نوشته ها

کوچه

داشتم از در خونه اش می زدم بیرون. به حرفی که زده بود فکر می کرد. هنوز دستم روی دستگیره در بود. یک پام رو از هشتی در گذاشتم بیرون. یه دفعه پام تا زانو توی آب فرو رفت. قدم دوم رو نتونستم بردارم. جریان آب داشت منو با خودش می برد. هر چی دست و پا می زدم نمی تونستم دستمو یه جایی بگیرم یا خودمو از آب بکشم بیرون. حتی نمی تونستم داد بزنم و کمک بخوام. اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته. عروسک از انگشتانم ول شد...صداشو می شنیدم. -همش تقصیر تو و اون ماشین کوفتیت بود هنوزم صدای جیغش توی گوشم زنگ می زنه. توی عوضی اگه فقط به جای ماشینت به فکر بچه امون بودی این اتفاق نمی افتاد. هر چی چنگ می انداختم که عروسکو بگیرم نمی شد. هر لحظه ازم دورتر می شد. آب از سر و کولم داشت بالا می رفت. مطمئنم که اینجا قبلا رودخونه ای نبود. حتی یه جوب آب هم نداشت. از بس آب خورده بودم نمی تونستم حتی نفس بکشم. بالاخره به هر زحمتی که بود عروسکو گرفتم و سعی کردم محکم نگهش دارم. یادم میاد روزی که رفت تنها چیزی که باقی موند همین عروسک بود. موقع تصادف تقریبا نصف بیشتر موهای طلائیش و دست و پاش سوخت. چشماش از بین رفت و سیاه شده بود. جریان آب خیلی شدیدتر شده بود. یه لحظه از وسط اون همه آب متوجه شدم که رسیدم به سر کوچه همونجایی که پیرمرد رو دیده بودم. افتاده بود روی زمین و یه نایلون بزرگ سیب روی زمین پخش و پلا شده بود. بهش گفتم آقا کمک نمی خوای؟ سیبارو براش جم کردم و کمکش کردم از جاش بلند بشه. با یه دستم نایلون سیبا رو گرفتم و با دست دیگه هم بازوی پیرمرد رو. یک جفت چشم آبی خیلی بزرگ داشت. بهم گفت: خیر ببینی جوون. خونم ته همین کوچه است. یه جوری حرف می زد انگار منو صد ساله می شناسه. یه دفعه گفت: پسرم به نظرم متولد آذری خنده ام گرفته بود. گفتم : اره حاج آقا ....اتفاقا هفته دیگه تولدمه. می رم توی سی و پنج سال. با خنده گفت: به سلامتی. جواب دادم: سلامت باشی حاجی. گفت: خونمو که یاد گرفتی. هفته دیگه بیا می خوام بجاش بهت کادو بدم. گفتم: حاج آقا لازم نیس. ولی بهم اصرار کرد که حتما برم پیشش تا جبران کنه. دلم واسش سوخت و قبول کردم. جریان آب اینقدر تند شده بود که دیگه هیچی نمی دیدم. زیر آب همه چی معلوم بود. پر بود از خرت و پرت و آدما....حتی دیگه فکر نمی کردم دارم خفه می شم.عروسکه همچنان ازم جلوتر بود. ... در زدم..روز تولدم بود. پیرمرده درو واسم باز کرد با همون چشمای آبی بهم لبخند زد. ازم خواست که برم داخل. خونه اش شمالی بود. یه حیاط بزرگ داشت. برهوت کامل بود. بیابون محض. همه جا پر از علفای هرز خشک زرد رنگ بود. روی لبه پشت بوم خونه پیرمرد کلاغا بهم زل زده بودن. بهم تعارف نکرد برم داخل خونه اش گفتش صبر کن الان بر میگردم و رفت تا کادو رو بیاره. وقتی برگشت عروسک سوخته دستش بود. اما عروسکه تعمیر شده بود و تقریبا عین روز اولش بود...حتی دیگه اثر سوختگی روش دیده نمی شد. گفت بگیرش پسرم دیگه ناراحت نباش. خدا می دونه چه حالی داشتم. بعض گلومو گرفته بود. خودمو جم و جور کردم. اصلا نفهمیدم چطوری از پیرمرده خدافظی کردم و اومدم به سمت در حیاط. عروسکه رو دیگه نمی بینم. اب با خودش برده ...هر چی دست و پا بزنم هم دیگه بهش نمی رسم. ولی حالا که فکر می کنم می بینم اصلا مهم نیست و دیگه مهم نیست منو کجا می بره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 0:29  توسط nira  | 

اطلاعیه

مدتیه که چشمه نوشتنم خشک شده....کله ام پر از داستانه که نوشتنم نمیاد..مثلا داستان قبلی یه زنه بود که کلا حالا یه جنی توش بود ولی خودشم هیستریا داشت که البته شما در قسمت بعد باهاش مواجه می شدید.

راستش دلم واسه خودم تنگ شده واسه اون همه چرت و پرت خنده داری که می نوشتم.....حالم هم خیلی خوبه ها رو به رشدم...فقط سرم شلوغه و عین مارکوپولو این ور و اون ورم.......

و احساس اینه که داستانهام سرد و بیروحن..انرژی ندارند...دپرسند....بی مزه اند..و من احتیاج دارم فکر کنم که چیزای بهتری بنویسم....مثلا دلم می خواد ماجرا یه ظزف شیرینی رو براتون بنویسم.....یه ظرف شیرینی وسط فروشگاه فرش فروشی.

یه ظرف شیرینی بیسکیویتی که روی شیرینیها لایه شکلاتی داشت . بعد ملت کلا نمی دونستند با پا برن داخلش یا با آرنج. اطراف ظرف و روی زمین خورده های شیرینی دیده می شد....انگار که ظرف پر باشه و غارتش از ساعنها پیش شروع شده باشه.

ظرفش جلوم بود....من جماعتو تماشا می کردم. یه پسر 12 ساله هر 5 دقیقه می اومد چند تا برمیداشت....بعد کنار پدر و مادرش وا می ایستاد و دو لوپی می خورد و 5 دقیقه بعد دوباره می اومد سر وقت ظرف. یه نفر دیگه بود یه پیرمرده بود..یه دستش سوئیچ ماشین بود. اصلا مشتری مغازه نبود..اومد چهار تا دونه برداشت و اصلا رفت بیرون !!!! حالا چطوری از اون مسافت ظرف رو دیده بود خودش مسئله است واسم!!!! یه دختر نوجوون بود که  چندتا برداشت و برد تا با پدر و مادرش بخورند. و اخرین نفر یه پسر بچه با یه عینک طبی گنده بود که موهای کم پشتش اومده بود وسط پیشونیش....خیلی اروم و محطاتانه به ظزف نزدیک شد و جلوش وایساد و یکم بهشون نگاه کرد و یه شرینی رو اروم بلند کرد. اما متوجه شد که دو تا شرینی به هم چسبیده . سریع گذاشتشون توی ظرف و یه دونه دیگه برداشت و رفت.

خلاصه که هر کس در مقابل چند تا شیرینی مفت یه جوری رفتار می کرد!!!

کلا ما این ملت شدیم 70 میلیون هااااا !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 13:32  توسط nira  | 

تابلو

از نیمه شب گذشته بود. از صدای تق تقی که به شیشه پنجره می خورد بیدار شد...زن با کلافگی از جایش بلند شد...

-  چی می خوای؟

-پاشو روی تابلوها کار کن دیر شده...

- فردا هم وقت دارم. صد بار بهت گفتم...

-نه الان بشین روش کارکن...فردا یه طرح جدید رو شروع کن...

-چرا نصف شبی اذیت می کنی؟ اصلا خودم تصمیم می گیرم کی چی کار کنم...

-به خاطر خودت میگم....

- از اینجا برو بیرون....خوابم میاد.

-من اینقد صدا می کنم که نمی ذارم بخوابی...

با کلافگی از جایش بلند شد  در حالی که با عصبانیت زیر لب غر میزد از اتاق بیرون رفت. قهوه ای دم کرد و پشت میز کارش نشست....

-خب  بذار ببینم کجاهاش مونده....

- اینجاهاش...

-اینا که کاری نداره...نه ببین وقتی من اینا رو می کشیدم خود همینا قسمتا کلی وقت می برد...

زن تابلو را از روی میز بلند کرد....به ان خیره شد...مردی بسیار اشفته را به تصویر کشیده بود...

-واقعا تو فکر  میکنی مدیر گالری خوشش بیاد از این؟

- چرا که نه...حتما خوشش میاد....فقط یادت نره...باید بگی من بهت گفتم اینارو درست کنی...

- هاها باشه می گم کار تو بود...

- خودت می دونی اگه اینو نگی چه اتفاقی می افته

- اره زورت که نمی رسه فقط شبا تا صبح اذیت می کنی...صداهای مسخره از خودت در میاری...

- هیچم اینطوری نیست...

- باااشه....همین الان چرا اومدی بیدارم کردی؟

- من فقط می خوام کار جلو بی افته..تازه یه ایده جدید به ذهنم رسیده که....

- خب حالا تا صبح می خوای حرف بزنی؟ بذار روی این متمرکز باشم...

- باشه...قهوه ات سرد نشه عزیزم؟!

و فنجان را برای زن به جلو هل داد....

- زن لبخند زد..مرسی عزیزم....

ساعت از 9 گذشته بود....زن در حالی که بسیار خسته بود .....گفت:

- خب اینم از این..حالا راضی شدی؟

-اره عالی شده...فقط یه تاچ قرمز به این قسمتا بزن..انگار که زخمی شده..

- نه موافق نیستم..بذار همین جوری ببرمش..اگه خوششون نیومد عوض می کنم..

- این یه بارو قبول می کنم...

زن در حالیکه های خود را با خستگی ماساژ میداد از پشت میز بلند شد. تلفن را برداشت ..

-شماره گالریه چند بود؟

-یادم نیست ..الان برات می بینم...ایناهااش پیداش کردم....اینه

زن شماره رو گرفت و با مسئول گالری قرار ملاقات گذاشت....

(ادامه دارد!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 19:37  توسط nira  | 

داستان نویس! 2

زن به اتاقش برگشت. دوباره به کاغذهای روی میز نگاه کرد و آنها را مرور کرد. چند جمله را خط زد و دوباره نوشت. سعی داشت ذهنش را بر روی سرنوشت دختر متمرکز کند و چهره اش را مجسم کند. هنوز نمی دانست چه چیزی بنویسد و با خودکارش بازی می کرد. تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت.

-سلام چطوری؟ خوبی؟ ....آره منم خوبم .....بد نیست داره پیش میره. زنگ زدم ازت بپرسم که راجع به دختره بنویسم که شوهرش برگرده یا نه طور دیگه می خوان؟ ....اهااا فهمیدم. خوب شد ازت پرسیدم. اخه می خواستم بنویسم شوهرش برگرده..هاهااااااا..من از کجا می دونستم.....باشه...تموم شد بهت خبر میدم. اره دیگه توی همون وبلاگم می ذارم. ادرسشو که داری؟ خیلی خوب..فعلا.

زن تلفن را قطع کرد و به نوشتن ادامه داد. شوهرش در اتاق را باز کرد:

-عزیزم من دارم می رم شامو بگیرم. باشه؟

- اه چه زود داری می ری؟

- زود نیست 8 شبه الان....تا برم برگردم دیگه گرسنه امون شده.

- باشه....پس

- من رفتم خداحافظ..

- خدافظ..مرد در اتاق را بست ...

زن چند سطری نوشت  که صدای تلفن بلند شد و در حالی که گوشی را روی گوشش چسبانده بود جملات را می خواند....صدای دختر جوانی از آن طرف گفت: زدی از خونه بیرون؟

زن گفت: چی؟!؟!

وصدای قطع شدن گوشی را شنید...با حیرت به چیزی که گوش داده بود فکر کرد و با خودش تکرار کرد: زدی از خونه بیرون؟

گوشی تلفن در میان انگشتانش خشک شده بود. گوشی را گذاشت و شماره ای که افتاده بود را روی کاغذهای چرک نویسش یادداشت کرد و به آن خیره شده بود. نفس عمیقی کشید و به نوشتن ادامه داد...می خواست دختر مورد نظر را کلی سختی نشان دهد و برایش دنبال یک اتفاق غیرمنتظره خوبی بود که بنویسد. ولی نمی دانست آن اتفاق چه می تواند باشد. کمی نوشت با عصبیت تمام جملات را خط زد. او فکرش متمرکز نبود. کاغذ دیگری مقابلش قرار داد و خواست داستان پسر بیمار را بنویسد. کسی که باید خوب می شد. چگونه؟ باز هم نمی دانست. شاید خواب می بیند. شاید کسی به کمکش می اید. او هنوز نمی دانست.

با کلافگی خودکار را روی میز پرت کرد..و از پشت میز بلند شد. بیشتر از یک ساعت از رفتن همسرش می گذشت و او هنوز برنگشته بود. از اتاق بیرون آمد. به سمت تلویزیون رفت تا آن را روشن کند....کمی کانالها را عوض کرد و به تلویزیون خیره شده بود....صدای همسرش را از پشت در شنید...

ارام سمت در رفت و گوش داد: عزیزم من رسیدم خونه...اره...باهات حالا حرف می زنم....کلید را داخل قفل در چرخید...زن به سرعت خودش را جلوی تلویزیون رساند..و خودش را مشغول عوض کردن کانال نشان داد. مرد هنوز موبایلش در دستش بود....و چشمش به زن افتاد و مکث کرد....اره..قربونت. به خانومت اینا سلام برسون...و گوشی را قطع کرد و در جیبش گذاشت

-سلام خوبی؟ فک کردم توی اتاقی.

- الان اومدم بیرون. ذهنم خسته است نمی تونم بنویسم.

- آهاااااا...خوب کاری کردی. از بس که از مخت کار می کشی خوب هنگ می کنه دیگه

زن با اخم..اره دیگه. ذهنم تعطیله....حواسم پرته

-حالا عیبی نداره..بیا شام بخوریم...اها راستی حمیدم بهت سلام رسوند....داشتم باهاش حرف می زدم یه ساعت منو به حرف گرفته بود...و بعد لبخندی مصنوعی تحویل زن داد.

زن با عصبیت در حالی که سعی داشت عادی باشد: ههااااهااا عزیزم مگه پرسیدم تلفن کیه؟

-مرد در حالی که سعی می کرد ارام نفس بکشد و طبیعی به نظر برسد: هاهاا نه..همین طوری بهت گفتم...

زن کیسه غذا را از مرد گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.....

-بیا بخوریم تا سرد نشده

مرد: اره اره....لباسامو عوض کنم بیام.....در حالی که زیر چشمی زن را نگاه می کرد به سمت اتاق خواب رفت.

زن به اتاق خواب خیره مانده بود  و نگاهی به کیسه غذا کرد و میز شام را چید.

مرد در حالی که لبخند می زد از اتاق بیرون اومد..به به اینم از شام خوشمزه......

-دستت درد نکنه...اره واقعا..بیا بشین.......

مرد پشت میز نشست و در سکوت غذا می خوردند.....مرد که سعی داشت لبخند خود را حفظ کند گفت:

عزیزم برات بکشم بازم؟

اره...خیلی گشنمه...

مرد بشقاب زن را برداشت و مقداری غذا کشید...

-راستی داستانت به کجا رسید؟

زن کمی مکث کرد..هیچی فک کنم داستان پسره جواب نده...من واقعا نمی دونم چی بنویسم!

-اااااااه؟ عیبی نداره تو همونم بنویس و سعی خودتو بکن. خدا رو چه دیدی شاید درست شد.

-اره سعی می کنم. گناه داره به هر حال.

- حالا بعدا بهش فکر می کنی...غذاتو با آرامش بخور..اگه خواستی منم بهت همفکری می دم که سریع تر تموم شه....

- اره واقعا این از اون مواردیه که به همفکریت احتیاج دارم....

- حتما عزیز دلم......و لبخند زد..از پشت میز بلند شد و گفت...خب من می خوام یه دوش هم بگیرم ...که شبو راحت بخوابم.

- باشه منم اینجا رو جم و جور می کنم میام می خوابم. ذهنم خیلی خسته است....نمی تونم بنویسم....

- خیلی خوبه.. خودتم اذیت نکن حالا وقت داری.... چند ثانیه به آن خیره  شد....در حالی که انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد به سمت اتاق خواب حمله ور شد و به سرعت جیبهای شلوار مرد را گشت و موبایلش را بیرون آورد...به .لیست تماسها را نگاه کرد....به سمت اتاق دیگر دوید و کاغذی که شماره را روی ان نوشته بود برداشت و شماره ها را مقایسه کرد.....در حالی که با ناباوری نفس نفس می زد کاغذ را دستش مچاله کرد و گوشی را در جیب مرد گذاشت. به سمت اتاق رفت و...سرش را در بین دستانش نگه داشته بود..انگار که دنیا روی سرش آوار شده باشد در اتاق قدم می زد....به کاغذهای روی میز نگاه کرد و همه را در بین دستانش نگه داشت و به شدت می لرزید و قطرات اشک از چشمانش پایین می آمد...

نفسش تقریبا بند آمده بود ...جسمش به حدی سنگین شده بود که قدرت ایستادن هم نداشت. روی صندلی جسمش را فروریخت و سرش را روی میز گذاشت....

زن چند دقیقه بعد سرش را از روی میز بلند کرد...به کاغذهای چرک نویس خیره شد....همه را با عصبانیت روی زمین ریخت...

در حالی که چشمانش را پاک می کرد..ناگهان چیزی به ذهنش رسید و چند کاغذ از روی زمین برداشت...مدتی به ان ها نگاه کرد....

لبخندی توام با پیروزی زد و خودکارش را در دستش گرفت....

مرد ناگهان در را باز کرد....

-من دارم می رم بخوابم عزیزم......مگه نمی خواستی داستان ننویسی امشب؟

- زن در حالی که نمی خواست مرد چهره اش را ببیند بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: چرا..یکم دیگه میام....یه چیزی به ذهنم اومد خواستم بنویسم..

- باشه شب بخیر..

- شب بخیر و مرد در اتاق را بست...زن نگاهی به در بسته کرد و بعد در حالی که می خندید نند تند شروع به نوشتن کرد.

(حق انتخاب با شماست....که چی بنویسه )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 17:10  توسط nira  | 

داستان نویس!

پشت میزش نشسته بود و چیزهایی را روی کاغذ می نوشت.  چهره جوانش متفکر به نظر می رسید. او یک زن جوان بود. خودکار را زمین گذاشت و در حالی که به کاغذ خیره شده بود موهایش را در دستانش گرفت و شروع کرد به بافتنشان. در حالی که با یک دست موهای بافته اش را در دستش نگه داشته بود با دست دیگرش خودکار را برداشت و چند جمله دیگر به نوشته ها اضافه کرد. خودش را کمی عقب برد و مانند یک نقاش به نوشته هایش از دور خیره شد.

صدایی از بیرون او را به خودش آورد.

-عزیزم پس کجا موندی؟ چاییت سرد شد.

- الان میام....بذار یه جمله دیگه هم بنویسم. به جاهای حساسش رسیدم.

- یه ربع پیش هم همینو گفتی. پاشو بیا. وگرنه خودم میام. یه استراحتی هم به مخت می دی.

زن نفسی کشید و از اتاق بیرون امد.

-حیف نیست؟ چایی به این خوبی برات ریختم.

- واقعا!!! داشتم از دست می دادمش..و مقداری از لیوان نوشید و لیوان را بین انگشتانش نگه داشت و به ان خیره شد.

مرد آرام تکانش داد و گفت: ای بابااا باز که رفتی اون دنیا...اصلا بگو ببینم این دفعه داری داستان کیو می نویسی؟

-هاااهااا یکی از دوستام ازم خواهش کرده داستانشو بنویسم.

- خب همیشه این دوستان تموم نشدنمون هستند که می خوان داستانشونو بنویسی. این یکی چی می خواد؟

-هیچی این بنده خدا یه خانوم میانساله..

- نه نه صبر کن حدس بزنم....شوهرش باهاش خوب نیست؟

- هاهااا نه....

- شوهرش زن گرفته؟

زن بلندتر خندید...

-هاهااا ..خوب واسه خودت یه پا خاله زنک شدی. اسمتو می خوام بذارم عفت جون!

- تو منو اینطوری کردی!!! از من به همه نصیحت. آی ملت برحذر باشید. زن نویسنده نگیرید. خواست نویسنده بشه هم نذارید!!! زندگیتون نابود می شه.

- حالا یه بار دو تا چایی آوردی عفت جون.

مرد خندید....خیلی خوب من اصلا عفت جونم. بگو چیه این زنه جریانش؟! اعتراف کن می خوای چه بلایی سر شوهر بیچاره اش بیاری!!

-اتفاقا این مورد مشکلش شوهرش نیست که.

- جدی؟ پس چیه؟

- هیچی پسرش مریضه دخترشم طلاق گرفته.

- آخی...خب می خواد تو چی کارکنی واسش؟

- می خواد من براش یه داستانی بنویسم که پسرش حالش خوب بشه و دخترش هم دوباره ازدواج کنه!!!

- اوووه خب اینکه خیلی سخته!!!

-منم همینو گفتم

- می خواستی بگی اینجا بیمارستان نیست که. شفا نمی دیم کسیو. فقط موارد خاص رو می شه درست کرد.

- خب گفتم بهشون. ولی می گن حالا تو بنویس...

- حالا چقد می دن واسش؟

- پول خوبی توشه. دو سه تومنی داره.

- اااااه.....خیلی کیس خوبیه که....چقد نوشتی؟

- نزدیک سه صفحه.

- فک می کنی چند صفحه بخواد؟

- نمی دونم چون دو تا مشکل رو گفته حداقل 20 صفحه بخواد.

- چرا نگفتی جداگانه واسه هر کدوم پول می گیری؟

- این یکی فرق می کرد. دلم به حال زنه خیلی سوخت. بیچاره خیلی درمونده بود. دلم نیومد.

- ااای بابا..بازم همون فلسفه قدیمی. نمی خواد تو واسه کسی دل بسوزونی و انسان دوستیت گل کنه. به فکر اوضاع خودمون باش.

- یعنی چی ؟!؟!!؟ من دلم نمی خواست اذیتش کنم. مشکلی داری؟ این کار منه....

- خب نه.من به خاطر خودت گفتم.

- مطمئنی؟ یا واسه الواتیات؟

- باز داری شروع می کنیاااااا..

- نه چیزیو شروع نمی کنم..ذهنمو لازم دارم

- باشه..اصلا به من چه !!!خود دانی !

- مرسی برای چایی چسبید بهم. یکم دیگه شام درست می کنم.

- نه این داستانه مهم تره. بشین نویس...زودتر تمومش کنی....منم میرم از بیرون شام میگیرم. کاری ندارم.

- اره چه بهتر..دستت درد نکنه.

زن لیوان چای را روی میز گذاشت و دوباره به اتاق برگشت

(lدامه دارد!!!!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 0:34  توسط nira  | 

جوراب

هوا نزدیک چهل درجه بود. تابستان سوزان تهران به کسی نمی خواست رحم کند. افتاب تا ته مغز استخوان هر موجود زنده ای را می سوزاند....دختر جوانی کنار خیابان ایستاده بود و تاکسی ای در مقابلش توقف کرد.

-خیابون دولت آقا؟

-تا سر دولت می رم....

-اره سر دولت و در جلویی ماشین را باز کرد و سوار شد.

راننده پسر جوانی با ظاهری بسیار آراسته و مرتب بود. حتی گرما هوا هم مرتبی و تمییزی را نتوانسته بود از اون بگیرد. او شبیه راننده های تاکسی نبود. راننده در برابر مسافران دیگر ایستاد و انها را هم سوار کرد و بسیار مودب با آنها صحبت می کرد.به چهارراهی رسید و پشت چراغ قرمز در کنار ماشین مدل بالایی ایستاد...

-پدرت دیگه نمی تونه خرج ما رو بده...فعلا تو تاکسی رو برون..تا ببینیم چی پیش میاد...

-اجاره خونه عقب افتاد...چاره ای نیست...اگه کار ثابت گیر نیاری فعلا باید با همین تاکسی اموراتمون بگذره

-فعلا یکم دیگه تحمل کن..به چند تا از دوست و آشناها سپردم بری سر یه کاری

-خودتم هر روز که داری روزنامه میگیری ایشالا پیدا می شه...فعلا همین جوری پیش بره ببینیم چی میشه

-داروهایی پدرت تموم شده....اونا رو هم بگیر. می دونی که با دفترچه نمی دن. فعلا اینارو بگیر تا دو تا دیگه اشو فردا دکتر بگه چیه.

- با این شرایط کسی به ما دختر نمی ده....وقت گیر آوردی واسه زن گرفتن؟ فعلا باید همین طوری بگذرونیم

- فعلا برو از دانشگاه مرخصی بگیر ....شهریه اشو نمی شه بدیم..تا ببینیم ترم بعد چه می شه کرد...

پسر نگاهی به دختر کرد که کنارش نشسته بود...چهره بانمکی داشت...موهایش اشفته بودند و با کوچکترین بادی تکان می خوردند... موهای مشکی اش در ان افتاب سوزان برق عجیبی داشتند...

-میشه شماره امو بدم با هم بیشتر آشنا بشیم؟

- چه مانتوی قشنگی تنته...دوسش دارم اینو..به نظرم به تو رنگ آبی تیره خیلی میاد...

- اره این ماشینو به خاطر تو خریدم...دوست داری؟

اقای حرکت کن..چراغ سبز شد....و پسر به خودش آمد....راه افتاد...

اخ فعلا بیا با هم باشیم قول می دم همه چی درست می شه...

پسر رو به دختر کرد و گفت: خیابون دولت پیاده می شید دیگه؟ من حواسم هست...

-اوه بله..من متاسفانه نمی دونم کجاست...هر جا بود خودتون نگه دارید

- بله حتما

پسر نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد....نگاهی زیر چشمی به دستان دختر کرد...حلقه در دستش نبود

-می خوام برات مجلل ترین عروسی رو بگیرم.....

-  ماه عسلمونم باید بریم جنوب اسپانیا...

- من اسم بچه رو می خوام بذارم یاشار...

مرد به خیابان دولت رسید...به دختر گفت: خانوم اینجا دولته

-اها مرسی..پس پیاده می شم..

- بله بفرمایید...

دختر در حالی که پیاده می شد کفشش گیر کرد و از پایش در آمد....ای وای ببخشید کفش در اومد...

-باب اشناییمون خیلی قشنگ بود...عین سیندرلا کفشتو جا گذاشتی اون روز..و جالبه چقد من دنبال مجبور شدم بدوئم تا کفشتو بهت بدم. چطوری پا برهنه این همه راه رفتی؟!؟!؟

پسر لبخند زد و گفت اشکالی نداره....دختر خم شد و کفش را از داخل ماشین برداشت...

پسر چشمش به پای بی جوراب دختر افتاد ....پایش سه انگشت نداشت....

در حالی که چشمانش گرد شده بود..سرش را برگرداند و به سرعت راه افتاد...

- حالا اگه یه پاتم سه تا انگشت نداشت عیبی نداره هااااا

و تاکسی به راه خود ادامه داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 21:32  توسط nira  | 

بیسکویت مرموز

تو از همه چی خبر نداری؟!!!!

چی می گی؟  دارم بهت می گم ناراحتم....

از چی ناراحتی؟

از صبح داشتم بهت داستان می گفتم....

زن به دو دختر جوانی که روبه رویش نشسته بودند خیره شده  بود و به مکالماتشان گوش می داد....از کیفش بیسکوییتی در آورد به آنها هم تعارف کرد....

-از این بیسکوییت خوشمزه هاست..من یکی برمیدارم..خیلی مممنون و به زن لبخند زد و زن در سکوت سری تکان داد...

- من میل ندارم..مرسی...نوش جان

زن سری به علامت تایید تکان داد و همچنان به صحبت آن دو گوش می داد....

-احمق جون دارم بهت می گم این چیزایی که تو می گی علائم بیماری روانیه!!
- اصلانم اینطوری نیست....

-مگه نمی گی طرف منزویه.

-خب چه دلیلی می شه؟
- بابا یارو از این قاتل ممکنه باشه ها

- اصلا قبول نمی کنم..هیچ وقت پرخاش نمی کنه...صداشو حتی بالا هم نمی بره..تهدیدم نمی کنه

- چیه فکر کردی قاتلای زنجیره ای همشون جیغ جیغ می کنن؟ نخیرم خیلیاشون علایمشون با چیزی که می گی مشابهه! اگه تهدید کنه بی خطره بنده خدا.......

- یعنی من این همه وقت با یه قاتل زنجیری طرف هستم؟!

- بابا مگه نمی گی طرف تنهاست همش...مگه نمی گی به مردم بدبینه ؟

- خب خیلیا اینطورین؟!!! اصلا باید باهاش اینا رو درمیون بذارم

- هاهاا ..تو دیوانه ای... این سبک ادما اصلا قبول نمی کنن مشکل دارند. نمی فهمند.... من که می گم برو اصلا از یه مشاور بپرس.یا یه کتابی بخون..

- طرف خیلی هم رمانتیکه...خیلی هم شیکه..خیلی هم آرومه...اگه بدونی چه رستورانایی با هم میریم

- کارد بخوره اون شیکمت خب ظاهرشون معمولا معقول و نرمال جلوه می کنه تازه با توجه به حرفای تو این ادم نصف اینارم نداره بدختی.میفهمی؟. احمق دارم بهت می گم این ادمی که تو می گی تعادل روانی نداره...خطرناکه واست...

- اصلا نمی پذیرم...بهش نمیاد چنین چیزی

- تو فک کن جرج کلونی قاتل باشه..بهش میاد...؟؟؟؟؟

- یعنی این مثالای تو منو کشته...

زن در حالی که به انها خیره شده بود ولی در فضای دیگری سیر می کرد....به ساعتش نگاه می کرد....

-محمد مشاوره...بذار بهش زنگ بزنم..باهاش حرف بزن!! ببین اون چی می گه بهت

- نمی خواد من به انتخابم مطمئنم....اینطوری نیست...

- اگه اومد جسدتو روش اسید پاشید من نمیام شناسایی بکنمتااااا

- هاااهاا نمی خواد...من نمی میرم..خیالت راحت

- البته ممکنه تو قاتل حرفه ای زنجیری هم زنده زنده بسوزونی و چیزیت نشه..از تو بعید نیست

- کلا فکر کنم فیلم پلیسی زیاد میبینی....شایدم اثرات گشتن با محمد باشه..جو روانشناسی گرفتت

- نه بابا...محمد همش می گه دقت کنم توی این مورد...

-راستم میگه..از بس که خلی.....

زن از جایش بلند شد..به سمت در اتوبوس رفت....زن دیگری به سرعت سمتش رفت و در حالی که به او تنه زد از اتوبوس پیاده شد.......

صدای جیغ بلندی صبحتهای دو دختر جوان را قطع کرد..

-          اهای زنیکه آشغال..چشای کور شده اتو باز کن...مگه نمی بینی اینجا وایسادم عوضی !!!!

و در حالی که جبغ میزد از اتوبوس  پیاده شد....

دو دختر به زن نگاه کردند...

-این مگه همون نبود که بهمون بیسکوییت داد؟

- چرا خودش بود..

- خاک تو سرت که بیسکوییت ازش گرفتی...ندید بدید....الان مسمومت کرده باشه چی؟

- تو هم که به همه توهم توطئه داری...برو خودتو درست کن...چیزی نبود یه بیسکوییت بود

- الان بمیری من جمعت نمی کنماااا

- نترس..بیسکوییتش مزه بیسکوییت می داد.......

- مزه هر چیز دیگه ای هم می داد....تو باز کوفت می کردی...

- زهررررررر.....ناگهان رنگ دختر تغییر کرد و گلوی خود را گرفته....

- اه چی شد؟ مریم؟......و دختر را تکان داد....

توجه همه اتوبوس به انها جلب شد...

دختر سرش را بلا کرد و گفت..هاها هیچی یه تیکه از بیسکوییته مونده بود ته گلوم !!! رفت پایین ...و بعد نفس عمیقی کشید و به صندلی اتوبوس تکیه داد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 0:56  توسط nira  | 

ابی قرمز زرد

زندگی همیشه اونی نیست که میبینیم. زندگی اونیه که باید ببینیم. زندگی گاهی دو تا فنجون چای دو نفره با دو چند تکه بیسکوییته که تو یه بعدازظهر خنک با کسی که دوستش داری می خوری. زندگی گاهی اونجاست که تنها موندی و به خودت می گی این نیز می گذرد. زندگی گاهی اونجاست که تو در ارامش از یه خیابون شلوغ می گذری و به ساعتهایی قشنگی که گذروندی فکر می کنی. داستان ادمها اینقد که نویسنده های امروزی می نویسند، بی سر و ته نیست. اره می دونم گاهی کلاف زندگی از دستمون در میره ولی دوباره می شه پیچیدش! وقتی دارم می نویسم به این فکر می کنم که چه روز سختی رو گذروندم. بذار بگم امروز کی ام. امروز مادر یه بچه چند ماهه ام. یه فرشته کوچولو....یه فرشته زیاد....خب الان دارم فکر می کنم این بچه می تونه چند صفحه جلوتر تبدیل به یه شیطان مجسم بشه که نقشه کشیده منو بکشه.....و من می خوام با یکی از روسریام دارش بزنم. نه..نه...این داستان قشنگ نیست...امروز من همون زنم. یه بچه قشنگی دارم...چند ماهشه. ولی من مادرش نیستم ...می خوام ازش مواظبت کنم چون به کسی متعهدم. اره چون به یه زنی قول دادم. من قول دادم این بچه رو بزرگش کنم. عین بچه خودم. من توی داستان یه زن تنهام....که فقیره..نه بذار بکنمش ثروتمند......خب اینم به دلم ننشست. چطوره بگم این یه زنه نمی دونه بابای بچه اش کیه! اره فقیره و دست به تن فروشی زده و ناخواسته این بچه به دنیا اومده و مجبوره به تن فروشی ادامه بده تا خرج زندگیشو در بیاره. در نهایتم یه مردی عاشقش می شه و باهاش ازدواج می کنه. یکی نیست بگه خانوم شما مجله در پیت زیاد می خونی هاااااا..... نه اینم داستانی نیست که من می خوام بنویسم....

اصلا می زنم بیرون...برم لباسامو بپوشم. می خوام یکم قدم بزنم.....حوصله هیچ لباسی رو ندارم. جز یه مانتوی و شلوار کهنه....پارک نزدیک خونه.....پیرزنا نشستن روی  صندلیا.....حرف می زنن....دلم می خواد برم کنارشون بشینم گوش بدم....نه..دلم می خواد برم توی زمین بازی بچه ها تاب بازی کنم.....خدایا الان نگهبان پارک میاد گیر میده.....

پس ماجرای زنه با بچه اش چی شد؟ نمی دونم...من می خوام داستان زنی دیگه ای رو بنویسم....اه این قاصدک سه تایی رو ببین....چقد بچگی هامون عجیب بود. چقد دیدن یه قاصد ساده و دنبالش کردن و گرفتنش برامون شیرین بود. بعد دوباره ولش می کردیم توی هوا..یه همکلاسی داشتم که می گفت یه قوطی پر از قاصدک داشت....و نمی فهمیدم چرا جمعشون میکرد.. حالا که خوب بهشون نگاه می کنم می بینم اون زمان که تلفن و موبایل و اینترنت نبود تنها چیزی که یادمون می انداخت قراره خبری خوشی بیاد همین قاصدکا بود. چقد عجیب...

وقتای زیادی این قاصدکا رو گرفتم و بین دو تا دستام نگه می داشتم و بعد بهش گفتم خبری رو جایی ببره...و با گریه دور شدنشو نگاه کردم. حالا یه قاصدک سه تایی دارم...ااهان همین سه تا قاصدک میتونه خیلی چیزا بگه توی داستانم بعدیم.....

قاصدکایی که هر جا جلوی چشم زنه ظاهر می شن یه اتفاقی براش می افته...باید دید چه اتفاقی...خوب و بدشو نمی دونم هنوز.....شایدم قاصدکه با زنه حرف می زنه....شایدم اون و کسی که عاشقشه جفتشون با قاصدکا حرف می زنن......نمی دونم..باید بنویسمش تا بگم چی می شه.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 0:56  توسط nira  | 

برای تو !

-من خودمم

- تو خودت نیستی!

- من خودمم

- نه...نه...این تو نیستی.

- پس من کیم؟ یا چی ام؟!‌

- نمی دونم فقط می دونم تو این نیستی.

- باید چی باشم که نیستم.

- بگو باید چه چیزی نباشی که الان هستی!‌

- نمی دونم ولی فکر می کنم خودمم.

- ولادیمیر و استراگون هم مثل ما حرف می زنن. دقت کردی.

- اه اه..حالم بد می شه از اینایی که یه دونه در انتظار گودوی بکت می خونن و فک می کنن ته پست مدرنیته شدن...برو گمشو بابا.. ریدم به اونی که این طرز فکرو انداخته توی سر مردم..

- این چه طرز حرف زدن. مناسب تو نیست. یه خانوم باید مودب و با شخصیت باشه.

- کی گفته؟ تو؟ ....

- نه عرف!‌ جامعه! مردم!!

- اها پس اونا واسه من تعیین می کنن که یه خانوم چطوری حرف بزنه!!!‌

- نه اونا واسه تو تعریف می کنن که تو ااااین نباشی.

- ااااین یعنی چی؟!

- یعنی همین موجودی که هستی.

- من همینم! چه بخوای چه نخوای. به اندازه تو این ازادی رو دارم که هرچی بخوام باشم...فهمیدی؟

- نه! تو یه زنی...تو فقط چیزیو می گی که باید بگی. عرف می گه....درسته....

- من تعیین می کنم چی بگم. تو نمی تونی!

- پس اون وقت می شی نان کامفورمیست..بقیه نمی تونن تحملت کنن.....یه ادم بی تمدن و بی اتیکتی..با بوزینه هیچ فرقی نمی کنی

- بیشین بینیم بابا..می شه خفه شی. حوصله اتو ندارم. می خوام راحت باشم..می فهمی؟ می خوام یه چاردیواری واسه خودم داشته باشم.

- هاهااا اینجوری نمی تونی ...تو نمی تونی خارج از ماها باشی....وسط بیابونم که باشی چیزی هستی که عرف می گه!

- به خودت بخند....عوضی. بهت می گم که می تونم!‌

- نه! تو نرمال نیستی....تو یه موجود غیرعادی هستی

- تو نمی تونی تعریف کنی نرمال چیه! نرمال اونه که عرف تهوع اور تو می گه. بهت می گم خفه شو !‌

- عزیزم یه زن نباید از این ادبیات لات و بی ادبانه استفاده کنه

- می دم بهت تجاوز بکننا ..بهت می گم دهنتو ببند....

- تو یه جونوری. تو اصلا زنونه نیستی.. بدبخت باید بری پیش پزشک. تو عادی نیستی. بیماری..بیماری...زنانگی نداری.

- من درست فکر میکنم. من چیزیم که باید باشم. هیچ کاریشم نمی تونی بکنی...زنانگی منو تو حق نداری تعریف کنی. خودم تعریفش می کنم.....

- هااهااا می بینیم.....بشین تعریف کن !‌اخرشم یه احمق بیمار ابنرمالی.

- وای مامانم .ایینا...چقد ناراحت شدم. باشه !‌ تو عادی باش....من نمی خوام تو زن بودن منو واسم معنی کنی. فهمیدی آشغال !‌

- تو شدیدا نیاز به دکتر داری...قرصاتو سر وقت می خوری؟!؟‌ دلم به حالت می سوزه.....

- از جلوی چشم گورتو گم کن..بار اخرتم باشه مزاحم من می شی....بیمار تویی که اومدی به من میگی چی باید باشم.....انگار که خودم شعورم نمی رسه.

- هاهااا حالا چرا رفتی وایسادی لبه پشت بوم..می خوای جلب توجه کنی بگی خاصی...این روشا قدیمی شده

- نه می خوام از دست تو خلاص شم. می فهمی؟ می خوام ازاد باشم..................

- هاهاااا باشه. بپر اگه راست می گی. مگه نمی بینی ..اون پایین منتظرن بپری....لابد خیال می کنی دنیا رو نجات می دی...

- نه ولی خودمو از تو که می تونم نجات بدم....حالا دیگه وقتشه....

- هااهااا تو خیلی دیوانه ای....

- خفه شو بابا..خداحافظ

- تا اون لحظه اخر باهاتم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 0:22  توسط nira  | 

بسته مویی

مقابل آینه خم شده بود. او یک زن زشت بود. بله بسیار زشت. خیلی زشت.  موهایش یک دست مشکی و قدش کوتاه بود. به موهایش دستی کشید و برس را از روی میز ارایش مقابلش برداشت...

-هیچ می دونستی تو مشکی ترین موهای دنیا رو داری؟ فکر نکنم با هیچ رنگ مویی بشه این موها رو درست کرد. شاید روز اول برق موهات توی نور خورشید بود که منو سمت تو کشوند.

-جدی؟ موهام برق می زنه؟

-اره ندیدی مگه؟

- از کجا موهای خودمو می تونستم توی افتاب دیده باشم. باید برم اینه بیارم لابد...

- هااهااا خودم ازش عکس میگیرم ببینی.

- حالا من اگه این موها رو نداشتم یعنی تو عااشقم نمی شدی؟

- چی می گی؟ مگه عشق به موئه؟

- نمی دونم...ممکنه به هر چیزی باشه.

-نه عزیزم عشق به این چیزا نیست....یه حس درونیه. می فهمی؟

- اره فکر می کنم می فهمم..

- یعنی تو اگه شرارت به خرج ندی نمی شه؟
- نه واقعا !!! بدون شرارت نمی شه زندگی کرد.

-خب دیگه بریم...می دونی که دیرمون شده.

- چقد زمان زود می گذره بریم.

- فقط توی اداره سوتی ندی ها..

- کی من؟ نه بابا چی کار دارم...

زن فرق سرش را باز کرد...و موهایش را به چند بخش تقسیم کرد.....

-خانوم بختاور روزنامه امروز در مورد اداره ما نوشته...دیدین؟

-کو ببینم؟

همکارش  روزنامه را دستش داد.....

-اه این که عکس اقای اکبریه....

- اره مگه نمی دونستی؟

- چیو نمی دونستم...

- چند روز پیش بهش این سمت رو پیشنهاد کردن...

-چی می گی؟ مگه می شه. قرار بود که من این برم سر این پست. خودش اون روز گفت

- نه....تا اونجایی که من می دونم تو رو قراره بفرستن اون یکی شعبه....

- چی؟ یعنی می شه؟

- اره دیگه اقای اکبری می گفت تو می خوای بری اون یک شعبه....

زن داخل اینه تصویر اقای اکبری را می دید.....

می دونستی من نمی تونم بدون تو حتی نفس بکشم ....

اون روزایی که توی اداره هستیم همش دلم می خواد بیام پیشت...تو فوق العاده ترین ادمی هستی که تا حالا دیده ام. باور نمی شه تو رو به دست آوردم.....

خیلی خوشحالم که قبول کردی یه مدت با هم زندگی کنیم تا همه چیز رسمی بشه...

اصلا بدون نوازش موهای تو حتی خواب هم به چشمم نمیاد...

زن شانه رو روی میز آرایش پرت کرد و تقسیم بندی ها را به هم ریخت و .....سمت کشوهای اتاق خواب را در حالی که دستهایش می لرزید و رنگش پریده بود.....حمله ور شد......

قیچی را از کشو بیرون کشید....

جلوی آینه ایستاد و همه را بالای سرش جمع کرد....انگار که بخواهد سر را از بدن جدا کند موهایش را قیچی کرد و روی میز آرایش ریخت

نگاهی به خودش در آینه کرد....

هنوز راضی نشده بود. از اتاق خواب بیرون رفت و چند دقیقا بعد با ریش تراش اقای اکبری برگشت.

دوباره جلوی اینه ایستاد و سرش را تراشید.....انبوه موها را جلوی اینه ریخت....

در جالی که بسیار آشفته بود روی موهایش نشست....به انها چنگ زد...در حالی که به شدت گریه می کرد...

چمدانش را برداشت....تا از خانه بیرون برود....دم در ورودی که رسید....نظرش عوض شد و دوباره به اتاق خواب برگشت...نگاهی به موهای روی زمین ریخته اش کرد و همه را داخل یک کیسه نایلونی ریخت و دوباره به خودش توی آینه نگاه کرد و ...اه عمیقی کشید و از اتاق خارج شد....

ساعتی بعد بسته ای را پیک به دفتر اقای اکبری برد. هدیه ای از یک دوست به خاطر ترفیع....به همراه یک ادمک خندان. بر روی بسته!‌

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 1:56  توسط nira  | 

مطالب قدیمی‌تر