دیروز برای اولین بار راه رفتن روی یه طناب رو امتحان کردم....واااااااااااای خیلی سخت بود........

فری تیل ها بهترین و ارامش بخش ترین مسکن ها هستند....

خدایا خواسته های شیکم رو زود برآورده می کنی ...فربونت یه نگاهی هم به بقیه ی موارد بنداز !
سریال مدیری امسال حال نمی ده....نمی دونم چرا حس می کنم تکراریه...دقیقا برگرفته از همون قسمتای مرد هزار چهره است..همونجا که یه عده دکتر بودن....یعنی نو آوری خاصی توش وجود نداره.... دارم کم کم به این فکر می کنم که نکنه دوران مدیری هم تموم داره می شه؟!

یه سریال هم یه قسمت دیدم..مال شبکه 5 ..اسمش سر به راه بود...اونم موضوعش تکراریه...

 


برچسب‌ها: نی ها وا ما, بوا شی
+ تاریـــــــخ شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 21:48نویــــسنده nira |

یه حس خاصی دارم !!

تب بهار گرفته منو ..... حس می کنم همه چیز لطیفه...قشنگه! به درختا نگاه می کنم خوشم میاد...گلدون اتاقمو عوض کردم....این یکی گلای ریز قرمز می ده...یه جفت خدای چینی هم کادو گرفتم که چسبوندمشون به پنجره !

این دو تا خدا قهقه می خندن و هر کدوم سه تا کلمه دستشونه...این دو تا یکی از شادترین خداهایی هستن که به عمرم دیدم.... نیششون تا بناگوش بازه...و وقتی بهشون نگاه می کنم بهم می خندن ... و بهم می گن بخند باباااااا ...همه چیز خوبه..

دلم می خواد از این خداها بیشتر می داشتم. همه ی دیوارای اتاقو باهاشون پر می کردم....

مدتهاست فکر می کنم به اینکه آیا خدای ما هم شاده؟ من دلم یه خدای شاد می خواد...خدای شاد و مهربونی که به آدم آرامش بده...و با خنده بهم بگه نگران نباش...من اینجام! منو نترسونه که وقتی مردم اینجوریم می کنه اونجوریم می کنه....داریم همچین موجودی اون بالا؟ آیا؟

 


برچسب‌ها: نی هااو ما, بوآ شی دا خن ها او, نی نا
+ تاریـــــــخ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 11:8نویــــسنده nira |

امروز داشتم فکر می کردم..  یکی از بزرگترین فقدان های ادمها می دونین چیه؟

به نظر من از دست دادن لحظه های خاصه! می دونین که خیلی از لحظه ها در زندگی ما وجود دارند که فقط و فقط یک بار و فقط برای چند ثانیه رخ می دن و می گذرن....و دیگه و هرگز تکرار نمی شن.... و وای به ادمی که اون اولین ها رو از دست بده یا بهش دقت نکنه..یا توجه نکنه یابهش فکر نکنه ....یا اهمیت نده!

مثلا فکر کنین اولین لبخندی که به بین شما و کسی رد و بدل میشه! اولین باری که یه بچه سوار یه تاب می شه و می خوای هولش بدی...اولین باری که شما دست کسی رو می گیرید...اولین باری که وارد حیاط دانشکده می شید..اولین باری که یه نوزاد 20 روزه رو می ذاری توی تخت خواب خودش..اولین روزی که وارد محل کارت می شی ....و هزاران هزار مورد ! من مدلای مختلفشو نوشتم که بفهمین چقدر این موضوع می تونه وسبع باشه....

و جالب اینکه این دسته لحظات هرگز از خاطره ی ادم پاک نمیشن...و وای به کسی که این لحظات رو نفهمه..و بخوام براتون خیلی موضوع رو فلسفی ترش بکنم اینه که هر لحظه هرگز تکرار نمی شه. مثلا الان ساعت 21:57 ساعتیه که یکبار در زندگی شما رخ می ده...و 21:58 هم یکبار....4 فروردین سال 1394 فقط یکبار رخ می ده....

اگر بهش فکر کنین می بینین که چقدر هر لحظه ار زندگی ادم با ارزشه ....و باید یه جوری مدیریتش بکنیم که بعدا نگیم مثلا 4 فروردین 1394 هدر شد و از دست رفت.... اولین قدم در احساس با ارزش بودن تک تک ثانیه ها اینه که خودتونو دوست داشته باشین... به خودتون احترام بذارید...با خودتون و درونتون رو دوست باشید... گاهی وقتا جلوی آینه وایسید و از خودتون بپرسید..حالت خوبه؟ رو ب راهی؟ کجایی؟ چی کار می کنی؟!

تا خودتونو دوست نداشته باشید برنامه ای هم برای زندگیتون پیدا نمی کنین..تا خودتونو دوست نداشته باشید کسی رو هم نمی تونید دوست داشته باشید..و اگر هم دوستش داشتید بدونین عمیق نیس و احساس کاذب و زودگذریه!

- رفتم بالای منبر!! بالاخره این مریدان ما گاهی باید پای منبر من بشینن یا نه!؟!؟! :))

پ.ن: افراط در دوست داشتن خود بیماری است..همانطور که دوست نداشتن خود  بیماری است...

بعد نوشت: یه مهمونی اومد بود سر بزنه بعد شام. بعد موقع خداحافظی مهمون گفت باطری ماشینش مشکل داره..احتمالا ممکنه استارت بزنه و ماشین روشن نشه... بچه ها خیلی وقت بود ماشین هل نداده بودم..خیلی کیف داد...خیلی هاااااا...از خنده نزدیک بود کف خیابون پهن بشم


برچسب‌ها: مریدان گریه کنان سر به بیابان نهادندنددندی
+ تاریـــــــخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 22:10نویــــسنده nira |

اینقدر سرم همین دو سه روز اول عید شلوغ شد که اصلا نرسیدم یه پستی بذارم و سلام و احوالی چیزی بکنم!!!
راستش دو تا موضوع بود که باید انجام می دادم که الان فقط حوصله یکیشو دارم!
اولیش این بود که حس می کنم وبلاگ هم مثل سایر امور دیگه زندگی آدم احتیاج به خونه تکونی داره. یعنی یه سری پستها و مطالب که بار منفی در خودش داره اگه حذف بشن بهتره. ولی از اونجایی که حسش نیست کل مطالب رو نگاهی بندازم در نتیجه به وقت مناسب تری موکولش کردم.

نکته دوم هم این بود که دلم می خواست از همه اونایی که اینجا اومدن و من یقه اشونو  گرفتم حالا به هر دلیلی...چه حق با اونا بود چه حق با خودم....معذرت بخوام... و بگم من از دست کسی ناراحت نیستم و چیزی معمولا در خاطرم نمی مونه...یعنی شاید اون لحظه به تندی جواب کسی رو داده باشم اما واقعا مال همون لحظه است و لاغیر....و به همین دلیل گاهی یادم حتی نمیاد موضوع چی بوده یا چی شنیدم و چی گفتم و جواب دادم... و در نتیجه از کسی دلگیر نمی مونم به مدت طولانی. کلش اینه که نسبت به اون شخص بی تفاوت می شم. اینا رو توضیح دادم که بگم هم دیگه رو ببخشیم و فراموش کنیم....حالا قرار هم نیست کسیو الکی اینجا ماچ کنم. فقط گفتم که خیلی چیزها رو از سال پیش بار نکنیم و روی دوشمون نگه داریم.

- متاسفانه مادر بزرگم هم فوت شد! من در این چند روز احساسای جدیدی رو تجربه کردم که وقتی دیگری بهم می گفت نمی فهمیدم. مثلا وقتی می گفتن چشم صاحب عزا به در هستش که ببینه کی میاد...و من فهمیدم این حسو...و خیلی چیزای دیگه.....

- معنی اون وارنینگ رو هم فهمیدم!! با اینکه چیز خوبیه ولی یه جورییم ...یه جور اضطراب....باید بتونم این موضوع رو مدیریت کنم ....

+ امروز داشتم اخبارو نگاه می کردم دیدم..این مجریه هست که زن فرزاد حسنی بود...اهان ازاده نامداری. علت طلاقشو نوشته! یه عکس از سر و صورت کبود خودش منتشر کرده و نوشته مردک کتکش می زده!!! کاری ندارم که راست می گه یا نه... و قضاوتی نمی شه کرد ولی گاهی وقتا نباید از یه سری انرژی هایی که از ادما ساطع میشه سر سری عبور کرد..بهتره بهش بیشتر دقت کنیم!


برچسب‌ها: ادمای خوب, سال خوب, عید خوب, سلفی یهویی همینجوری
+ تاریـــــــخ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 0:8نویــــسنده nira |

هی من می خوام خوب و متمدن باشم..هی من می خوام مثل یک انسان نایس این سال 93 رو به پایان برسونم ...نمی ذارید!! ببین خودتون نمی ذارید. من بالا نردبون بودم داشتم اتاقمو تمیز می کردم. بعدا نگین مشکل از منه. هیچی دیدم تلفنم زنگ خورد و یه شماره ی ناشناس بود. این اخیر مجبورم ناشناسها رو هم جواب بدم چون ممکنه کار مهمی باشه. یکی اون ور گفت ببخشید مریم خانوم؟ گفتم نخیر و قطع کردم. اصلا همه مزاحمهای تلفنی اساسا با مریم کار دارن. اصلا وقتی یکی پای تلفن می گه من مریم رو می خوام من مطمئنم طرف مزاحمه. در حالی که اگه بگه با ملینا کار داره مطمئنم اشتباه گرفته! نمی دونم چه رابطه ی علت و معلولی ای این وسط برقراره..ولی معمولا اینطوریه! خلاصه این چند بار زنگ زد و منم جواب ندادم. بعد شروع کرد به ا س ام اس دادن که ببخشید می شه اسمتونو بپرسم. ببخشید می شه با هم صحبت کنیم!! راستش می خواستم شماره اشو بلاک کنم ..اما بعد دیدم چرا؟! چرا باید اصلا بلاکش بکنم؟ این تلفن ها و اس ام اسها یعنی این:

سلام ببخشید می شه ازتون خواهش کنم منو اسکل کنین؟ جوون مادرت بیا اسکلم کن! این رفتار هیچ پیام دیگه ای واسه من نداره!

و در همون ثانیه که می خواستم بلاکش کنم گفتم بذار یه درس خوبی بهش بدم که سر کس دیگه ای نیاره...

و متاسفم اینو اسمشو می ذارم اخرین کار بد سال 93 ...

- سالی که نکوست از بهارش پیداس :) ....

- U Will When U Believe


برچسب‌ها: فرج هنوز اکسدوس رو ندیدی, Who Knows what miracle u can achieve
+ تاریـــــــخ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ ساعــــت 16:23نویــــسنده nira |

آقا بعد مدتها یه فرصتی دست داد من بشینم این فیلم اکسدوس رو ببینم. این همون فیلمیه که چند وقت پیش اکران شد و توش گلشیفته فراهانی بازی کرده. حالا من به این دلیل نبود که نگاه کردم. کلا جزو فیلمایی بود که دوست داشتم ببینم....فقط یه توضیح بدم که این فیلم در مورد حضرت موسی هستش. کاری با جزییات ندارم. در تمام مدتی که داشتم فیلمو می دیدم داشتم به کارگردان سریال یوزاسیف فکر می کردم. فرج الله سلحشور بود؟ می خواستم از فرج جون   که کلی سرش خرج رو دست ما گذاشت خواهش کنم یه نگاهی به این فیلم بکنه. یه کم آموزش بگیره...خوبه واسش! مخصوصا یه نگاه به لوکیشن ها و جلوه های ویژه و لباسها بکنه.....به خدا ادم حض می کرد...

- توی تابستون امسال هم فیلم نوح اومد راسل کرو بازی کرده بود. می دونین یه صحنه هایی توی این فیلما کار کردن که ادم وقتی می مبینه مو به تنش سیخ می شه. مثلا توی فیلم نوح اون صحنه هایی که نوح داره کشتی می سازه و این حیوونا میان داخل کشتی و بعد طوفانو واقعا خیلی خوب درش آوردن. توی این فیلم موسی هم اون صحنه هایی که خدا این رامسس  رو می خواد حالشو بگیره و عذاب سرشون میاره واقعا روی آدم اثر می کنه. و مدتیه دارم فکر می کنم به این...که من نوعی وقتی یه فیلم تخیلی از چنین چیزایی میبینم از ترس جونمم که شده می خوام ایمان بیارم!!! بعد مثلا مردم چندهزار سال پیش چرا این چیزا رو می دیدن بهشون اثر نمی کرد؟

پ.ن: کدوم احمقی نصف شبی ریدلی اسکات و با فرج الله سلحشور اخه مقایسه می کنه؟! برو بگیر بخواب یابو!


برچسب‌ها: فرج یه نگاهی به اکسدوس بکن
+ تاریـــــــخ سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ ساعــــت 0:55نویــــسنده nira |

یکی از چیزهایی که در دوران نوجوانی خیلی مهم بود واسمون این بود که چهارشنبه سوری کجا می ریم؟ کدوم محل؟ اصلا یه کلاس خاصی داشت این موضوع.... اون موقع ها یه دو سه بسته سیگارت مشکی می خریدیم...بعد توی خیابونا می رفتیم و اینا رو می انداختیم توی جوبهای آب...به یه حالتی که سرش بیرون بمونه و آب نره داخل و خاموش نشه...و بعد وقتی می ترکید..آب می پاشید روی ملت!!! فحش می خوردیمااااااااااااااااااااااااااا......یا مثلا انداختیم توی آتیشی که ملت از روش می پریدن..یا گاهی وقتا هم یواشکی زیر پای دخترای شیتان فیتان می انداختیم ..وقتی که هواسشون نبود و بعد بووووووووم یه دفعه می ترکید و طرف جیغ می کشید! :))))

الان یادم نیست اخرین باری که سیگارت خریدم کی بود...شاید 10 ساله.... ولی فکر می کنم واقعا دلمون خوش بودهاااااااااااااااااااااااااااا

- از یه چیزی که اصلا خوشم نمی اد ..اینه که طرف راجع به یه کاری که مربوط به منه نظر منفی بده! مثلا منتظرم یه بسته ای دریافت کنم و بعد یکی بگه...نه این بسته به این زودیا نمی اد ..یا مثلا می خوام کاری کنم و طرف بگه..نه این فاییده نداره...نه این نمیشه و از این دست زرها بزنه...و موج منفی به کاری بده....واقعا بهش آلرژی دارم. پای تلفن یکی از این حرفا بهم زد...نزدیک بود خفش کنم. از یه چیزی که خیلی بیشتر بدم میاد اینکه طرف تجربه خودشو به زور به دیگران تعمیم بده. مثلا من انجام دادم اینکارو نشد! تو هم نکن. اصلا ایشالا مال تو هم نشه..... :))))) بله بعضی جاها تجربه دیگران خوبه..ولی از من به شماها نصحیت تجربیات شخصی دیگران همیشه مفید نیس...شاید اونها به هزار دلیل موفق نشدن.. الزاما شما مثل اونا نیستید.. گوشاتونو ببنیدید و کار خودتونو بکنید...  :)

- می خواستم یه اهنگ از وان دایرکشن بذارم. حس آپلود نیست

+ تاریـــــــخ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ساعــــت 15:20نویــــسنده nira |
سال 93 می دونم چند روز بیشتر به عمرت باقی نمونده....ولی بذار این چند کلمه رو بهت بگم....

می دونی مثل یه معلم ریاضی عوضی بی خواهر و مادر سخت گیری بودی که روزهای زیادیش ریدی به اعصابم...ولی در کنارش خیلی چیزها بهم یاد دادی..بهم یاد دادی بد باشم. رند باشم ..یه بیچ به تمام معنا باشم بهم یاد دادی هنوز خیلی چیزها بلد نیستم..بهم یاد دادی صبوری کنم. بهم یاد دادی منم مریض می شم و سند و اتاق عمل ممکنه ببینم. چیزای دیگه هم یاد دادی که نمی شه نوشت...تو در حقیقت از من ادم دیگه ای ساختی....و الان تبدیل به یکی از اثرگذارترین موجودات زندگیم شدی.

و به خاطر همین ازت ممنونم و تو رو یادم نمی ره. می دونم که اگه بهم سخت نمی گرفتی و فشار نمی آوردی ... من به اینا نمی رسیدم.... دمت گرم و سرت خوش باد.

- دیشب خواب دیدم ازمایشمو بردم پیش یه دکتر. یه زنه بود....جالب این بود که بهم یه صفحه از ازمایشمو نشون داد توش یه دونه نمودار بود که داشت به سمت قرمز می رفت و خط خطیاش زیاد می شد....زنه گفت ببین لب مرزی ....دیدی که چه اتفاقی واست افتاد و اون یه هشدار بود.دکتره اومده بود توی خوابم تهدیدم می کرد و عحیب اینکه یه زنی بود با صورت گرد و ابروهای به هم پیوسته یه قیافه کلاسیکی داشت و تا حالا ندیده بودمش!

شب بخیر ملت :)


برچسب‌ها: تقدیرنامه صادر می کنیم
+ تاریـــــــخ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ساعــــت 1:38نویــــسنده nira |

داشتیم می حرفیدیم. بهم گفت با سه نفر دیگه کل کریوکی گذاشته...و می خواد روشونو کم کنه..گفتم من فقط چند تا اهنگ انگلیسی رو بلدم بخونم. چیز دیگه حالیم نیست....گفت عیبی نداره....یه چند ساعت از این گفتگو می گذشت..ساعت یک و نیم نصف شب بود. کارامو به زور به یه جایی رسوندم و بعدم گفتم برم  یه دوش بگیرم و بیام بخوابم...رفتم حموم و زیر دوش حموم داشتم فکر می کردم کدوم اهنگا رو کاملا بلدم...بعد شروع کردم اروم خوندن....یه اهنگ خیلی قدیمی ولی واقعا قشنگه:

Lay a whisper on my pillow,
leave the winter on the ground.
I wake up lonely,
there's air of silence in the bedroom
and all around
Touch me now, I close my eyes and dream away.

بعد فاز بعدی اهنگ .....

It must have been love but it's over now.
It must have been good but I lost it somehow.
It must have been love but it's over now.

 به اینجاش که رسیدم دیدم یه صدایی میاد...ساعت2 نصف بود...تق تق ...تق تق

دیدم یکی داره در حمومو می زنه !! گفتم کیه؟ مامانم از پشت در گفت: واسه چی نصف شب داری توی حموم آواز م خونی ؟ گمشو بیا بیرون... :)))
- هیچی دیگه یه لحظه جوگیر شده بودم.

- کریوکی همونه که اهنگ یه خواننده رو پخش می کنن بعد یه میکروفون می دن دستت...یه نمایشگر جلوته و متن شعر رو تیکه تیکه نشون می ده و باید عین خواننده بخونیش !

- اتفاقی که باید بی افته می افته و مردم آن را سرنوشت می خوانند.....ما چند درصد از اتفاقای زندگیمونو رقم میزنیم؟ چقدرش دست خودمونه ؟!

 - ای بابا.. 8 مارس رو حرفی نزدم! روز زن بود..... ولم کنین تو رو خدا....من خوابم میاد...اصلا خیلی اهل مناسبت نیستم..... راستش اخرین باری که تبریک گفتم به کسی یادم نیست.....

- یه چیز دیگه الان یادم افتاد: به یه اقای با حوصله ای نیازمندیم! یه دونه غرفه خیریه زدن توی دبیرستان پسرانه ...می خوان یکی دو روز بره اونجا و فروشنده باشه....ساعتی هم باهاش حساب می کنن...دو روزم بیشتر نیست.... ثواب داره...صنایع دستی معلولین رو اونجا می فروشن....اگه کسی هست شماره اشو  با اسم و فامیلش واسم کامنت کنه بدم به شخص مورد نظر....

 


برچسب‌ها: Just show ‘em what you’re made of, Fate
+ تاریـــــــخ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعــــت 0:6نویــــسنده nira |
اصلا دچار سندرم ولش کن نمی خواد بنویسی شدم !!!

هفته پیش یک فردی رو ملاقات کردم که... واقعا احساس کردم از مریخ اومدم !!! یا شایدم اون از مریخ اومده بود. یک ادم که به اندازه یک جلبک دریایی به خودش و زندگیش فکر نکرده بود و کلا جز پیروی و تقلید و حرف شنوی چیز دیگه ای رو از زندگیش نفهمیده !! حالا که فکر می کنم می بینم گوسفند بودن خیلی خوبه بابا.....و اونجا بود که حس کردم هیچ چیز ندارم از دست بدم و هر چی خواستم گفتم ...

- توی این گروه بچه ها دوران دبیرستان ...یه بحثی شد خیلی عجیب بود. من اعتقاد دارم که گذشته طرف به خودش مربوطه...و تا زمانی که در لحظات حال اخلالی ایجاد نکنه و صدمه ای نداشته باشه مهم نیست..اقا اینو من نگفتم.!!!...اون چند نفرشون که متاهلن یه دفعه یه گاردی گرفتن که کف کرده بودم. گفتن نهههه مگه می شه؟ گفتم فک کن طرفت ده سال پیش عاشق کلثوم ننه بود و الان هم تموم شده رفته. نه دیگه بهش فک می کنه نه دیگه دوستش داره. چه اهمیتی داره چنین چیزی رو بخوای بدونی...و به طرفت گیر بدی !!! گفتن نه باید بدونه ادم...و می دونین عجیبش کجا بود؟ اینکه یه طوری رفتار می کردند که انگار خودشون مریم مقدس هستند و درگذشته اشون هیچ کاری نکردن و پاک و مطهر بودن و به محض رویت شوهر محترم یه دفعه عاشقش شدن!!! و لااااااا غیر! اصن چه معنی داره!؟

- من تازگی ها کشف کردم..علاوه بر بیماری اعتماد به نفس بسیار کاذب...ملت دچار پدیده ی خود انکاری هستند...ساده ترین چیزها رو در درون خودشون منکرند! خجالتم نمی کشن!

- می رم دیگه....

-سیز د دی/ د بتر تومارو شل کام...آی پرامیس ! :)


برچسب‌ها: لایک ا لاین آویل سروایو
+ تاریـــــــخ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ ساعــــت 0:36نویــــسنده nira |