنویسم....

- ای بابا منم هر وقت میام تو داری یه چیزی می نویسی...

-خب این مشق روزانمه..باید بنویسمش..هر طوری که هست..

- موندم با اینهمه مشغله چطور وقت می کنی؟

- دیگه خودمو بهش می رسونم دیگه...تو بگو چه خبر؟

- هیچی بابا سرم امروز خیلی شلوغ بود...

- ا؟ چطور؟

- رفتم به یه پیرمرده سر زدم...لامصب سیریش بودااااااااااا......پدرمو در آورد...یه پاش لب گور بود..ولی دل نمی کند...با یه زوری کندمش و بردمش که حد نداره...

- چه باحال مگه کسی می تونه بچسبه به خودش؟

- اره بابا..اینقدر زیادن....می چسبن به جونشون کنده نمی شن...یه فشاری به آدم میاد که...

- خیلی خنده داره....دیگه کجاها رفتی؟

- بعدم رفتم پیش یه دختره..اینقدر ملوس بود که حد نداره...از اون جا هم پیش چند نفر دیگه...کلا امروز زیاد روی مود نبودم!!
- چطور؟

- گاهی وقتا حسش نیست دیگه..آدم نا نداره حرف بزنه....توی اون روزا من کلا کسیو توجیه نمی کنم...یه سوت می زنم که پاشو بیا یا با دستم بهش اشاره می کنم....بعضی ها هم که مغز ندارند...وقتی اشاره می کنم گیج و منگ نگاه می کنن!!!! نمی فهمن منظورم چیه...! شما ادما چرا اینجوریین؟!!؟
- هاهااا چطوری ایم؟

- همینجوری دیگه....

- چرا به من اشاره می کنی؟!

- خب تو هم یه یکیشون....!

- حالا صبر کن نوبتم بشه بعد اینارو بگو...

- خیلی خب ...باز که جیغ جیغ کردی.حالا بگو داستان امروزت چی هسسست؟

- والا اسم داستانو می خوام بذارم تار جادویی...یه پیرمرد خفنی هم توش داره....شبیه موجودای ماورالطبیعه!

- ای بابا..جای این داستانای تخیلی مسخره ...بیا از من بنویس...

- نه...اخه داستان تو تکراریه...

- منظورت چیه؟
- اگه بدونی چند تاداستان و نمایشنامه هست که تو میای پشت در ...بعد در میزنی بعد یکی میره پشت در میگه کیه..بعد تو خفن می خندی و میگی: یوهااااااهاااهاااا من مرگ هستم...

- عجب آدمایی هستین ...من کی اینطوری می خندم..؟! خب حالا از پنجره بیام تو چی؟

- اونم همونه نمی شه....

- از سقف بی افتم پایین چی؟

- مگه ژانگوولر بازیه!؟ نمایشنامه یونان باستان نیست که بی منطق یه دفعه ظاهر شی...خواننده امروزمنطقش بیشتر از ایناست..قبول نمی کنه که!!!

- چی چی بازی؟ یونان باستان؟ تو مگه اون موقع هم بودی....

- ژانگولر باااازی..کارای آکروباتیک !!! نشنیدی؟‌ نه...خوندم....

- آها اها...خب پس از زمین میزنم بیرون ....اینجوری بنویس...

- یعنی امروز تو منو گیر آوردیا....نمی شه آقا جان....

- من که گمت نکرده بودم که...بعدشم اخه مگه من چمه که ازمن نمی نویسی و هی بهونه میاری...

- دارم می گم تکراریه داستانت..تازه اشم چطوری توصیفت کنم؟ مثل خیلی از داستانا خوبه یه شنل سیاه کلاه دار و یه عصا بدم دستت و صورتتم توش معلوم نباشه..بقیه ام از دیدنت سنکوپ کنن!!!

- من کی اینطوری لباس می پوشم...سنکوپ چیه؟ چرا امروز کلمه ها عجیب غریب استفاده می کنی؟

- خب مدل مردمه دیگه.....

- اینی که الان هستمو توصیف کن....

-بگم چی؟ یه پسر خوشتیپ با شلوار جین و تی شرت مارک و موهای دم اسبی اومده می گه من عزرائیلم؟

- من اصلا با اسمم حال نمی کنم ..صدبار  بهت گفتم منو فرشته صدا کن....

- باز تو شروع کردی....؟‍‍‍!!!!!بازم بیکار شدی اومدی سراغ من؟

- چرا بابا...چند جا دیگه هم باید برم..بعضیاشم که سرکاریه...

- چطور؟

- هی تا اونجا میرم بعد اس ام اس می دن که برگرد..بعدا برو...!!!!
- ههااهااا حقته..بس که روی اعصاب من می ری...

- من ؟ بده همش بهت سر می زنم...!؟!؟!

- نه خیلی ام خوبه..اصلا دلم واست تنگ نمی شه..راستی اون هواپیما رو چی کار کردی؟

- مگه اخبار نگفت خلبانش مشکل داشته؟!

- روزنامه خون شدی واسه من؟! خودت بگو چیکارشون کردی؟!

- هییچی بابا تا جنوب اقیانوس هند رفتم...اخه یکی نیست بگه بشر این طیاره مسخره شما چیه؟‍‍‍ ! حرصمو درمیارین...بدونی چه مصیبتی کشیدم گیرش آوردم..قرار بود یکی از مسافرارو ببرم که گفتن حالا که تا اونجا رفتی همه رو جم کن بیار...!!!

- عجب.....خب با جنازه ها چی کار کردی؟

- من از کی تاحالا به جنازه دست میزنم..؟ می دونی که چندشم میشه ....اخ اخ من برم..یه نفر داره رد می شه..باید برم بگیرمش...

- باشه..به اصی هم سلام برسون...

در حالی که دور می شد گفت: فدات......اون که باز شیپورش سوراخ شده ........همش با اون دست به یقه است...می بینمت..فعلا!!!

به خودم میام میبینم نصف داستان مونده....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 16:2  توسط nira  | 

تار جادویی

همیشه از تار خیلی خوشم می اومد و عشقی که بهش داشتم باعث شد تا همه عمرم رو صرف یاد گرفتنش بکنم. وقتی می زنمش انگار دارم حرف می زنم. دارم فریاد می زنم. روزای زیادی رو توی اتاقم می گذروندم. یا در حال خوندن کتاب بودم یا در حال زدن. خانواده ام همیشه منو به یک آدم مریخی تشبیه می کردن. متفاوت بودم ولی اهل افسردگی و ناامیدی نبودم. شاید گاهی حس خانوم هاویشام یا گرگور کافکا بهم دست می داد ولی گذرا بود. مثل همه آدمهای دنیا.

اون روز یکی از همون روزای خانوم هاویشامی بود. از خوندن کتاب و زدن تار خسته شده بودم. اومدم بیرون که هوایی بخورم. مهمون داشتیم. دوست مادرم با دخترش اومده بودن. وقتایی که مامان مهمون داره رو هیچ دوست ندارم. یه حال 90 متری تبدیل می شه به حموم زنونه. یکی نیست بهشون بگه اخه این حال چقدر گنجایش سر و صدا داره.وقتایی که بابا مهمون داره باز یکم وضع بهتره. چارتا ادم فرهیخته میان.منم سازمو میارم و باهم دم میگیریم. گاهی نظر اضافی می دن ولی ساز من درسته و کوکم هم میزون!‌

دختر دوست مامان عجیب بود. لحظه ای که باهاش توی حال چشم تو چشم شدم رو یادم نمی ره. از همون روز بود که کوک سازم هم تغییر کرد. یه چیز دیگه می زدم. دو روز نشده بود. سر صبحانه گفتم که من از این دختره خوشم اومده و می خوامش. صبحانه رو کوفتشون کردم. بابام می گفت اگه زن بخوای باید اوضاعتو رو به راه کنی. کار داشته باشی. بتونی زندگیتو اداره کنی. تو که تا حالا پاتو درست و حسابی از این در نذاشتی بیرون چطوری می خوای زن بگیری؟‌

یکم بگو مگو کردیم ولی می دونم اون روز خوشحال شدن و مامانم هم یه نفس راحت کشید. یه سال نشد. خودمو جمع و جور کردم. اونقدر تار بلد بودم که بتونم یاد بدم. پول خوبی هم داشت. اما هر روز یه دونه اما توی سرم بود. یه چیزی کم بود. یه چیزی سرجاش نبود.

دیگه مراسم خواستگاری و عقد و عروسی گفتن نداره. من به دستش اورده بودم. روزای اول عجیب بود ...دختره رو می گم. عجیب؛‌ حرف می  زد. می گفتیم. می خندیدیم. خونه سرجاش...زندگی سرجاش. ولی یه چیزی نبود. یه بار ازش پرسیدم به نظرت یه چیزی کم نیست؟

با خنده جواب داد: مثلا چی؟ گفتم: نمی دونم  یه چیزی!‌ گفت:‌نع ! همه چیز سرجاشه...ولی نبود!

روزا می گذشتند بعضی شبا توی خوابم یه پیرمردی می اومد. یه لباس سفید و یه جفت چشم بزرگ روشن داشت. خیلی شبا می اومد و می گفت: اون برش داشته... می گفتم: چیو ؟ می گفت: همونی که گم کردیو...یه شب از خواب پریدم و با خودم گفتم نکنه راست می گه؟ رفتن سراغ کیف دستیش. ولی اونجا نبود. یه شب دیگه رفتم سراغ مانتوهاش جیباشونو گشتم..ولی نبود.

یه شبم که رفته بودم سر وقت کمد لباساش یه دفعه از خواب پرید و پرسید دنبال چی می گردم نصف شبی...

خودمو زدم به خنده و گفتم هیچی

یه چند ماه گذشت..دیگه کمتر باهام حرف می زد..منم بیشتر تار می زدم. همیشه غذامو آماده می کرد و می رفت دنبال کارش. یه شبم مهمون داشتیم. بابام اینا اومده بودن. ازم می پرسیدن دارم توی زندگیم چه غلطی می کنم....منم گفتم هیچی! دارم زندگی می کنم...می گفتن این دختره رو اذیت نکن...ولی من که کاریش نداشتم.

اما هیچ کدوم اینا اون شب نمی شه. دیگه توی اتاق نمی خوابید. انگار که نبود...نمی دونم. منم که حرف می زدم لابد اذیت می شد. هوا خیلی گرم بود...ولی از باد کولر خوشم نمی آد. نصف شب پیرمرده دوباره اومد توی خوابم...نمی دونم چرا عصبانی بود....خیلی اوقاتش تلخ بود..هی می گفت تو درست گوش نمی دی من چی می گم ! هی گفتم: چرا به خدا گوش می دم.

باز گفت: بهت می گم اون برش داشته...گفتم: همه جار رو گشتم...پیش اون نیستش...هرجا رو که فکرشو بکنی گشتم!!!

داد زد سرم که: بهت می گم پیش اونه..برو ازش پس بگیر

گفتم: دیگه داری کفرمو در میاری..چی از جون من می خوای..برو گمشوو

از خواب پریدم. تمام تنم خیس عرق بود...روبه رومو نگاه کردم دیدم پیرمرده از خوابم اومده بیرون و وایساده جلوم. یه لحظه وحشت کردم...یه بالش سمتش پرت کردم. از جاش تکونم نخورد!

رفتم سراغ تارمو شروع کردم به زدن...هی می زدم...هی دورتر می شد.....هی محکم تر می زدم..تا گورشو گم کنه

در وا شد و اومد تو....

- چی کار داری می کنی نصف شبی ؟ همسایه ها خوابن

- دارم ساز می زنم که بره

- چی بره؟

- پیرمرده

- چی ؟ کی؟

- پیرمرده که اونجاست.....

دوباره شروع کردم به زدن...محکم و محکم...سرمو آوردم بالا دیدم پیرمرده اومده به فاصله نیم سانتی صورتم واسه. نفسش به پوستم می خورد..بهم زل زده بود...

- حالا که به حرفم گوش نمی دی باید تاوان بدی!!‌

یه دفعه دستای پیرشو آورد جلو که تارو ازم بگیره...زورشم خیلی زیاد بود. اون می کشید و من می کشیدم..می خوردیم به در و دیوار...

در حالی که بلند قهقه می زد می گفت: تو حریف من نمی شی جوون...باید تاوان بدی..باید عوضشو پس بدی...

دیگه مثل سگ عصبانیم کرده بود. با هر چی که زور داشتم تارو از دستاش کشیدم بیرون و محکم کوبیدم توی سرش...چنان صدایی داد که خودمم ترسیدم یه لحظه..همه جا خونی بود....ولی صدای خنده پیرمرده قطع نمی شد...انگار حالا رفته بود توی تار ...صداش از اون داخل می اومد...هی می گفت:

ای احمق......ای احمق....

دویدم سمت آشپزخونه و از داخل یکی از کشوها نخ قوطی شرینی رو برداشتم...از صدای خنده اش داشتم کر می شدم. ..

داد زدم:‌سارا؟ طناب محکم تر از این نداریم؟ سارا؟‌سارا؟

پیرمرده اومد جلوی صورتم و گفت:‌ای احمق طناب می خوای چی کار..

- می خوام خفه ات کنم...

دوباره خندید و گفت: توی می خوای منو خفه کني؟ اول تاوان می دی بعد....تو فکر کردی حریف من می شی موجود احمق؟

حالا باز اومده بود توی صورتم...محکم دستمو بردم جلو و گلوشو گرفتم. عافلگیرش کردم.نخ شیرینی رو محکم دور گردنش پیچیدم...تا می تونستم فشار دادم....کشون کشون بردمش توی اتاق..با این که خفه خون گرفته بود باز می خندید....بقیه نخ رو پیچیدم دور صندلی و پنجره رو باز کردم که آویزونش کنم......

گفت: حالا وقت مردنته.....می خوام واسه همیشه از دستت خلاص شم...و به زور پرتش کردم پایین...یه دفعه داد زد:

ای احمق تو رو هم با خودم می برم....دستشو دراز کرد و بقمو گرفت....من تا کمر از پنجره کشید بیرون...داشتم می افتادم...

یه صدایی از پشت سرم اومد...

بگیرش..بگیرش....یکی محکم از پشت منو کشید تو....

یه عالم آدم جلوم وایساده بود و چراغا روشن بود....نفهمیدم چی شد..تار از پنجره اویزون بود ...اونم که روی زمین افتاده بود...یه عده سریع اومدن و بردنش....کتابامو هم بردن.....ولی تارمو تعمیر کردن و بهم پس دادن....الان جام خوبه..یه اتاق جدید بهم دادن و گفتن که دیگه پیرمرده نمی اد...ولی دروغ می گن..گاهی شبا و روزا پیداش میشه...ولی دیگه حرف نمی زنه..فقط می خنده منم از لجش تار می زنم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 23:2  توسط nira  | 

کفشهای بندی !

تا حالا بهتون جنون دست داده ؟ یک خشم و توام با دیوانگی. اون لحظه می تونید هر چیزی که جلوی دستتون هست رو بکشید و نابود کنید. می خوام توی نمایشنامه ای که دارم می نویسم دقیقا اینو توی ترسیمش کنم...الان که روی صندلی پارک نشستم و دارم بهش فکر می کنم خنده ام میگیره. مداوم وسط نوشتن نمایشنامه میاد جلوی چشمم...

روی چمنا دارم راه میرم. یکم قدمامو با دقت می ذارم روشون. نه راضیم نمی کنه. می شینم روی چمنا و دستی بهشون می کشم...چقد نرم و خنکن...کفشا و جورابامو در میارم. بند کفشارو به گره می زنم و می اندازمشون روی دوشم. دلم می خوام دستام رها باشه...چند قدم با پای برهنه روی چمنا می رم. بعضی جاهاش تیزه...ولی خیلی خوشاینده...یکم دیگه راه می رم...بازم صدای سوت کوفتی...

- خانوم خانوم....لطفا توی چمنا نرین..بیاین بیرون...بفرمایید!  سریع تر...

می شینم روی صندلی و جورابارو پام می کنم و بند کفشمو می بندم. راه می افتم سمت خونه..میدونم که دیر شده ..اما مهم نیست...

- این شتریه که در خونه هر کسی می خوابه...کی از این ادم بهتر؟ شانس خیلی زیادی آوردی که ازت خوششون اومده...

- تو همونی هستی که من می خوام...با اینکه به لحاظ هیکلی جذاب نیستی اما به نظر من ادم متفاوتی هستی....از ارامشت خوشم می اد........می شه ازت خواهش کنم این کت مشکیه رو دیگه نپوشی؟ مناسب شان تو نیست...یکم سبک جلوه می کنه ...این کفشای چرمی رو جای اون بندی پلاستیکا بپوش...عزیزم گاهی ورزشای کششی بکن ...احساسم اینه که گاهی وقتا شل و وارفته راه می ری! می دونی که چقدر مامانم به استایل یه دختر اهمیت می ده....عزیزم واقعا واسه تو خوندن ارشد چرا اینقدر مهمه؟ واقعا واسه یه خانوم توی این دوره زمونه استفاده نداره که .....دوست دارم واسه روز عقد اون شال سفید که برات خریدمو سر کنی....عزیزم من فکر می کنم تو اصلا عقایدتو با من در میون نمی ذاری....یعنی برات مهم نیس من چی می پوشم؟

- چرا ولی نه اونقدر ..من چیزای دیگه ای واسم مهم تره...

- بازم که داری شعارای عجیب می دی..... عزیزم احساسم اینکه باید یه مدت نمایشنامه نویسی بذاری کنار...زیادی درگیری باهاش..چه احتیاجی هست به نوشتن مطالب خیالی؟!

آقای دکتر من یه مدت نمی تونم بیام...

- واسه چی خانوم؟

- همسرم..همون مشکلات خانوادگی

- چه جالب پس شدین شبیه شخصیت داستاناتون...

- چشه مگه؟ دزده؟ هیزه؟ از دیوار مردم بالا رفته؟ زن بازه؟ خائنه؟

- خیال کردی چارتا نمایشنامه در پیت نوشتی و چارتا ابله به به چه چه کردن آدم شدی؟ دیگه پسندش نمی کنی؟ علی ابادم واسه خودش شهری شده؟ بدبخت همه آرزوشونه همچین مردی شوهرشون بشه !!! به دو قرون پول رسیدی خیال کردی چه خبر شده؟

- سلام..

- سلام...

- کجا بودی تا حالا؟

- رفته بودم پارک

- پارک؟ این وقت شب؟

شب نیست..عصره....

- هر چی معلوم نیست کجا و با کی بودی؟

- گفتم که پارک بودم...

- ببینم اونا چیه؟

- چی؟

- کفشارو می گم

واضحه که پوشیده بودمشون....

-  می دونم..چرا پوشیدی؟

-  دلم می خواست امروز اینا رو بپوشم..اشکالی داره؟

- گفته بودم که از این کفشای پلاستیکی خوشم نمی یاد..من خوش خیالو باش فکر می کردم اینا رو به خاطر من انداختی دور....

- نه! چرا؟ کفشامو دوست دارم...

- پس یعنی اونا از نظر من واجب ترند؟

- نمی دونم.....

دیگه یادم نیست چی شد...یادم نیست دقیقا ..

- می دونی حالا که دارم بهش فکر می کنم میبینم که کفشامو از تو و نظریات چرتت بیشتر دوست دارم...

- این چه طرز حرف زدنه؟

- خفه بابا دیگه خسته ام کردی..اصلا می دونی دیگه نمی تونم نظریات مزخرفتو نسبت به خودم و هیکلم و دانشگاهو و لباس و نمایشنامه هام تحمل کنم...همش حرف تو؟

یادم نمی اد اینطوری جیغ کشیده باشم.....موهای تنش سیخ شده بود...

- چی می گی؟ من کی اینکارو کردم؟ من فقط نظرمو گفتم...

رفتم سمت اتاقو به طرز وحشیانه ای چمدونو کوبیدم زمین ...شروع کردم کشوها رو ریختن روی زمین....هر چی که به ذهنم رسید رو می چپوندم توی چمدون...دستام به حدی می لرزید که ساده ترین چیزا رو به زور می گرفتم توی دستم...

- چرا داری اینجا رو بهم میریزی؟ صبر کن ببینم...

-احمق بیشعور.....

- چی می گی؟ تو...

حیرت و شوکی که بهش وارد شده بود قابل توصیف نبود...

- دست به من بزنی همینجا یه کاری دستت می دم..گمشو عقب....

با یه زوری که ازم بعید بود محکم هلش دادم عقب....چمدونو برداشتمو از اتاق زدم بیرون...مات و مبهوت مونده بود وسط اتاق خوابمون. بیرون اتاق خواب جلوی چشمش کت مشکیه رو تنم کردم.....

- باورم نمی شه که اینارو سطل آشغال نریختی و نگهشون داشتی!..یعنی در تمام این مدت نشناخته بودمت....من همچین زنی رو واسه زندگیم نمی خواستم! یه زن مودب و آروم...

- خفه شو بابا..اما من تو رو خوب شناخته بودم..یه بیشعور احمق که آقا آقا رو به خیکش بستن..یه احمق نوکیسه...تازه به دوران رسیده.......

کفشم بندیماو برداشتم...نگاهی به اون کفشای چرمی کردم....کفش بندیا و چمدونو پرت کردم زمین و کفشای چرمی رو برداشتم..چقدر ازشون بیزار بودم......در حالی که به من زل زده بود و حالت دفاعی گرفته بود...به دقت حرکاتمو دنبال می کرد...چند قدم عقب رفت....رفتم یه کاتر از روی میز تحریرم اوردم جلوی چشمش کفشارو تا جایی که زورم رسید پاره کردم...هیچی نمی گفت.فکر می کرد ممکنه بکشمش.....انداختمشون سطل اشغال و کاتر و گذاشتم توی کیف دستیم و با چمدون از در داشتم می زدم بیرون....

- چند روز دیگه میام بقیه وسایلمو می برم...حالا برو هر غلطی که می خوای بکنی بکن..برو به مامان جون سلیطه ات بگو..زنگ بزن خونه ما باز چقلی منو به مامانم بکن...فقط دیگه ریخت نکبتتو دیگه نمی خوام ببینم....در رو محکم کوبیدم و اومدم بیرون...تمام همسایه فهمیدن که رفتم!

ماههای اول رو توی پانسیون بودم. می تونم بگم خیلی سخت بود...من دیگه کسیو نداشتم...کارای دادگاهم هم خیلی سریع انجام شد...یادم میاد اولین خونه ای که اجاره کردم...هیچی نداشت جز یه زیر اندازه ساده و سه تا لیوان و یه قوری کوچیک و چند تا قابلمه.....

روی صندلی پارک دارم می نویسم...فکر می کنم...خط می زنم....می دونم نمایشنامه خیلی فوق العاده می شه.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 21:32  توسط nira  | 

بعد از ظهر غیر اجباری 2 !

گاهی اوقات فکر می کنیم بزرگترین شانس رو توی زندگیمون آوردیم و ممکنه هر هزار سال برامون رخ بده..شایدم این خوش شانسی اولین و آخرین باری باشه که برامون پیش بیاد. اون روز برامون تبدیل به یک نقطه عطفی می شه که تکرار پذیر نیست. اینا رو دارم الان می گم چون منتظرم...منتظرم تا یه شروع جدید رو تجربه کنم. اولین باری که دیدمش یک اتفاق عجیب بود. کنار خیابون ایستاده بود و منتظر تاکسی بود نمی دونم فقط یادمه از دور یک جفت چشم عجیب می دیدم که طلسمم کرده بود چشمایی به غایت گیرا که دیدم نمی تونم ازش بگذرم. در نتیجه خودمو جای تاکسی جا زدم...عین همه فیلما و کتابای عشقی...مگه ما ادما چیمون از کتابا کمتره؟ به هر حال اون روز شانس با من یار بود. حالا هم که نشستم اینجا و منتظرم که برسه. این دومین باره. توی چند روز گذشته فقط دو سه بار تلفنی حرف زدیم و من احساس کردم اخلاقش دقیقا همونطوریه که من می خوام...ساکت...آروم ..متین..فکر کنم از یه خانواده خیلی اصیل هم باشه...در حد ما هستند...‍!

دارم احساس می کنم چشمم به در خشک شده!‌ آهان اومد...واقعا تشخیصم اشتباه نبوده...خواب نیست..رویا نیست..خودشه..حتی جذاب تر ..

سللام...

-سلام ..

- چه به موقع..خوبی ؟
- اره من خیلی خوبم. تو خوبی؟

- اره.....(خدایا ....باید سعی کنم خیلی بهش زل نزنم!!!) خب چه خبرا؟ راحت اومدی؟

- اوهوم راحت رسیدم...

- اما اگه می ذاشتی بیام دنبالت خیلی بهتر بود...

- نه مرسی ..من اینطوری راحتترم

- باشه...من حرفی ندارم. هر طور که راحتی همون کارو می کنیم...من از قبل سفارش دادم..اخه اون روز گفتی از کافه گلاسه خوشت میاد..منم همونو سفارش داد

- هاهاا...چه بانمک...خیلی خوشحالم که اینقدر به دقت به حرفام گوش می دی...

- منم خوشحالم که امروز اومدیم بیرون

- راستی بهم نگفتی دقیقا شغلت چیه.... پای تلفن توضیح دادیا اما من درست متوجه نشدم...

- اره من شغلم قر و قاطیه....هم کارای ساختمونی میکنم..هم توی یه شرکت مسئول ای تی هستم...

- اها که اینطور...

- خب تو هم دقیقا نگفتی ..چی کار می کنی؟

- امممم من ...من ...منم یه کار نیمه وقت دارم...صبح تا ظهر...

- جدی؟ خب کجا؟

- یه شرکته...من اونجا مسئول دفترم..یه مدته خیلی کمیه که می رم...

-عجب پس حتما درگیر درس و اینا بودی .....

- نه زیاد... (چرا داره پوست ناخوناشو می کنه ؟؟!!!!) اخه من یه مشکلی داشتم...برای همین مدتها خونه بودم...

- چه مشکلی؟

- اممممممم ...اممم ..چیز خاصی نبود یه بیماری کوچیکی داشتم...(خدایا پوستای ناخونو روی میز داره جمع می کنه!!!!!‌)

- جسمی؟
- حالا بعدا بهت می گم واسه جلسه اول خوب نیست...

- نه نه ..حالا می خوام بدونم...

- چرا؟ الان ؟ ..خب بعدا می گم...بهت..چیز خاصی نبوده که...(فک می کنم یکم دیگه سوال کنم شروع می کنه انگشتاشم کندن...این چه کابوسیه....نه ...حالا داره با پوستا بازی می کنه.....)

- باشه..راستش تا حالا چیزی در مورد اون حالتی که ادم همش فکر می کنه دو نفر کنارشن شنیدی؟ بعدش همش مضطرب باشی ..گاهی هم یه سوالو صد بار از یکی بپرسی؟ این حالتا بهت دست داده تا حالا ؟!

- (حالم خوب نیست....!!!) نه من چیزی نشنیدم...یعنی ...من خودم .خب برام پیش نیومده ؟!؟!؟

- من یه مدت اینطوری بودم....دکترم می گفت نباید قایم کنی....و بترسی از گفتنش....

- به نظر منم حرف درستی  زده.. خیلی صادقانه ادم باید بگه...

- اره..تو چی ؟

- چی من چی ؟‌(همه تنم منجمد شده!!!!)
- تو هم از این چیزا برات پیش اومده؟ ....(ناخونا و پوستارو جمع کرد و ریخت لای دستمال کاغذی گذاشت توی جیبش!!!!!!!!!!)

- هان؟ من ؟ اهان..اره....من خودم یه مدت وسواس خیلی شدید داشتم.....! خیلی شدید....! (هاهااا یکم بخندیم!!!)

- جدی؟‌چطور؟

- هیچی دیگه یه وسواسی داشتم ..همش توی انتخاب همه چیز سخت می گرفتم...فکر می کردم باید یه چیزی باشه..

- ههااا هااا چه خنده دار...مثلا چیو انتخاب کنی؟

- لباس..ماشین...ادما...دوستا....

- خب پس حسابی مشکل داشتی !!!!!!!!‌

- اره خیلی زیاد....الانم گاهی این مشکلو دارم...!!!!!‌

- ای بابا ..من درمان شدم ..ولی تو هنوز بیماری؟!‌

- متاسفانه..الببته الان احساس می کنم رو به بهبودیم!!!‌

- نه اینطوری فاییده نداره...باید این مشکلتو اول می گفتی..الان من هر کاری کنم تو ایراد می گیری...

- کی ؟ من !!! نه بابا..اینطوریا هم نیس..

- چرا هست..معلومه....از طرف خودتم که واسه من تصمیم می گیری...متاسفم....

- این چه حرفیه..من کی اینطوری کردم ؟!؟

- اگه اجازه بدی بعد از تموم شدن کافه گلاسه بریم؟!

- باشه...من ..اما ...

بالاخره...اون روز تموم شد...نفهمیدم پوست ناخونا رو چی کار کرد....‍! اون لحظه با خودم فکر کردم نکنه می خواد قاطی کافه گلاسه کنه...که خداروشکر این اتفاق نیوفتاد..چیزی که می دونم اینه که هنوز اشتهام سرجاش برنگشته....و واقعا دلم نمی خواد ریخت اون کافه رو هم دیگه ببینم !‌

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 14:14  توسط nira  | 

بعدازظهر اجباری!

یک بعداظهر اجباری...من این اسم رو روش گذاشتم....دارم فکر می کنم چه لباسی برای این بعدازظهر باید بپوشم؟....توی کمد انگار هیچی نیست که بپوشم. نه این ابیه خوب نیست..این کرمه هم ناراحته....با این قهوه ایه راحتترم. کی گفته حتما باید لباس رسمی پوشید؟

مامان طبق معمول پرید توی اتاقم.....

-این چیه پوشیدی؟

- مگه چشه ؟

- من توی این لباس راحتم.....

- اصلا مناسب نیست..برو اون مانتو مجلسیتو بپوش...

- نه امروز حوصله زرق و برقشو ندارم

- عجب گرفتاری شدیم. ببین می تونی امروز آبروی مارو پیش خانوم رسولی ببری؟

- چه جالب..دارم یه چیزم بدهکار می شم به شماها. ببخشید مگه من این قرارو گذاشتم؟ شما واسه خودت برنامه چیدی از منم هیچی نپرسیدی. همه چیزم که زوریه....

- من چاره ای نداشتم. زشت بود پای تلفن می گفتم نمی شه و اینا..طرف بچه خواهر خانوم رسولیه.....

- خب به من چه..من با خانوم رسولی تو چه نسبتی دارم؟

- باز دوباره اون حرفای تکراری رو شروع نکن....

- من که کاری ندارم...تا اینجا زور گفتی..ولی این یه موردو دیگه اجازه نمی دم نظر بدی...به اندازه کافی دخالت می کنی توی سیستم زندگی من...

هیچ وقت خوشم نمیاد بحث کنم ولی ادمو مجبور می کنند...کیفمو برداشتم و رفتم سمت در...

مامانم پشت سرم..حداقل یه آرایشی بکن و اون کفش پاشنه داراتو بپوش...

-واسه خواهر زاده خانوم رسولی؟ خودتو بکشی اینکارو نمی کنم..باید امروز این درسو یاد بگیری هر لحظه که احساس کردی پشیمونی زنگ بزن کنسل کن..به منم خبر بده..

- دیگه دیر شده باید برم..

- دیر نری سر قرار..اصلا بذار برسونمت

- نمی خواد همین بغله.....خدافظ

خیلی عصبانی ام. می خوام حرصمو سر این یارو خالی کنم یکم دلم خنک بشه... اصلا چطوره نرم؟ یا چطوره یه نیم ساعت دیر برم؟ نه بهتره به موقع برم...که بهونه دستشون ندم...

رسیدم دم در کافی شاپه.....از پشت پنجره که نگاه می کنم چیزی معلوم نیس...چاره ای نیس...

اها فک کنم خودشه!‌همون که زلفاشو داده عقب...کت و شلوارشم که داره به تنش زار می زنه....خدایا نجاتم بده از دست اینا...

چاره ای نیس!‌ دارم می رم سمتش...

- سلام..اقای رضانسب؟

- بله بله..حال شما؟ (از جاش بلند شد  نصفشم مونده بود زیر میز. عجب دیلاقیه)

- خوبم ممنون....بقرمایید خواهش می کنم

- مرسی...(عمرا به این ریخت نکبتش یه لبخند خشک و خالی هم بزنم...)

- ببخشید که مزاحم شدم ....امیدوارم وقت بدی خالم باهاتون قرار نذاشته باشه

- نه ابدا...هر چند کسی با من هماهنگ نکرد

-ا ؟ من نمی دونستم..

- بله به هر حال بعضی چیزا دست آدم نیس

- درسته..خب از خودتون بگین؟ (برو بابا چی می خوام بگم اخه؟؟)

- امم  شما اول شروع کنین....(شوت توپ به سمت زمین حریف!!!)

- باشه ولی اجازه بدین قبلش سفارش بدیم

- بله  (بهتر!...حداقل با فنجون ور می رم...)

- خب شما چی میل دارین؟

- من یه شیر قهوه می خورم

- همین؟ چیز دیگه؟ کیکی چیزی؟
- نه ممنونم من ناهارو دیر خوردم... (چیز اضافی سفارش بدم فردا می ره به مامانش می گه دختره گامبوی ندید بدید بود!)

- یاشه..پس منم یه قهوه فرانسه می خوام با چیز کیک (اخ مامانم اینا!!!!)

- حالا برگردیم سر حرفای خودمون..خب من از خودم شروع می کنم

-( چاره ای نیست به زورهم که باید یه لبخند خشک و خالی بزنم.... وگرنه می ره می گه دختره مثل برج زهرمار بود!‌ ) بله بفرمایید

- بذارید باهاتون رک باشم...حقیقتشو بخواین..من علاوه بر اون معیارایی که همه دارند..دنبال یه دختر روشنفکر می گردم

- (جلل الخالق این دیگه چه مرگشه؟) روشنفکر بودن یعنی چی به نظر شما...

- ببینید من می خوام طرفم نسبت به جامع پیشرو باشه....جلوتر باشه..متفاوت فکر کنه...میدونید من خودم ادم خاصی هستم....سر این موضوع هم مقداری با خانواده ام درگیرم... اهان اصلا بذارید اینطوری بپرسم شما هگل و فوکو  خوندین؟ فوکو می گه که انسان در جامعه مدرن مخصوصا توی جوامع ما یه جورایی تحت تاثیر نهادها و اینهاست...

- (نه این دیگه روغنشو داره زیاد می کنه.هگل و فوکو که نون و آب نمی شه واسه من ابله!)..بببخشید خوب الان من احساسم اینکه شما دنبال یه خانومی میگردین که هگل و فوکو خونده باشه؟!

- نه دقیقا (ارواح عمه ات) می خوام طرفم خاص باشه..مثل شما..همین الان که اومدین لباستون خاصه..ارایش به چهره ندارید معلومه ایدئولوژی خاصی دارید و  تا یه حدودی درک می کنید چی می گم....می خوام باهاش بتونم گفتگوهای خاص داشته باشم..از گفتمانهای روزمره خسته ام ...

- (خدایی داره خنده ام می گیره خب که چی بشه این حرفا؟!)‌‌ از این گفتگوها می خواید چی به دست بیارید؟

- من اینطوری بیشتر یاد می گیرم به بینش بیشتری از خودم و جامعه میرسم..من به دنبال حقیقتم و سرش همیشه با بقیه درگیرم... (اخه تو چی می فهمی حقیقت چیه وقتی که ساده ترین حق انتخابارو نداری؟)

- چه جالب...ولی من همچین اخلاقی ندارم. معتقدم عادی و معمولی بودن بهتر از خاص بودنه....

- بله درک می کنم..چون آدمهای خاص فراتر از جامعه و عامه مردم فکر می کنند و اگر دست از آرمانهاشون بکشند زمان مرگشون فرا رسیده... و چون درک نمی شند سرخورده هستند...

- (بودن یا نبودن..مسئله این است...اه اوفلیای من...تو را چه می شود؟ ) یعنی شما الان سرخورده اید؟

- بله!!!‌ چون افکارم باعث شده  متمایز باشم....

- (جاانم ؟‌نه دیگه این یارو قابل تحمل نیست.... گور بابای خانوم رسولی!!) ببخشید من احساسم اینکه که من شما از دو تا دریچه بسیار متفاوت به دنیا نگاه می کنیم....متاسفانه منم از همون عوام هستم که معمولیه و خاص نیست...الانم باید دیگه برم....(بذار پول قهوه رو هم بذارم روی میز نره بگه هفت تومن خرجم کرده ....)

- اجازه بدین...اخه ما که...این چه کاریه...شما....صب کنین...

- بسیار متشکرم...خداحافظ...(خداکنه نیاد دنبالم ...بدو...برو بیرون دختر !!!‌...)

فکر نمی کنم توی عمرم اونقد احساس خفقان و به همون اندازه هم احساس ازادی کرده باشم..خب خداروشکر مثل اینکه دنبالم نیومد..می خوام یکم قدم بزنم..وقت بگذره و برم خونه....شاید یه ساعت دیگه ..شاید نیم ساعت دیگه....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 16:32  توسط nira  | 

زمزمه ها

زن آهسته از بین جمعیت عبور کرد و خودش را به ایستگاه نسبتا خلوت اتوبوس رساند. روی صندلی نشست . شروع کرد به تماشای اطرافش. به ماشینها...آدمها...

صدایی زن و شوهر جوان توجهش را جلب کرد...

-قیمتش خیلی مناسب  شد...

- ولی به نظر من باید اون قهوه ایه رو برمی داشتی..

- نه ..من از این خوشم اومد..

- اما اون بیشتر بهت می اومد...

- خب من با این راحتترم..

-تو که همیشه چیزی که دلت می خوادو می خری...فقط منو میاری که پولشو بدم....

- نه تو رو میارم که باهم باشیم دیگه..خوشم می گذره !!!

.....صدای گریه دخترکی حواسش را پرت کرد...

مادری دست دخترکی را محکم گرفته بود....

خب اینم واست خریدم دیگه..واسه چی گریه می کنی؟ .....مادر با عصبانیت دخترک را کشید و به آن سمت خیابان برد...

زن سوار اتوبوس شد....

کنار دختری نشست...که در حال بازی با موبایلش بود.......دو زن میانسال روبه رویش نشستند...

-اخیش خسته شدیم...

- خوبه حالا اتوبوس جا داشت....

- اره..

- میگم عجب وضع اوضایی شده..زمان ما اینقدر گرونی نبود..اینقدر همه چی در هم برهم نبود....

....زن در یکی از ایستگاهها پیاده شد و موبایلش را در آورد و شماره ای را گرفت

-سلام عزیزم..

-سلام.

- حالت چطوره؟

- من بد نیستم....تو چطوری؟

- منم خوبم..کلاسم تموم شده دارم می رم سمت خونه

- روز اول چطور بود؟

- به نظر خوب پیش رفت...از همه پالس مثبتی می گرفتم

- اها خوبه پس.....راستی اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم....و مرد فندک  زد و سیگارش را روشن کرد...

- باز داری سیگار می کشی اونجا....

- نه بابا صدای خودکاره....و بعد جرعه از نسکافه آماده اش را خورد...

- اهان نسکافه هم که داری میخوری...

- ای بابااا این لیوان آبه....دوباره شدی خانوم مارپل؟ یا زدی تو خط فلسفه قیاس استقرایی شرلوک هلمز؟

- مارپل و استقرایی چیه آخه !!! عزیزم اگه من حرفی می زنم به خاطر خودته....مگه نشنیدی دکتر چی گفت..!!!
- اون واسه عمه اش حرف زده.. صدای زنگ تلفن اتاق کار مرد بلند شد..

- باید برم..فقط خواستم بگم امشب دیر می رسم خونه..باید برم اشتهارد بازدید داریم! خداحافظ و گوشی را قطع کرد

زن کمی مکث کرد و بعد با ناراحتی گوشی را در دستانش نگه داشت...

در آپارتمان  را باز کرد و وارد شد...

ابتدا پرده ها را کنار زد تا نور بیشتری به خانه بتابد...

سپس پنجره سمت پاسیو را باز کرد...نگاهی به پنجره واحد روبه رویی کرد که نیمه باز بود...

کمی گوش داد...صدای نواختن پیانو از آن می آمد....

صدا قطع شد...صدای مردی شنیده می شد...

نه این گام رو بزن...نگاه کن...دو دو دو ...فا ..فا ...اینجا یکم مکث داره....

و دوباره قطعه را به سرعت نواخت....

دوباره این تیکه رو بزن....الان برمیگردم....حواست باشه ها ...دارم گوش می دم....سعی کن درست بزنی...

چند دقیقه بعد مرد به سمت پنجره آمد تا آن را ببندد....

زن به سرعت خودش  را کنار کشید ...تا دیده نشود..

مرد به پنجره روبه رویی خیره شد و لبخند  زد....دستش از روی دستگیره پنجره ول شد و پنجره را همانطور رها کرد و با  لیوان چایش به سمت شاگردش رفت...

صدایش دوباره شنید می شد...

آهان..خیلی خوبه......همینه....اما مکثت هنوز کمه...یه بار دیگه بزن....

زن پنجره را کاملا باز گذاشت و به ارامی روی مبل نشست...و سرش را کمی عقب برد و چشمهایش را بست...تا کمی استراحت کند.

پ.ن:‌ با تشکر از spark عزیز که باعث نوشتن این داستان بودند. :)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 16:22  توسط nira  | 

شادی های کوچک

مرد صبح زود از خواب بیدار شد....ساعت شش صبح بود. سرش را به اطراف چرخاند...همسرش هنوز خواب بود....آهسته از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه  رفت...می خواست صبحانه را آماده کند...کتری را روی اجاق گاز گذاشت و مقداری نان از فریزر بیرون آورد.

بچه ها را از خواب بیدار کرد و بعد به سمت دستشویی رفت....داخل دستشویی آینه به خودش نگاه کرد....مقداری با ته ریش ور رفت و بعد جلوی آینه فیگور گرفت....به عضلات بازوهایش نگاهی کرد...آنها را منقبض و منبسط کرد و....

صدای در دستشویی او را به خودش آورد..

کیه؟

-عزیزم منم...!!! باز رفتی وایسادی جلوی آینه؟...می شه زودتر بیای بیرون..اینجا یه صف سه نفره تشکیل شده....همه اشون هم عجله دارن !!!‌

مرد با دستپاچگی و خنده..خب خب ..اومدم بیرون. نشد یه بار ما دستشویی بریم کسی اون بیرون صف کشی نکنه !!!

مرد یکباره در را باز کرد و شروع کرد  با دستان خیسش همسر و بچه ها را خیس کرد..صدای جیغ و خنده هر چهار نفر بلند شد و زن و مرد و بچه ها در حال کتک کاری جلوی در دستشویی بودند...زن و بچه ها هرسه  در حال کشمکش با مرد بودند...

و مرد در حالی که نفس تفس می زد..تسلیم باباااا تسلیم....

زن: دیگه نکنی ازاین کاراهاااااااا.......

مرد: شما صف نکشید منم این کارو نمی کنم....

زن با خنده..خیلی خب....برو صبحانه رو آماده کن الان بچه ها دیرشون می شه...

مرد: چششششششششششششششششششم می رم....

و به سمت آشپزخانه  رفت...

حالا همه دور میز جمع شده بودند.....و مشغول صبحانه بودند.....زن تکه ای نان برداشت....

مارال اینقد برات بسه واسه زنگ تفریح؟

مارال: اره .....

مرد بذار من پنیرو گردوشو بذارم.....

زن: نه خودم می تونم.....پنیر و گردوشو بذارم براشون....

مرد اهی کشید و گفت: باشه...بذار

زن رو به پسر کرد:

مانی تو چی؟ .....

مانی: مال من یکم گنده تر باشه........

زن: باشه....و در حالی که سطح نان را لمس می کرد برای پسرک لقمه گرفت

مرد: عزیزم یکم پنیرشو بیشتر کن....اینجاهاش کمه

زن دست مرد را پس زد و گفت باشه..خودم می تونم.....

بچه ها در سکوت به مادر نگاه می کردند...زن از جایش بلند شد و در حالی که کابینها را لمس می کرد یکی از آنها را باز کرد و داخلش را با دستانش جستجو کرد...

بعد به مرد گفت: جای نایلونا رو عوض کردی ؟

مرد: امممم اهان اره..من گذاشتمش توی اون یکی کابینت

زن: صدبار بهت گفتم جای چیزا رو عوض نکن..یا بهم بگو...

مرد: ببخشید یادم رفت..........من.....مرد با تلخی به زنش نگاه کرد....گفت می خوای بیام بدم؟

زن: نه..خودم می تونم پیدا کنم....

مرد سکوت کرد...و چند ثانیه بعد..بچه ها برید لباسا رو بپوشید که بریم...

بچه ها از جایشان بلند شدند....به سمت اتاق رفتند

مرد: امروز کجا می خوای بری؟

زن: اممممممم می خوام با سارا برم پیش همون دکتره که می گفت...همون که انرژی درمانی می کنه...

مرد با اخم: اما اخه....

زن: چیه ؟ نکنه باز می خوای شروع کنی که من خوب نمی شم؟

مرد : منظورم این نبود....تو اخه....

زن با حرص : من چی؟

مرد:  هیچی ....اصلا می خوای منم بیام باهاتون؟

زن: نه...احتیاجی نیست....

مرد: باشه..اصرار نمی کنم....نمی خوام اعصابتو به هم بریزم

زن با لبخند: می دونی اگه بیناییم برگرده...می خوام یه جور دیگه زندگی کنم...و ارام با نوک انگشتانش لیوان چایی را لمس کرد....جرعه ای نوشید...دستش را جستجوی قندان دراز کرد و مرد ارام قندان را به طرف انگشتانش هل داد....

مرد: چطوری؟

زن: خب اینجوری دیگه زندگی نمی خوام بکنم.....می خوام برم دنبال خیلی چیزا....

مرد با حیرت: مثلا چه چیزایی؟

زن: دنبال کارایی که هیچ وقت توی ذهنم داشتمو نرفتم دنبالش...صبح تا شب همیشه درگیر کار خونه و بچه ها و آشپزی بودم....

مرد: عجججججب.........دیشب خواب خاصی که ندیدی؟ حرفای جدیدی می زنی........

زن: نه اون موقع ها فکر می کردم زندگی خب همینه دیگه....ولی الان حس می کنم که باید یه چیز دیگه هم باشه..فقط این نیست...برای همین از امروز می خوام خوب شم.....

مرد با تردید.....من از خدامه تو خوب بشی.....می دونی چند وقته دیگه از اون دلمه های برگ مو نپختی؟ چند وقته کوفته تبریزی نخوردیم...

زن: من....داشتم می گفتم که ..من...

بچه ها دوان دوان به اشپزخانه برگشتند...

ما حاضریم ....

زن: کیفاتونو بیارین جلو...می خوام لقمه ها رو بدم...راستی یه دونه هم سیب تو بذار توی کیفشون

مرد: باشه..

چند لحطه بعد خب ما دیگه بریم....برای ناهار هم چیزی نپز..از بیرون می گیرم امروز...

بچه ها..هوورااااا پیتزا بخوریم....

مرد و بچه ها در حالی که از خارج می شدند.....اره می ریم با هم پیتزا فروشی...هر چی که......

و در را بستند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 14:27  توسط nira  | 

سمنوی همسایه

هوا کاملا بهاری شده بود. مردم در خیابانها در رفت و آمد بودند. کیسه های خرید در دستشان خودنمایی می کرد.. جنبش و جوش شهر جان تازه ای به همه چیز می داد. سفره های هفت سین دست فروشها و ماهی های قرمز در همه جا به چشم می خورد. دختر جوان به سختی از بین جمعیت سبزه میدان عبور کرد و سوار تاکسی شد. در داخل ون به خریدهایش نگاهی کرد...

وارد خانه که شد کسی داخل حال نبود.بلند گفت: سلاااام...

مادرش از داخل بالکن با صدای بلند گفت: داریم سمنو می پزیم..بیا اینجا..لباساتم عوض نکن.

دختر به سمت بالکن رفت. همه جمع شده بودند.

دختر: امروز مگه قرار بود بپزیم؟

مادر: آره دیگه..گندما رسیده بود. دیگه نمی شد نگهشون داشت واسه فردا.....الانم که اماده شده..یه سری از ظرفا رو کشیدیم. ببر برای همسایه ها....

دختر: مامان من خیلی خسته ام...نمی شه زهره ببره؟

مادر: نه تو ببر..اون که نمی تونه تازه تو الان لباس تنته ...کاری نداره که می خوای در بزنی یه سمنو بدی دیگه

دختر با اخم به آنها نگاه کرد.....مادر سینی را به همراه چند سمنو دست  دختر داد....

مادر: خب اینو اول ببر واسه همین آقای نصیری اینا....و از بین آنها به ظرف پر و پیمان تزیین شده اشاره کرد.

دختر:‌اه به اونا هم مگه می خواین بدین؟ بابا ول کنین....به اونا دیگه نمی رسه !!‌

مادر: نذری نذریه..فرقی نمی کنه که..وردار ببر....

عمه: عزیزم طوری نیس که..سخت نگیر...

دختر به زور به عمه لبخند زد و با سینی از بالکن خارج شد...

به ظرفهای سمنو نگاه کرد....از در خانه خارج شد....به اطرافش نگاه کرد...و بعد نگاهی به سمنو ها کرد...اول به سمت خانه سرهنگ رفت....در زد ..

بهت می گم حق نداری با این یارو ازدواج کنی مگه نمی بینی ..اینا وصله تن ما نیستن.

صدایی گفت: کیه؟

دختر: همسایه هستم سمنوی نذری آوردم براتون...

زن جوانی در حالی که بچه ای در بغل داشت در را باز کرد ..

دختر:‌سلام...

زن جوان: سلام ساراجون

دختر: بفرمایید

زن جوان: زحمت کشیدید...خیلی از طرف من تشکر کن

دختر: خواهش می کنم قابلی نداره

زن : اتفاقا امسال به شوهرم می گفتم که نکنه سمنو نپزین...ما هر سال منتظریم این وقت سال

دختر با خنده: نه این رسم از هزار سال پیش توی خانواده ما هست....بعید می دونم تعطیل بشه !!!

زن: چه عیبی داره..رسم به این خوبی

دختر با حالت تلخی: بله خیلی از این رسمها خوبه..

زن جوان خداحافظی کرد و در را بست...

دختر در خانه دیگری را زد ...

..ما با سیصد سال شجره نامه خانوادگی با این دهاتیا وصلت کنیم؟ مردم چی میگن به ما؟ لازم نکرده....اصلا همین پسر همسایه چشه؟....

پیرمردی در را باز کرد و سمنو را از دختر گرفت...و تشکر کرد

دختر به آن دست خیابان رفت و کاسه های سمنوهای داخل سینی را مرتب کرد...و زنگ یکی از واحدها را زد...

حالم از این سنتاشون دیگه به هم می خوره. می خوام راحت شم...نمی دونی چه بلاهایی سرم آوردن که...گوشیمم شکستن دیشب.

-کاری نداره که....برو دادگاه علیه پدرت شکایت کن..... چند تا کلک هم داره می تونی بزنی ....راحت حکم بگیری.....

پسر نوجوانی در را باز کرد....دختر کاسه سمنو را داد و دوباره به این دست خیابان برگشت. بعد زدن در چندین خانه دیگر دختر وقتی به خودش آمد دید که  تنها یک سمنو داخل سینی مانده بود.......نگاهی به ظرف کرد...به اطرافش نگاه کرد...پیرمردی از دور ارام ارام به سمت او نزدیک می شد....دختر به او خیره شد و ارام رام سینی به دست به سمتش حرکت کرد....

من کارای دادگاهو واست درست می کنم..خودم دادخواست می نویسم.....فقط بدون دیگه راه برگشت نداری....

دختر با گامهای مصمم سمت پیرمرد حرکت کرد تا آخرین کاسه سمنو را به او بدهد.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 0:15  توسط nira  | 

یک کاسه ماست

قرص کامل ماه شب چهاردهم آسمان شهر را گرفته بود. مه تاب به زور خودش را از لابه لای دود و گرد و غبار شهر نشان می داد. ساختمان بلندی در حوالی مرکز نور مهتاب را سد کرده بود. بعضی از پنجره های قوطی کبریت ساختمانی روشن بود. پرده پنجره یکی از واحدها کنار رفته بود و زن تقریبا جوانی در حال کشیدن غذا در دیس بود.

موهای نیمه بلد خرمایی رنگش را عقب زد و پیراهن تنگ آبی تیره را با دستش صاف کرد. هیکل چاقش شاید در ان لباس جمع و جورتر به نظر می رسید. با دیس از آشپزخانه خارج شد و چند لحظه بعد دوباره بازگشت. دو کاسه ماست تزیین شده با نعنا را داخل سینی گذاشت و وارد حال شد.

یکی را برای مرد و دیگری را برای خودش گذاشت.

مرد: می بینم که آشپزیت حسابی پیشرفت کرده.

زن لبخند زد: دست پخت من ازاولشم خوب بود. تو بهش عادت نداشتی.

مرد از بالای عینکش به زن نگاه کرد: راست می گی.....البته تو که می دونی منم هر غذایی رو نمی تونم بخورم. مخصوصا اونایی که با روغن مایع پخته می شه......

زن: اره می دونم..دیگه دستم اومده این چیزا..

مرد ناگهان قاشقش رو توی بشقابش انداخت و شروع کرد گلوی خود را خاراندن...

اه باز این حساسیت لعنتی عود کرده. هر کاری می کنم خوب نمی شه.

زن: وای عزیزم مگه قرار نبود با هم دکتر بریم؟

مرد: چرا منتها من دیروز خودم رفتم. دکتر می گه یه چیزی می خوری که بهت نمی سازه ...هی می گه فست فود و سوسیس کالباس نخور

زن: خب تو که از این چیزا نمی خوری....

مرد: همین دیگه منم بهش گفتم....فک کنم دکترش خوب نیست باید عوض کنم. حالا خواهر مریم ادرس یه دکتر بهم داده هفته دیگه می خوام برم پیشش

زن: حمید یه دکتر هم من می شناسم اونم خیلی خوبه...

مرد حرف زن رو قطع کرد و گفت: حالا بذار اینو برم. اگه جواب نداد ازت میگیرم شماره اشو

زن با اخم: باشه...حالا الان یکم ماست بخور ..خنکیه..واست خوبه....

مرد: اره ....الان خونه هم باید برم شام بخورم مریم باباش اینا رو گفته بیان..باید یکم جا نگه دارم واسه شام امشب.

زن: ای باابا تو که همیشه همینو می گی

مرد: چاره چیه...؟! واسه اخر هفته سه روز برنامه شمال چیدم که بریم.

زن با حیرت: واسه کی دقیقا؟
مرد: همین چارشنبه پنج شنبه دیگه

زن: خب چرا الان می گی می دونی ک من باید اول برنامه هامو هماهنگ کنم....

مرد: حالا الان دارم می گم دیگه....

زن: بذاریمش هقته بعد

مرد با کلافگی: نه هفته بعد من نمی تونم. میدونی که مهمونی دوره داریم و منم باید باشم.

زن: حالا بذار یه کاریش می کنیم

مرد : باز تو ساز مخالف زدی؟ بعد هی می گی من واست وقت نمی ذارم. بفرما اینم وقت..!!!!!

زن: تو اخه سر خود و بدون مشورت با من همه برنامه ها رو می ریزی...اصلا ازم نمی پرسی که واسه من شدنی هست یا نه؟
مرد: گیرم که تو راست بگی..می شه دقیقا بگی چی کار داری؟  مرد با حرص تمام پیاله ماست فرو می داد.

زن: خب می خوام جایی برم...

مرد: اه ؟ دقیقا کجا؟ با پوزخند از زن پرسید

زن:هر جا.....

مرد: همینه دیگه معلوم نیس کجا می ری و چی کار می کنی..همه اینجا همش در موردت می گن از خونه ات صداها و بوهای عجیب می اد؟

زن: چی ؟ منظورت چیه؟ تو که می دونی من سفارش شمع سازی دارم...بوی پارافین و یه سری مواد دیگه است. تازه منظورت از همه کی بود دقیقا؟...زن با خشم به مرد خیره شد 

مرد به ساعتش نگاه کرد و کاسه را روی میز کوبید. از جایش پرید و گفت: من تا شب کلی کار دارم که باید برسم. اعصاب ندارم با تو کل کل کنم. بعدا با هم حرف می زنیم و به سمت در رفت. خب کاری نداری فعلا؟

زن: نه مرسی برای امشب!‌ مرد بدون اینکه جواب دهد از در خارج شد...

زن مدتی ساکت و خیره به دیس غذا نگاه کرد...با اخم و عصبانیت میز را جمع کرد در حالی که به شدت از خشم صورت سرخ و سفیدش قرمز شده بود..ظروف را در اشپزخانه جابه جا کرد و به کاسه ماستی که مرد خورده بود نگاهی کرد و لبخند زد...

از داخل یکی از کابینتها پودر زرد رنگی را بیرون آورد که نصف ان استفاده شده بود. مقداری پیاز را بیرون آورد و در یک کاسه خرد کرد در حالیکه زیر لب چیزهایی می خواند...پودر زرد رنگ را هم با ان مخلوط کرد و سپس بطری کوچکی را که آن مایعی کدر و کثیف بود روی آن خالی کرد. در حالی که چشمهایش را بسته بود ورد می خواند.

کاسه را در داخل دستشویی خالی کرد و دستهایش را سه بار شست..اما راضی نشد...اینباره تمام لباسهایش را عوض کرد و بدنش  را آب گرفت...چندین بار موها و بندش را شست و با خستگی از حمام بیرون آمد...به سمت آشپزخانه حرکت کرد...در این حین در زدند....زن به ساعت دیواری نگاه کرد. ساعت ده شب بود. از داخل چشمی نگاه کرد. دختر همسایه یکی از واحدها بود.

زن در را باز کرد.

دختر همسایه با شادی: سلام...حال شما؟

زن با لبخندی مصنوعی: سلام ممنون

دختر: خدمت شما. آش نذری آوردم...زن دستش را دراز کرد که آش را بردارد. که متوجه دستبند دست دختر شد.

خیلی ممنونم عزیزم. ایشالا قبول باشه.

دختر: مرسی ...

زن با تردید:‌راستی این دسبندت هم خیلی قشنگه

دختر نگاهی به دستبندش کرد و گفت: وای مرسی ...اینو دوستم بهم کادو داده..و بعد با کم رویی و مکث در حالی که صدایش کمتر شده بود: مامانم هنوز نمی دونه..مدتیه با یکی آشنا شدم...خیلی مرد رمانتیکیه...خیلی ازم خوشش اومده.حالا سر فرصت برات می گم جزییاتشو..اها اصلا خوب شد یادم افتاد..یه مدته الرژیش عود کرده ..بدجوری گردنش اینا می خاره. من دیدم شما  به گیاهای دارویی واردین..احیانا گیاه خاصی هست که خارششو کم کنه؟

زن با بهت در حالی که گلویش خشک شده بود: نه متاسفانه الان چیزی توی ذهنم نیست..اگه یادم بیاد می گم بیای بگیری ازم.

دختر با خوشحالی و هیجان: وای دستت درد نکنه...پس خبر بده..حالا اونم کامل برات میام می گم

زن: باشه حتما عزیزم...به مامان سلام برسون

دختر: مرسی بازم ...خداحافظ

زن در را بست و به سرعت وارد اشپزخانه شد...اش نذری را در سطل خالی کرد و با اضطراب شروع به شستن دستهایش کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 21:38  توسط nira  | 

مطالب قدیمی‌تر