I was an island desperate and barren
Praying for someone to save me
Felt like an ocean drowning alone
Searching for hope you once gave me

So what are we made of, what keeps us strong
It's your love that carries me home

I wanted to let go and give up the fight
Tell my heart it can stop beating
You gave me a reason to believe in myself
Just when I'd given up dreaming
Just when I'd given up dreaming

You are my lifeline willing and able
To guide me through every season
Your heart is a beacon shining so bright
It's your love that I follow home

So what are we made of, the answer is in
Your whisper that hangs in the wind

I wanted to let go and give up the fight
Tell my heart it can stop beating
You gave me a reason to believe in myself
Just when I'd given up dreaming

I close my eyes, I'm in your arms
The space that's between us won't keep us apart
Keep me in that special place in your heart
And I won't be alone anymore
Just when I'd give up dreaming

I wanted to let go and give up the fight
Tell my heart it can stop beating
You gave me a reason to believe in myself
Just when I'd given up dreaming
Just when I'd given up dreaming
Just when I'd given up dreaming

 


برچسب‌ها: You gave me a reason to believe in myself
+ تاریـــــــخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 23:4نویــــسنده nira |
امروز روز بدبیاری های کوچیک بود

اول رفتم عکاسی ...یه دونه عکس مادربزرگ مرحوم رو دادم چاپ کنن. فلش رو دادم عکس توش نبود. با کلی مشقت لپ تاپو از کیفم در آوردم و  دنبال پریز برق و بالاخره عکس رو ریختم روی فلش دوباره بهشون دادم!

 تلفنی با یکی مجبور بودم حرف بزنم لحن صحبتشو دوست نداشتم....خیلی دلم می خواد گزارششو بدم..بگیرنش و بخندم...

بعد رفتم دانشگاه ..نگو کلاس 4.30 شروع می شه. من 5.10 رسیدم. حاضری خوردم ولی استادش کلاس رو 5.30 تموم کرد...یعنی اصلا به توی ترافیک موندن و رفتنش نمی ارزید...

بعد رفتم همون عکس کذا رو از عکاسی گرفتم..دیدم بیشعور ورداشته کنتراست عکس رو اینقدر برده بالا که پیرزن مرحوم توی عکس شبیه میرغضب دیده می شه و جزییات عکس کاملا از بین رفته !!!

بعد سر راهم پام رفت روی یه دونه کاشی لق و کثافت زیرش پر از آب بود و کلی اب کثیف رفت توی کفش و جورابم.

- بعد اومدم خونه دو مورد از وقایع اطرافو شنیدم و یکم هم سر اون حرصم گرفت..و خیلی دلم می خواد اون اشخاص مورد نظر رو یه حالی ازشون بگیرم و حرفمو بزنم.....

- همین ! حالا تو هی بگو ریلکس باش..حالا تو هی بیا توی گوش من حرف بزن...هی تهدیدم کن ! اصلا برو هر غلطی که دلت می خواد بکن ....گاهی وقتا یه نگاهی بنداز ببین من چیا می خوام..باور کن بیشتر اثر می کنه..باور کن ! اصن ببینم تا حالا شده به جای اینکه همش روی نرو من بری..ببینی چیا خوشحالم می کنه؟ یه مدت ازش خواهش می کنم اون دهنتو ببند...نمی خوام هیچی بشنوم...

- فردا دوباره می رم اون عکسو می کوبم توی سر عکاسیه..می گم مرتیکه عکس مادر بزرگ خودتم همینجوری چاپ می کنی؟ یعنی تو به اندازه یه مرغ شعور نداری که کنتراست عکسو تنظیم کنی ؟

- برم مشقامو بنویسم....شما هم توجه نکن من چیا نوشتم....اینا رو نوشتم که ریلکس بشم..روانی هم خودتی

گوش بده: مکتا سئرن فایت تمبن ثعمایش ژقرت نهاس نتوم شواه مههر هو بد وومس رتاد!


برچسب‌ها: it s all coming back to me now
+ تاریـــــــخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 22:39نویــــسنده nira |

سلاممم

هیچی !! می دونین من چند قسمت از سریال مدیری رو دیدم. ولی فکر می کنم داخل این سریال یه دونه کرکتر هست که وجود خارجی داره! و اون همون وکیل مدیری توی سریاله...این ادم رو من به چشم دیدم. دقیقا با همون ادبیات مشابه و طرز فکری شبیه اون و حتی حرف زدنش هم یکم شبیه اون بود. اینقدر این قضیه برای من شوک اور بود که دچار تروما شده بودم. حادثه دیده ای که در شوک پس از حادثه قرار گرفته و حرف نمی تونه بزنه ....

وااالاااااااااااااااااااااااا ....الان دیگه برام مهم نیست فقط دلم می خواست بنویسمش تا بهتون بگم بعضی از ادمها که توی فیلما و سریالها می بینیم واقعی هستن. دست کم نگیریدشون...می بینی جلوتون یه دفعه ظاهر می شن و لابد نویسنده این ادم رو دیده یا باهاش حرف زده و از روی این ادم کرکتر رو نوشته که البته این موضوع در نویسندگی عادیه. ولی در این مورد من فکر می کنم برعکسه. یعنی این ادمها هستش که شبیه اون کرکتر هستن. یعنی نویسنده بر اساس ذهنیات خودش می نویسه..بعد می ره یه جایی و یه کسی رو می بینه و متوجه می شه کرکترش وجود خارجی داره!! و این خب خیلی شوک آوره.

- مشکل رو فهمیدم. اوکی .... متاسفم. قول می دم کنار بیام باهاش....

- اتفافی که باید بی افته می افته....کسی رو که قرار باشه ببینی ..می بینی..جایی که قرار باشه بری می ری... 

- این اواخر در اکثر دوستیهام تجدید نظر کردم....فقط یه مورد بود که بهش دست نمی زدم..ولی امروز احساس کردم حتی اون یک مورد هم احتیاج به بازبینی داره.


برچسب‌ها: سرنوشت کجایی, بیا و منو با خودت ببر
+ تاریـــــــخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 10:59نویــــسنده nira |
مدت هست دارم از متد تله پرت توی مخم استفاده می کنم. وقتی خودمو وسط یه عالمه فکر منفی و ناخوشایند پیدا می کنم که معمولا راجع به اتفاقات و ادمهاییه که عصبانیم و ناراحتم می کنه...می رم دست خودمو می گیرم و از اونجا می کشم بیرون! می برمش یه جای دیگه ....که ریلکس بشه.

- چیزی که ادمو ازار می ده در واقع اتفاقات نیست...بلکه حرفهایی هستن که هرگز و هرگز مجالی برای گفتنش گیرت نمیاد.....و سالها و ماه ها و روزها توی مخت تکرار می شن. جمله هایی که نگفتی!....حالا اگه مخت از اینا پر باشه....اینها خوب نیستند. جسم رو بیمار می کنن باید بیخیال بشی و انچه که گذشته رو فراموش کنی و یه جور دیگه ببینی...فعلا تله پرت می رم..تا بعدا بتونم متد بهتری واسش پیدا کنم.

- امروز متوجه شدم هنوز اولین ماه سال تموم نشده ..اولین خباثتم رو انجام دادم. متاسفم...ولی یه جورایی تلافی کردم..... می تونستم دوستم رو برای کاری معرفی کنم...ولی به خاطر همین که خودش پارسال واسم این کارو نکرد..منم معرفیش نکردم...و ساکت از کنارش گذاشتم...می تونستم براش اینکارو بکنم ولی نکردم. تا اینکه امروز یکی بهم گفت اهان پس خباثتت گل کرد....و راستشو بخواین الان وجدانم اذیته.... شاید بهتر بود معرفیش می کردم...

گوش بده: ممزن ودرر ماقر شاعم هشمک هاهم یلده متس. دخ ادواخ بیرمی ومرن ابهه نتیر

توضیح: ممکنه از این گوش بده ها بذارم..توضیحی نداره. چیزیه که گفته می شه و صاحبش می فهمه 


برچسب‌ها: هو نوز وات میرکل یو کن اچیو, یو ویل ون یو بلیو
+ تاریـــــــخ پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 21:28نویــــسنده nira |
 

- فقط می تونم بگم ادمها با ارزوهاشون زنده ان....وقتشه چند تا ارزو بسازم !

- می گن هر چیزیو خوار بشماری ....یه جایی چنان گیرت میاره و ازت انتقام می گیره که دیگه اینکارو باهاش نکنی. اینو زمانی فهمیدم که سال اول دبیرستان با خودم فکر می کردم این شیمی و فیزیک و ریاضی به چه دردی می خوره...و الان بهتون می گم همون شیمی رو بیشتر می خوندم 14 نمی شدم..امروز مجبور نمی شدم به یه اوا خواهر زنگ بزنم و تفاوت قلیایی و اسیدی و بازی رو بپرسم! اصن یه وعضی ..... ولی یاد می گیرم.... قول می دم...

- نی هااو ما؟


برچسب‌ها: Who Knows What Miracle U Can Ache
+ تاریـــــــخ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 23:30نویــــسنده nira |

اون عباس آقا بقال بود که همیشه ازش می حرفیدم.. از خودشو و زنش و بچه اش! ...متاسفانه رفتن...می دونین من سالها عادت کرده بودم وقتی می رم بقالی سرکوچه خرید ببنمشون. ولی از اونجا رفتن. انگار یه بخشی از خاطرات ما باهاش رفت. فک کنم من از مغازه ی اونا بیشتر از هر جایی خاطره داشتم. یه جورایی بهشون عادت کرده بودیم. شاید بیشتر از 10 سال بود که می دیدمشون ! و این نشون می ده ادمیزاد حتی به ادمهایی که هیچ نسبتی نداره هم عادت می کنه. توی ذهنش براشون یه جای فیکس در نظر گرفته....و جالبه بدونین یکم سختمه از مغازه ای که تا حالا داخلش نرفتم خرید کنم. الان البته خیلی بهتر شدمهاااااا...ولی من اگه می خواستم چیزی بخرم...بیشتر اوقات از سر کوچمون می خریدم..چون توی مغازه احساس راحتی بیشتری می کردم.

- یه رابطه ی عجیبی با ظاهر یک شرکت و میزان قدرت صاحب شرکت وجود داره. خیلی عجیبه. هر چی صاحب شرکت ضعیف تر و پول لازم تر و خاک برسرتر باشه معماری و دکوراسیون داخلی شرکتش شیک تره!! ولی مثلا یه شرکت هست توی یه ساختمون مافنگی که تازه 20 تا پله می خوره می ره پایین تا برسی به در شرکت....ولی صاحبش می تونه نصف مملکتو فلج کنه....قطعا استثنا هم داره.... حتما همیشه اینجوری نیست..می ترسم خواهر و مادرشون پیدا بشه!

- یه ضرب المثل ترکی هست که می گه برای هر کسی که می خواد بچسه دهنتونو باز نکنید (البته بهتره بگیم برای هر ننه قمری که می خواد برینه دهنتونو باز نکنین واسش!) یعنی هر کس هر حرفی زد جدی نگیرید .... و گفتگو نکنید...نذارید شما تارگت یا مورد هدف فرد مذکور قرار بگیرید....

- بعضی حرفا فقط برای گفتن هستن و بعضی حرفا فقط برای نگفتن....تفکیک اینا خیلی سخته گاهی!

- به قول یکی از کامنت گذارها که حقیقت رو در مورد من گفت....اره. من مخلوقی هستم که با انسان بودن خیلی فاصله دارم و واقعا به این موضوع واقفم...شاید الان کم تر از یک انسان باشم...ولی بعدها می تونم تبدیل به یک انسان بشم..چون پذیرفتم که نیستم و همین باعث پیشرفت منه...ولی اونی که فکر می کنه یک انسان بشر دوست به تمام معناست...ایا اون می تونه پیشرفت کنه؟ نه! در همون درجه از انسانیت که فکر می کنه خیلی بالاست تا ابد باقی می مونه...چون ظرفشو با همون پر کرده.. و این مزیت مخلوق بودنه..

- اهان فراموش کردم بگم دوستان یه سو تفاهمی رخ داده. پست قبلی و اون جلبکه فقط یک واکنش عصبی ناشی از خستگی و استرس بود. اصلا دعوایی در کار نبود. :)


برچسب‌ها: مرااا ببوس برای آخرین باررر, تو را خدا نگهدار
+ تاریـــــــخ سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 23:0نویــــسنده nira |
شما که جلبک دریایی با سنگدون مرغ نخوردی واسه چی صحبت می کنی ؟ هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟

اصنم عصبانی نیستم.....:))

وااااااااااااالا هی میان حرف می زنن...

امضا یک نیرای .....

+ تاریـــــــخ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 13:3نویــــسنده nira |

اصن نمی دونم از چی بنویسم!!!

مخم خالیه یه جورایی.... فقط چند تا نکته به ذهنم می رسه

مثلا اینکه روز سیزده به در وقتی بری یه پارک ....و کلی ملتو می بینی که اومدن اونجا 13 رو در کنن....بعد وقتی دقت می کنی می بینی از پارک همه جور بویی میاد..قلیون..آش..کوکو...کتلت..جوجه کباب...تریاک ..حشیش...ادم بوخوری می شه بر می گرده خونه !!!!

نکته بعد هم این مذاکرات هسته ای هستش...که یه عده رفتن جلوی وزارت امور خارجه شادی کردن..یکی نیست بگه اخه یابو...رفتیم ترکمانچای امضا کردیم..می فهمی؟ ترکمنچای!....الیته به نظر من خوب شد یه جورایی ... از فشار اقتصادی کاسته می شه...قیمت کالاها ثابت می شه..اما اونایی که فکر می کنن دلار به 1500 تومن می رسه واقعا در توهم به سر می برند...یه بلایی سر این ملت اومده که هر کاریش می کنن خوشحال می شه ..... اینقدر بدبختی کشیدن که یه چنین چیزی می بینن خر کیف می شن!

نکته بعد هم که خیلی عجیب بود .... این برنامه تحویل سال شبکه 3 بود. من ندیده بودم..امروز تصادفا داشت یه گزیده ای از این برنامه رو نشون می داد..یه صحنه داره این خواننده هه ...بنیامین و احسان علی خانی و یکی دو نفر دیگه دارن بازی ایران و عراق رو نگاه می کنن....اونجا بنیامین با کلی عشوه از احسان علی خانی می پرسه: الان یکی از زمین بره بیرون دیگه نمی تونه برگرده!!! یعنی یکی از مدهای با کلاسی و روشنفکری و دگر اندیشی اینه که فوتبال نبینی ..یا ازش سر درنیاری..

نکته اخر هم بر می گرده به این موضوع که...گاهی وقتا دیگران یه رفتاری با ما میکنن که احساس حقارت بهمون دست می ده و خشمگین می شیم....ملت از من به شما نصحیت...هر وقت این حس بهتون دست داد...عکس العمل نشون ندید...یعنی متقابلا سعی نکنید طرف مقابل رو تحقیر کنین...می دونین این یعنی اینکه دارید به طرفتون می گید..من احساس حقارت دارم و یه جورایی می بازید. در عوض خیلی ریلکس نشون بدید که براتون مهم نیست چی شنیدید و خیلی محترمانه به گفتگو ادامه ندید...  :)

- بهد نوشت: یه چیز دیگه...سریال مدیری و تکه؟ (تکیه؟ ...توک؟ تیک؟ تاک؟ تک؟) کلام هاش شروع شد..هر جا که می ری ملت می گن...این واس ماس! یعنی کل اینجو واس ماس!  :)))

- یه نکته دیگه هم یادم افتاد..یکی از نکات خیلی مفرح تعطیلات امسال ..هل دادن ماشین بود..اقا اونم دو بار!! دو تا ماشین مختلف!!! ماشین دومیه رو توی سر بالایی هل دادیم...


برچسب‌ها: ظریف مصور و ترکمنچای
+ تاریـــــــخ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 12:20نویــــسنده nira |
دیروز برای اولین بار راه رفتن روی یه طناب رو امتحان کردم....واااااااااااای خیلی سخت بود........

فری تیل ها بهترین و ارامش بخش ترین مسکن ها هستند....

خدایا خواسته های شیکم رو زود برآورده می کنی ...فربونت یه نگاهی هم به بقیه ی موارد بنداز !
سریال مدیری امسال حال نمی ده....نمی دونم چرا حس می کنم تکراریه...دقیقا برگرفته از همون قسمتای مرد هزار چهره است..همونجا که یه عده دکتر بودن....یعنی نو آوری خاصی توش وجود نداره.... دارم کم کم به این فکر می کنم که نکنه دوران مدیری هم تموم داره می شه؟!

یه سریال هم یه قسمت دیدم..مال شبکه 5 ..اسمش سر به راه بود...اونم موضوعش تکراریه...

 


برچسب‌ها: نی ها وا ما, بوا شی
+ تاریـــــــخ شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 21:48نویــــسنده nira |

یه حس خاصی دارم !!

تب بهار گرفته منو ..... حس می کنم همه چیز لطیفه...قشنگه! به درختا نگاه می کنم خوشم میاد...گلدون اتاقمو عوض کردم....این یکی گلای ریز قرمز می ده...یه جفت خدای چینی هم کادو گرفتم که چسبوندمشون به پنجره !

این دو تا خدا قهقه می خندن و هر کدوم سه تا کلمه دستشونه...این دو تا یکی از شادترین خداهایی هستن که به عمرم دیدم.... نیششون تا بناگوش بازه...و وقتی بهشون نگاه می کنم بهم می خندن ... و بهم می گن بخند باباااااا ...همه چیز خوبه..

دلم می خواد از این خداها بیشتر می داشتم. همه ی دیوارای اتاقو باهاشون پر می کردم....

مدتهاست فکر می کنم به اینکه آیا خدای ما هم شاده؟ من دلم یه خدای شاد می خواد...خدای شاد و مهربونی که به آدم آرامش بده...و با خنده بهم بگه نگران نباش...من اینجام! منو نترسونه که وقتی مردم اینجوریم می کنه اونجوریم می کنه....داریم همچین موجودی اون بالا؟ آیا؟

 


برچسب‌ها: نی هااو ما, بوآ شی دا خن ها او, نی نا
+ تاریـــــــخ چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ ساعــــت 11:8نویــــسنده nira |